eitaa logo
آموزش اسکرچ
5.8هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
825 ویدیو
61 فایل
😇فاطمه سادات شفیعی هستم 👩‍🏫معلم 👩‍🎓دانشجو دکتری برنامه ریزی دانشگاه تهران 🧒 با اسکرچ می تونن 👨‍💻بازی 🎮و انیمیشن 📺های خودشون رو بسازن دوره های اسکرچ و پایتون 🔥 @aboutscratchcrouse رضایت @rezayatscratch ادمین📳 @programing_for_kids
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️😄پسر من محمدرضا، حیوونی که اسمش بلده سگه که بهش میگه هاپ هاپ اینجا هم چون عکس خودش بود از همون هاپ هاپ استفاده کردم. 👶سنش به اسکرچ نمی رسه ولی گاهی باهاش سرگرمش می کنم. 💤و البته علت اینکه نتونستم تو ویدئو صحبت کنم این بود که کوچولو خواب بود‌. به جاش نکات مهم رو براتون یادداشت گذاشتم. 🎥به صورت ویدئو هم که نمی شد فرستاد داخل سایت اپلود کردم لینکش فرستادم.
https://my.uupload.ir/p/JgQmKrb2 ❄️انیمیشن داستانی عاقبت اندیشی⛄️ 📽در این آموزش ساخت یک داستان ساده به همراه نکات زیر رو می بینید. 🔰تکرار شخصیت در صحنه 🔰همزمانی ثانویه 🔰تنظیم سرعت غیب شدن 🌸اصل پروژه رو هم تو پست بعدی می تونید ببینید‌. 👩‍💻🤩 برنامه نویسی اسکرچ 💥 @programingscratch
هاپاپ.sjr
حجم: 305.7K
اصل پروژه داستان بالا
☺️🌹این هم بازنشر یک سری داستان پیشنهادی که برای ایده گرفتن درست کردن پروژه براتون می فرستم.👇
🍒🌳قصه کودکانه کوتاه آلبالوی عجول به نام خدای مهربان یه روزی روزگاری وسط یه باغ قشنگ یه درخت آلبالو زندگی می‌کرد درخت خیلی خوبی بود اما همیشه تو کارهاش عجله می‌کرد مثلا دوست داشت زودتر از همه‌ی درخت‌ها میوه هاش برسند و کشاورز رو خوشحال کنه برای همین قبل از رسیدن میوه هاش اونها رو می‌ریخت پایین تا کشاورز فکر کنه اونها رسیدن و ببره بازار بفروشه کشاورز اومد و میوه‌ها رو دید با ناراحتی جمعشون کرد و برد بیرون باغ و ریخت کنار جاده تا گوسفندا اونها رو بخورند فصل چیدن میوه‌ها شد و درخت‌ها خوشحال از اونها خوشحال‌تر کشاورز بود که الان می‌تونست نتیجه‌ی زحمت هاش رو ببینه خلاصه فصل چیدن میوه‌ها تموم شد کشاورز اومد تا به درخت هاش برسه و بهشون آب بده درخت آلبالو فکر می‌کرد اول از همه سراغ اونو بگیره اما اینطور نشد و کشاورز اصلا بهش توجه نکرد و آب کمی بهش داد و گفت این درخت آلبالو هم که امسال بدردم نخورد اینو گفت و رفت درخت آلبالو شروع کرد به گریه کردن تا اینکه یه کلاغی اومد پیشش و گفت چرا گریه می‌کنی؟ اونم کل ماجرا رو برای کلاغ تعریف کرد کلاغ گفت همه‌ی این بلاها که سرت اومده به خاطر عجول بودنته میوه هات رو کشاورز چون نرسیده بودند ریخت جلوی گوسفند ها اگه یکم صبر می‌کردی و میوه هات می‌رسیدند هم کشاورز رو خوشحال می‌کردی هم خودت عزیز می‌شدی حالا هم اشکاتو پاک کن که خدا بزرگه و سال دیگه دوباره فصل میوه میرسه و باید از امسال درس بگیری تا بعدا دوباره اشتباه نکنی قصه‌ی ما تموم شد دل آلبالو آروم شد… 👩‍💻🤩 برنامه نویسی اسکرچ➕پایتون 💥 @programingscratch
📜داستان موش🐭، خروس🐤 و گربه🐱 روزی روزگاری یک موش کوچولو و بی تجربه راه افتاد تا کمی توی مرزعه بگرده و سر و گوشی آب بده. همینطوری که داشت راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد یک خروس دید. اون که تا حالا خروس ندیده بود، با خودش گفت: "وای چه موچود ترسناکی! عجب نوک و تاج بزرگی! حتما حیوون خطرناکیه. باید سریع فرار کنم." بعد هم موش کوچولو دوید و رفت. کمی جلوتر موش کوچولو به یک گربه رسید. اون تا حالا گربه هم ندیده بود. پیش خودش گفت: "این چقد حیوون خوشگلیه! عجب چشمایی داره. چقدر دمش خوشرنگه." همینطوری داشت به گربه نزدیکتر میشد که مامان موش کوچولو از راه رسید و سریع اونو با خودش به خونه برد. موش کوچولو برای مادرش تعربف کرد که چه حیوون هایی رو دیده. مادرش بهش گفت: "ولی موش کوچولو تو باید خیلی مراقب باشی! اصلا از روی ظاهر حیوون ها قضاوت نکن! اولین حیوونی که دیدی و بنظرت ترسناک اومد، یک خروس بوده. خروس اصلا حیوون خطرناکی نیست. اما حیوون دومی که دیدی و بنظرت قشنگ اومد، یه گربه بوده. گربه ها خیلی برای موش ها خطرناکن و اصلا نباید نزدیکشون بشیم." موش کوچولو خیلی خوشحال شد که مامانش رسیده و اونو نجات داده و تصمیم گرفت از اون به بعد از روی ظاهر کسی درموردش قضاوت نکنه. 👩‍💻🤩 برنامه نویسی اسکرچ➕پایتون 💥 @programingscratch
🌝💨داستان باد و خورشید یک روز باد و خورشید سر اینکه کدامشان قویتر است باهم بحث میکردند. آخر سر تصمیم گرفتند باهم مسابقه بدهند تا ببینند کدام قوی تر است. 🌞مردی داشت از آن حوالی رد میشد خورشید گفت: "بیا ببینیم کدام از یک ما میتواند کت این مرد را از تنش دربیاورد؟" 🌪باد قبول کرد. اول قرار شد باد امتحان کند. 🌫باد همه ی قدرتش را جمع کرد و وزید و وزید و وزید. اما مرد نه تنها کتش را درنیاورد، بلکه کتش را بیشتر به خودش پیچید. 🌝بعد نوبت خورشید شد. ⚡️قدرتش را جمع کرد و شروع کردن به تابیدن. 🔥خورشید انقدر تابید و آفتاب را پهن کرد روی زمین، تا مرد گرمش شد و کتش را درآورد. ☀️خورشید در مسابقه برنده شد. 💥 @programingscratch
📜داستان کودکانه ” ماشین مورچه ای” 🐜🐜🐜سه تا مورچه با هم دوست بودن و هر روز برای تهیه غذا با هم بیرون می رفتن .اونا هرروز زحمت زیادی می کشیدن تا غذاهای سنگین رو به سمت خونه حمل کنن. 🌾یه روز مورچه ها یه خوراکی پیدا کردن که خیلی خوشمزه بود ولی خیلی خیلی هم سنگین بود و حملش برای اونا سخت بود. مورچه ها بعد از کلی تلاش تونستن خوراکی رو یه خورده جابجا کنن. بعد خسته شدن و هر کدوم یه گوشه روی زمین ولو شدن تا کمی استراجت کنن. یه دفعه یکی از مورچه ها صدا زد و گفت: 🚗راستی چرا ما ماشین نداریم؟چرا آدما چیزای سنگینشونو با ماشین حمل می کنن ولی ما همه چیزو باید روی دوشمون بگیریم؟ 🤔حرف این مورچه انقدر عجیب بود که برای چند لحظه هر سه نفرشون ساکت شدن و توی فکر فرو رفتن .بعد هر سه تا باهم گفتن باید ماشین بسازیم . ولی چطوری ؟ مورچه ها با چه وسیله ای می تونن ماشین بسازن . 🤝اونا تصمیم گرفتن اطرافو بگردن و هر وسیله ای که برای ساختن ماشین مناسبه با خودشون بیارن . هر مورچه به سمتی رفت و بعد از مدتی دوباره دور هم، کنار همون خوراکی جمع شدن. 🍃یکی از مورچه ها یه تخمه آفتابگردون پیدا کرده بود. که با کمک هم اونو از وسط شکستن تا برای ساختن کف ماشین ازش استفاده کنن. اون دوتا مورچه ی دیگه چیزهای گردی رو پیدا کرده بودن که می تونستن برای درست کردن چرخ ماشین ازش استفاده کنن. مورچه ها با تلاش و پشتکار بعد از یه ساعت، ماشین قشنگی برای خودشون درست کردن و خوراکیشونو توی ماشین گذاشتن و به راه افتادن . اونا اون روز به جای اینکه خوراکی شونو روی دوششون بذارن ،خودشون روی خوارکی شون نشستن و حسابی کیف کردن . 🐜🚙وقتی به خونه رسیدن مورچه های دیگه با تعجب، دوستاشون رو دیدن که با یه وسیله عجیب به خونه می یومدن . مورچه ها وقتی ماجرارو فهمیدن برای چند دقیقه با اشتیاق دست زدن و اونارو تشویق کردن. ملکه مورچه ها اسم ماشین اونا رو ماشین مورچه ای گذاشت. حالا با کمک ماشین مورچه ای کار مورچه ها راحت تر شده و هر روز غذای زیادتری به خونه میارن. 🤩💻برنامه نویسی اسکرچ @programingscratch