قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
#قلم_۱۴
#بخش_دوم #طلوع_آفتاب
#تمرین۱۱
بسم رب النور
چندین سال قبل توفیق شد برای تبلیغ ماه مبارک رمضان به یکی از روستا های لب رود خانه زاینده رود در اصفهان بروم
فراموش نمیکنم آن سال بارندگی خوبی شده بود و رودخانه دائم در حال خروش بود طوری که از شدت جریان آب نمیشد برای شنا وارد رودخانه شد
اما بگویم از مسجد روستا مسجد نزدیک ترین مکان به رودخانه بود و دو درب داشت درب اصلی و درب جلویی که رو به قبله بود و درب که باز میشد مستقیم رو به روی رودخانه بود البته که از بین درختان تنومند اطراف رود خود رودخانه دیده نمیشد.
گفتند کسی نماز صبح نمی آید ولی بنده با وجود سگهای وحشی باز هم از مدرسه ای که برای خواب آنجا بودم هر صبح با چوب دوسری که آن را تراشیده بودم راهی مسجد میشدم
یاد داستان حضرت موسی افتادم که گفت چه در دست داری
من: عصای من است که با آن حیوانات وحشی را از خود دور میکنم و به آن تکیه میکنم و با آن پنجره های مسجد را باز و بست میکنم.
خلاصه با همان عصا صبح ها راهی مسجد میشدم و از نماز گزارانی که گاهی نبودند و گاهی از تعداد انگشتان دست کمتر بودند نماز را اقامه میکردیم و حالا وقت باز کردن درب جلو محراب مسجد بود و صدای رودخانه که تو را از جا میکند و در یک بین الطلوعین زیبا و خنک انسان را وادار به پیاده روی در بین درختان میکرد
هنگام برگشت وقتی نگاهت به درختان سپیدار می افتاد که با نوازش نسیم، ذرات سفیدی مانند پنبه را در هوا پراکنده میکردند و این تمام زیبایی نبود و نور خورشیدی که از لا به لای درختان این ذرات را روشن میکرد
آری این طلوع خورشید بود در بهشتی به اسم روستای دورک در فصل اردیبهشت...
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
#قلم_۱۴
#بخش_دوم #طلوع_آفتاب
#تمرین۱۱
"طلوع آفتاب هم خوشآیند است... هم ناخوشآیند.
طبق روال هر هفته، پنجشنبه و جمعه رفتیم روستا تا این دو روز را در کنار پدر و مادر باشیم و کلی انرژی بگیریم برای این هفته پیش رو.
خواهر و برادرها وقتی کنار هم جمع میشویم، انگار زمان مثل برق و باد میگذرد و گذر زمان را حس نمیکنی.
ساعت از ۱۰ گذشته، پدر در حال چرت زدن است و فردا باید گوسفندها را به چرا ببرد. آخر، بردن گوسفندان به کوه نوبتی است.
نَنه (مادر) از یک ردیف لحاف و تشکها را میآورد و میگوید: "بچهها، هر کجا که دوست دارید، جاهایتان را پهن کنید."
نوهها هر کدام از این بالشت به آن بالشت میپرند و ملق میزنند.
سر یک بالشت که از قضا هفته پیش یکی آمده بود و با آن خوابیده بود، حالا آن یکی نوه میخواهد به زور از دستش بگیرد چون هفته پیش آن یکی روی بالشت خوابیده بود.
جیغ و داد و هوار سر یک بالشت!
ننه که رفته بود شیر ببعی که تازه زایمان کرده بود را بدوشد، در همین حین وارد خانه شد.
ننه: "یک کاری بکن، لطفاً! سرم رفت!"
ننه جان، های من! دعوا نکنید، از آن مدل بالشت دوتا هست.
خدا خیرت بده ننه، بالاخره ساکت شدند.
بچهها، لطفاً بخوابید! فردا اَجه ( پدر بزرگ)باید برود چوپانی.
گوششان که بدهکار نیست اصلاً.
ننه: "برق را خاموش کرد تا بلکه همه بخوابند."
تا آن یکی ساکت میشد، آن یکی شروع به حرف زدن میکرد.
بچهها، بس که سروصدا میکنید، محمد کوچولو هم نمیخوابد.
محمد کوچولو ظاهراً دیگر خواب از چشمانش پریده و توی خانه در حال چرخیدن است.
با هر بار گیر کردن و خوردن به زمین و مواجه شدن با خنده بچهها، او هم قهقهه میزند و بیشتر به کارش ادامه میدهد.
هر چه تلاش میکنم محمد را در کنارم نگهدارم، اما نمیشود و دوباره توی تاریکی هی خودش را روی این و آن میاندازد.
ننه میگوید: "دختر جان، کارش نداشته باش، خودش که خسته شود میآید..."
آخه ننه، میترسم خوابم ببرد.
ننه: "من حواسم هست، دختر جان! شما بگیر بخواب."
با گفتن "بگیر بخواب"، ننه با خیالی آسوده و چشمانی سنگین زیر لحاف سنگین خوابم برده بود.
ساعتهای ۳ بامداد بود که با صدای محمد برای خوردن شیر بیدار شدم.
چه بیدار شدنی که چشمانم باز نمیشد.
یهو یادم آمد اصلاً من کی به خواب رفتم و محمد چطور خوابیده است؟!
هوا سرد است و کمی هم بیرون برف آمده است.
محمد دوباره خوابیده.
روبروی پنجره و به لطف محمد جان، کنار بخاری جایم دادند تا محمد جان سرما نخورد.
لحاف سنگین گلگلی که پینهدوز هم شده را روی سرم کشیدم. خواب زیر این لحافها عجیب دلچسب است.
با صدای عرعر الاغ و پارس سگها، سرم را بیرون از لحاف آوردم. تاب خوردم، نور مستقیماً به چشمم خورد و خواب را از چشمانم گرفت.
دلم نمیخواهد بیدار شوم.
اما شدت نور از بین کوهها شدید و شدیدتر میشد و من بیخوابتر.
سرم را چرخاندم تا اطراف خانه را ببینم.
ماشاءالله، بس که زیادیم! همه جا پر شده و دیگر لذت خواب هم پریده است.
دلم میخواست خورشید دیرتر طلوع کند.
آخر خوابیدن توی خانه مامان، آن هم با لحافهای قدیمی و سنگین، یه خواب دیگه است..."
نَنه به ترکی: مادر
اَجه به ترکی: پدر بزرگ
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
#قلم_۱۴
#بخش_دوم #طلوع_آفتاب
#تمرین۱۱
طلوع صبح دوشنبه
ده سال پیش دوشنبه ها طلوع صبحش با بقیه روزها فرق داشت.
ده سال پیش دوشنبه ها طلوع خورشید برایم خاص بود... آن موقع دوشنبه ها صبح نور داشت... صدا داشت... رنگ داشت... عطر داشت... مزه داشت... دوست داشتن داشت...
اصلا مگر میشود از دوازده شب تا ۶صبح صحن آزادی روبروی ایوان طلا باشی و طلوع فجر برایت فرق نکند؟!
تایپیست افتخاری گزارشهای شبانه خدام بودم.
اسما این بود که ۳ساعت خدمت ۳ساعت استراحت، ولی در اصل باید همه گزارش ها و فرم ها تایپ میشد. معمولا دو ساعته تمامش میکردم و مینشستم دم در اتاق و خیره میشدم به ایوان طلای پرنور آقا و با امام رضا حرف میزدم...
حرفها که تمام میشد صدای فواره وسط حوض صحن بود که وسوسه ات میکرد بروی یک لیوان آب خنک از آب سردکن کنار حوض پرکنی و بعد خم شوی از شیر کنار حوض دست و صورتت را بشویی و با خودت بگویی کاش میشد مثل آقایون اینجا وضو گرفت.
بعد رنگ ها جلوه گری میکرد... رنگ جشن ولادت و چلچراغ های رنگی... رنگ شام شهادت و پرچم های سیاه... هر دو حالت برایت عشق داشت... هردو دلبری میکردند...
آدمها هم رنگ داشتند. چادرهای رنگی. حرم مثل خانه خود آدم میماند... وگرنه جاهای عمومی دیگر که آدم چادر رنگی سرش نمیکند!
رنگ آدمها را دوست داشتم... خیلی وقتها مینشستم که فقط آدمها را ببینم... آنها که با سر تعظیم و برق چشمهایشان وارد میشدند و با اشک دست بلند میکردند و میرفتند.
شبهای برفی دلم برای آدمها تنگ میشد.
یک شب که برف شدیدی باریده بود و صحن سفیدپوش بود و خسته بودم، سرکشیک گفت یه کم بخواب،نماز صبح بیدارت میکنم. دراز که کشیدم گفت نترسی ها... با تعجب گفتم از چی؟؟؟
یه اشاره به سنگ های دیوار کرد و گفت از این ۶نفری که تو این اتاق خاکن...
سر چرخاندم و سنگهایی که به دیوار بود نگاه کردم...خندیدم و گفتم به به سلام آقای فلانی... خدا رحمتتون کنه... خوش به سعادت تون که اینجایین... یه حمد و ۱۱تا قل هو الله برا همه تون میخونم کاری به ما نداشته باشید...
از آن شب به بعد یادم بود که ما دو نفر فقط در اتاق نیستیم! بلکه ۸نفریم...
سحرهای رمضان اما صحن حال و هوای دیگری داشت... نوای دلنشین مناجات دعای سحر و قرآن های مرتب چیده شده برای جزخوانی و خوردن سحری در مهمانسرای حضرت آنقدر به جانت مینشست که دلت میخواست به جای هفته ای یکبار هفته ای هفت بار خدمت کنی...
راستی... قرار بود از یک طلوع بنویسیم.
اما در حرم از صحن آزادی، طلوع خورشید دیده نمیشود، در حرم در قطعه ای از بهشت طلوع خورشید شنیده میشود... با صدای نقاره خانه که بلند می شود... با صدای جاروی خدام...با صدای پرنده ها و پر زدن کبوترها که تسبیح خدا میگویند... با صدای دربان ها که میخوانند ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم، تا قیامت ای رضا جان سر ز خاکت برندارم.... با اینها خورشید طلوع میکند...
اصلا فقط اینجاست که طلوع خورشید شنیدنش از دیدنش زیباتر میشود...
🖋بامداد سه شنبه ۱:۳۲
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
#قلم_۱۴
#بخش_دوم #طلوع_آفتاب
#تمرین۱۱
طلوع
سالی دو بار حتما میرفتیم. رد خور نداشت. هم تعطیلات نوروز هم یک یا دو ماه از تابستان را. روستای زادگاه پدرم، جایی در خراسان شمالی.
نوه ی اول بودم و عزیز کرده. حرفم خریدار داشت و هیچ کس جرئت نداشت خلاف میلم کاری بکند! ننه هم که از همه بیشتر لی لی به لالایم میگذاشت، طوریکه مادرم سخت شاکی میشد. عملا پادشاهی میکردم و امر، امر همایونی ام بود.
خیلی ها شاید صبح را با صدای نماز پدر و مادر بشناسند، من اما با صدای شعرهای ننه بعد از نماز. سواد نداشت اما شعر زیاد حفظ بود. همه شان هم در وصف امیرالمؤمنین بود و ستایش پروردگار. از پدرش یاد گرفته بود، از بر و پشت هم میخواند و کم کم خوابم را غلغلک میداد و نهایتا می دید که خیال بیدار شدن ندارم، صدایم میزد که: "پاشو دختر جان، نمازت قضا شد!" و واقعا شده بود... یعنی شاید در حد ده دقیقه مانده به طلوع از جا کنده میشدم. تا آن سر حیاط میدویدم و بعد از وضویی که یادم نیست اصلا درست بود یا نه، به نمازی می ایستادم که از قضا بودنش مطمئن بودم. سلام نماز را که میدادم به اعتراض برمیگشتم که: "ننه، چرا اینقدر دیر بیدارم میکنی؟ باید هنوز آسمان تاریک است، صدایم کنی" لبخند میزد و میگفت: "باشد، از فردا" و باز فردا من دیر از لحافم دل میکندم.
اما بعد از همه ی آن نمازهای قضای صبح، کنار پنجره به تماشای طلوع مینشستم.
طلوع با صدای دلنشین همان شعرهای تعقیبات نماز ننه. کمی از شعرها را به یاد دارم:
صبح صادق غنچه گل وا کند / مهر پنجاه علی بر سینه ها مأوا کند
هر که صدق صاف دارد با علی سودا کند / ای زاده ی شیر ازلی ادرکنی
ای قوت بازوی علی ادرکنی / یا حضرت عباس و علی ادرکنی...
طلوع با بوها و صداهای دیگری هم همراه بود، صداهایی که بعضی هاشان همیشگی نبودند.
طلوع با بوی کاهگل پیچیده در دماغم چون عمه هر روز کل حیاط را از بالا تا پایین آب و جارو میکرد.
طلوع با صدای گاوهای همسایه ی ننه، میرزا نعیم و البته صدای خروس هایش.
طلوع با صدای الاغ هایی که نمیدانم دقیقا مال چه کسی بودند، حمید؟ آقای سلامی؟ خیرالنسا؟ یا کسان دیگر که نمیشناختم شان چون فقط همین سه نفر بودند که گاهی ازشان الاغ قرض میگرفتیم برای آوردن آب از چشمه.
اگر نوبت آب پایین روستا هم بود که نور علی نور بود. جوی آب پایین باغچه، با صدایش روحم را نوازش میداد.
صدای باد لا به لای برگهای درختان آلو و گردو و سیب... .
بهشتی بود برای خودش خانه ی ننه. تمام خاطراتم را که میکاوم، "زندگی" همانجا بود، پیش ننه ی مهربانم.
بهترین طلوع ها
بهترین غروب ها
شادترین روزها
حتی غمگين ترین روزها
کنار ننه زیباتر بودند.
شادی روح همه ی اموات صلواتی مرحمت کنید.🤲
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
#قلم_۱۴
#بخش_دوم #طلوع_آفتاب
#تمرین۱۱
صبحانهای با طعم طلوع
مثل عروسی که دامن خودش رو روی زمین پهن کرده باشه برف همه جا را سفیدپوش کرده بود. سفید سفید. با هر قدم نوای دلنشینی از غژ غژ شنیده میشد. وقتی هم که صداش توی کوه میپیچید زیبایی و لذت شنیدنش رو چندین برابر میکرد.
سرقدم خانمی بلندقد با کاپشن پر، کلاه و کفش قرمز بود که عینک سفیدی بزرگی به چشم داشت. بقیه افراد گروه هم توی یه ردیف پشت سرش میرفتن.
از ته گروه یکی داد زد: خانم مرادی آقای کلهر میگه برای صبحونه واستا.
آقای کلهر مرد نسبتا کوتاه، چهارشونه با عضلات بازو و پاهایی قوی بود که یه کمی عقبتر همپای دو تا از بچهها آروم میآمدن. آقای کلهر مربی برنامهها بود. مردی با ادب و با اخلاق که همه دوستش داشتن.
خانم مرادی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اینجا جا نمیشه. جا برای نشستن نیست. یه کم جلوتر فضا بازتره. میرم جلوتر.
پسری که داد زده بود شونههاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. برگشت داد زد آقای کلهر خانم مرادی میگه میره جلوتر اینجا جا نی.
دوباره گروه راه افتاد. بعد از یه پیچ کوتاه رسیدن به یه دشت کوچک.
سرقدم ایستاد. گفت: همین جا خوبه، اینجا صبحونه میخوریم.
هر کسی یه گوشه دنجی رو انتخاب کرد و نشست.
آن دور دورا پشت کوهها سرخی کوچیکی داشت خودش رو یواش یواش از کوه بالامیکشید و هر چی بالاتر میومد آسمون قرمزتر میشد. اینقدر که شک میکردی این طلوعه یا غروب. وقتی آن سرخی خودش رو بالا کشید آسمون کاملا سرخ شده و بود و صورت خورشید گل انداخته بود بعد یواش یواش نور جای سرخی رو گرفت همه جا رو روشن کرد تا به خودت بگی آها الان طلوعه ببین همه جا داره روشن میشه.
آقای کلهر با دوتا از خانمها رسیدن و نشستن برای صبحانه. صبحانهای با طعم طلوع.
هنوز سرخی گونههای خورشید تموم نشده بود که مربی گفت: جمع کنید حرکت میکنیم. بچهها لوازماشون رو جمع کردن. کولههاشون رو انداختن روی دوششون و مرتب به خط شدن. سرقدم رفت اول صف ایستاد. گفت: یامهدی.
گروه حرکت کرد و به راهش ادامه داد اما این بار نه در تاریکی بلکه زیر نور، روشنایی خورشید.
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam