قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
وقتی که این فیلم را دیدم تنها چیزی که یادم آمد مردم بی گناه غزه بودند و بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد
آوارگی شان عذابم می دهد
چه فرقی بین من و آنهاست
جز اینکه ایمان آنها به وعده خدا قوی تر است
إن شاالله که هر چه زودتر پیروزی مردم بیگناه غزه و سایر مسلمانان مظلوم جهان را در مقابل کفر و استبداد را با چشمانمان ببینیم..
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
کار نشد ندارد.
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
مسلمان هیچ وقت امیدش را از دست نمیدهد.
نا امیدی از شیطان است.
فرصتی که در تهدیدها هست در خود فرصتها نیست.
و ده ها جمله ی دیگر با همین مضامین، در اثر دیدن این فیلم به ذهنم سرازیر شد.
وقتی خودت هستی و مشکلات پیش رو و منتظر کسی هم نیستی که سر برسد برایت حلش کند، قاعدتا خودت باید دست به کار شوی. ذهن آدم مومن و مقاوم و خلاق دنبال راه میگردد، وقتی برای غر زدن و آه و ناله ندارد.
غزه، در تمام زوایای خودش، یک شگفتی برای به خواب رفتگان دارد!
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام و رحمت
من یاد دوران آخرالزمان افتادم که اینقدر فتنه ها زیاد است که همه چیز گل آلود و غبارآلود است؛ ولی خوبها غربال میشوند و آخرش (دوران ظهور) فقط خوبی و پاکی میماند.
خدایا در این دوران خودت ایمانمان را حفظ کن و آنقدر پاکمان کن که لایق شهادت شویم🤲 و به قول حاج قاسم: "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" 😭
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
#قسمت_اول
به نام خدا
قبلا درباره تصفیه آب با کمک دستمالکاغذی و پنبه چیزهایی خوانده بود و یادش میآمد که چند وقت پیش، فیلمی هم درباره آن تماشا کرده بود. ولی احساس میکرد کافی نیست. هنوز از کاربردی بودن آن روش برای به دست آوردن آب پاک اطمینان نداشت و احساس میکرد خودش هم باید یک بار آن را امتحان کند. گرچه مطمئن نبود حتی اگر نتیجه به اندازه چیزی که دیده بود خوب باشد، خودش حاضر به امتحان کردن آن آب شود. هرچه که بود، باز هم به نظرش غیربهداشتی بود.
بالاخره بعد از چند وقت، در سفری به روستای محل سکونت پدربزرگش توانست فرصتی برای آزمایش پیدا کند. بارانهای پاییزی گل و لای زیادی در زمینهای زراعی به وجود آورده بودند و میخواست هرچه زودتر به سراغ یکی از آن گودالهای پر از گِل برود.
وسایل موردنیازش را از قبل در یک لیست نوشته بود: لگن، گونی پارچهای، نایلون محکم پلاستیکی، کمی پنبه، سه لیوان و یک رول دستمالکاغذی استوانهای که تهیه کردنشان با کمک برادر کوچکترش مدت زیادی طول نکشید.
لگن را روی سرش انداخت و با زیربغل زدن وسایل به سمت مزرعه پدربزرگش به راه افتاد. برادرش هم آفتابه پر از آب به دست، پشت سرش میآمد و بدون توجه به چشمغرههای گاه و بیگاه او داشت از کارهایش فیلم میگرفت. بالاخره وقتی به یک چاله کاملا مناسب از لحاظ حجم گل درون آن رسیدند، بیخیال چشمغره رفتن شد. هم چشمهایش درد گرفته بودند و هم باید کارش را شروع میکرد.
گونی پارچهای را کنار چاله گذاشت و خودش هم بالای آن چمباتمه زد. با مرتب کردن زیر گونی کمی وسط آن را گود کرد و بعد آستینهایش را کاملا تا زد. برادرش با دقت دوربین را اول روی صورت او و بعد روی دستهایش زوم کرده بود و او هم بعد از یک نفس عمیق، دستهایش را تا جایی که میشد توی گل فرو برد.
فقط تا حوالی نیمههای ساعدش گلی شد. ناامید شده بود ولی سعی کرد روی هدفش تمرکز کند و با دقت، چند مشت گل رقیق را از داخل چاله به روی گونی منتقل کرد. بعد به طرف برادرش چرخید: «موبایل رو کنار بذار، بیا کمکم کن دستمو بشورم.»
برادرش غرغر کوتاهی تحویلش داد و بعد از خاموش کردن دوربین و گذاشتن پر از احتیاط موبایل در جیب شلوارکش، آفتابه را بلند کرد و به سمت او برد.
بعد از شستن دستها، نوبت گرفتن آبِ گل بود. گل را در گونی پیچید و روی لگن گرفت. با تمام توانش زور زد تا مقداری آب از سوراخهای پارچه بیرون بیاید و وقتی فقط چند قطره راهی کف لگن شد، آه از نهادش برآمد. گونی پارچهای تازه خیس شده بود و داشت بیشترِ آب را به خودش جذب میکرد، باید چندبار دیگر هم گِل شل در گونی میریخت.
بالاخره بعد از پنج بار تکرار مرحله اول کارش، آنقدری آب گلآلود ولی تمیزتر از گِل خالص در لگن جمع شده بود که بتواند به درد بازوهایش توجه کند و به سراغ نایلون و پنبه برود. در حینی که داشت گوشهای از پایین نایلون را سوراخ میکرد، برادرش روی لگن خم شد و از آن فیلم گرفت: «خیلی کمه، نازکنارنجی!»
گوشه چشمهایش جمع شدند اما واکنش دیگری نشان نداد. او در تمام اوقات سال به جز چند روزی که به روستا میآمدند تمام مدت درحال درس خواندن، تحقیق یا نوشتن بود و فعالیت بدنیای انجام نمیداد. گرچه توجیه خوبی نبود اما به همین دلیل، بابت نداشتن زور بازو به خودش حق میداد.
بالاخره نوبت استفاده از تکه پنبه نسبتا بزرگی بود که در جیب پیراهنش چپانده بود. پنبه را از داخل وارد نایلون کرد و وقتی از بزرگ بودن آن نسبت به حجم سوراخ انتهای نایلون مطمئن شد، پنبه را به سمت سوراخ فشار داد تا فقط کمی از انتهای پنبه از سوراخ نایلون بیرون بزند. کمی بیشتر جای پنبه را محکم کرد و بعد به سمت ظرف عسل شیشهای که کنار لیوانها روی زمین گذاشته بودند رفت. ظرف عسل را به جای یک لیوانی که کم داشتند آورده بودند، مادربزرگش اجازه نمیداد از لیوانهای نازنینش برای آزمایش مربوط به گِل استفاده کنند، همان دو لیوان را هم به زور به آنها داده بود.
با کمک ظرف، آب گلآلود داخل لگن را کم کم به نایلون انتقال داد و بعد، مجبور شد با صبوری منتظر عبور آب از داخل پنبه و ریختن دوباره آن به داخل همان ظرف بماند. قطره قطره ریختن آب کمی عصبیاش میکرد اما به نظر میرسید برادر کوچکترش مشکلی با صبر کردن و دیدن قطرههای آهستهی آب ندارد. انگار همین که اعصاب او خرد میشد، برای تفریح برادر کوچکترش کافی بود. گرچه که بالاخره ریختن آب از پنبه سرعت بیشتری به خودش گرفت و خیال او را راحت کرد. آبی که داشت ظرف را پر میکرد، کمی تمیزتر از آبی بود که در لگن جمع کرده بود. لبخندی زد، تا این مرحله همه چیز طوری که قبلا در فیلم دیده بود پیش میرفت.
#پایان_قسمت_اول
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
به نام خدا
"با دیدن فیلم، یاد حرف حاج آقا هادوی در کلاس افتادم که میگفتند برای آب به آب نشدن، مقداری آب یا خاک شهر خود را به همراه داشته باشید و با آب شهری جدید که رفتید، اضافه کنید تا آب شهر جدید اذیتتان نکند و به قولی آب به آب نشوید. حاج آقا داشتند توضیح میدادند که یک نفر گفت: "حاج آقا، امکان ندارد! چجوری میشود؟ این کاری است نشدنی! مگر میشود با خاکی که به همراه داریم، با آب اضافه کنیم؟! گل میشود و کثیف..." حاج آقا با اطمینان خاطر فرمودند: "بله، میشود و خاک تهنشین میشود."
با دیدن این فیلم کوتاه، اثبات شد که واقعاً میشود و کاری غیرممکن نیست. فکر کنم حاج آقا روایتی از رساله ذهبیه را بیان میکردند.
دیدن این مراحل مرا بدجور به فکر وا داشته است. فیلم کوتاه چند ثانیهای که کلی حرف در دلش پنهان است. خیلی حرفها که نمیدانم از کدامشان بنویسم.
از جداسازی خالصی از ناخالصی، از کوشش و صبر، از پاکی و...
اما مهمترین نکتهای که در این فیلم به ذهنم میرسد، این است که آب مایهی حیات است و در بحرانیترین شرایط هم که باشی، باید آبی خالص بنوشی. الحمدالله از این نعمت بزرگ
و سوالی برایم ایجاد شد: آیا آبهای لولهکشی که مصرف میکنیم، آبی خالص هستند؟ 🤔
این مراحل مرا یاد زحمات و تلاشهای مادرم برای به دست آوردن کره، خامه، روغن زرد، کمه، قرقوروت و... از شیر هم انداخت. 😊"
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
"او تشنه است"
پرده که کنار رفت داخل چادر رو بهتر میتوانستم ببینم. کف آن را با پتو پوشانده بودند. در گوشهای از چادر مردی با گرمکن قرمز رنگی به چوب چادر تکیه داده بود. زیپ گرمکنش را تا بالای گردن، نزدیک گلو بسته بود. پاهایش را توی شکمش جمع و با دستهایش زانوهایش را نگه داشته بود. سرش را روی زانوهایش گذاشته و به گوشهای خیره شده بود.
روبهروی مرد زنی با لباس بافتنی و دامنی بلند روی زانوهایش کودکی را خوابانده و تکان میداد. هر چه صدای گریه کودک بیشترمیشد پاهای زن هم تندتر تاب میخورد. از میان دل تاریکی چادر، سیاهیای جلو آمد. دخترکی با موهای پریشان به مادر چسبید. دستهایش را دور گردن مادر انداخت. لبهای کوچک قرمزش ترک ترک شده بود.
زینب جان. چی شده مامان؟
میبینی که داداش علی روی پامه!
دخترک در چشمان مادر نگاه کرد. سرش را روی سینه مادر گذاشت. مادر او را بغل کرد و با انگشت لبان خشک و چاکچاکش را نوازش کرد. گریه علی بلندتر شد. دیگر کلافه شده بود آرام نمیشد که نمیشد. نیمنگاهی به مردش انداخت. در سکوت چادر، حرفهای ناگفته را فقط با چشمانشان زدند.
انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد. بلند شد و آستین دستها را تا آرنج و پاچههای شلوارش را تا زانو بالا زد. از چادر بیرون آمد.
بالای سرم ایستاد. ترسیده بودم. همه ما ترسیدیم من و دوستانم. دمپاییهای پلاستیکی به پا داشت. دستها و پاهایش از سرما مثل لبو قرمز شده بودند. روی زانوهایش نشست. خم شد و به من خیره شد. الان بهتر میتوانستیم چهرهاش را ببینیم. مردی با موهایی کوتاه و محاسن پرپشت قهوهای. با چشمهانی آرام، مهربان اما نگران. مطمئن شدم که به ما صدمهای نمیزند.
دو دستش را پایین آورد. یک دفعه من و دوستانم را در دستهایش جمع کرد و داخل پارچه سفید تمیزی که روی زمین پهن کرده بود ریخت. کارش که تمام شد پارچه را از چهار گوشهاش گرفت و جمع کرد. چند بار پیچ و تاب داد درست مثل بستن لامپ.
با دست چپش بقچهپیچ شده را نگهداشت و با پنج انگشت دست راستش آنچنان پارچه را فشار داد که با هر بار فشار پرت میشدیم بیرون و میافتادیم توی یک لگن سفید. داخل لگن که شدیم دیدم که عدهای از ما نیستند. آنها توی پارچه موندن و نتونستن بیرون بیان.
مرد از جاش بلند شد و رفت توی چادر. کیسه نایلونی را به همراه تکه پنبهای آورد. کیسه را از پایین و سمت بستهاش روی میزی گذاشت و گوشه آن را به صورت مثلث کوچکی با چاقوی میوهخوری برش داد. تکه پنبه را داخل کیسه گذاشت. طوری که کمی از پنبه از سوراخ بیرون باشد.
با ظرفی ما را از لگن جمع کرد و داخل کیسه نایلونی ریخت. کیسه را روی بطری شیشهای نگهداشت. صبر کرد تا از پنبه گذشتیم و داخل بطری شدیم.
همه که توی بطری جمع شدیم آمار گرفتم باز هم عدهای توی کیسه مونده بودن و نتوانستند خودشان را به ما برسانند.
بطری را روی میز گذاشت. با اینکه خیلیها نیومدن اما جامون کوچیک بود و خیلی تنگ شده بود. جای نفس کشیدن هم نداشتیم.
مرد یک لیوان خالی روی زمین درست زیر پای ما گذاشت بعد رفت توی چادر. وقتی بیرون آمد توی دستش دستمال کاغذی سفید بلندی بود. آن را از وسط تاه کرد. یک سرش را در بطری که ما توش بودیم و سر دیگرش را داخل لیوان روی زمین گذاشت.
باید کاری میکردیم تا خلاص شویم. به دوستانم گفتم: بیایید برویم. خودمان را به دستمال رساندیم. آرام آرام از لابهلای بافتهای نردبانی دستمال به سختی خودمان را پلهپله بالا کشیدیم. از سر بطری که رد شدیم افتادیم توی سرازیری، سر خوردیم و افتادیم داخل لیوان.
مدتی که گذشت لیوان پر شد. نگاهی به اطراف انداختم. همه نیامده بودند. خبری از گلها نبود. آنها نتوانستند بیایید و آخرین بازماندهایشان همانجا توی بطری جاماندند.
فقط ما بودیم. تقریبا صاف و شفاف شده بودیم. قابل نوشیدن.
مرد لیوان را برداشت و جلوی چشمانش گرفت. میخواست ما را بهتر ببیند. چشمهایش چندین برابر شده بود. همان مهربانی در نگاهش موج میزند اما دیگر خبری از نگرانی نبود.
این بار با ما داخل چادر شد. لیوان را به سمت زن گرفت.
گفت: بفرما عزیزم. همان که خواستی. بده به علی و زینب.
زن با چشمهای گرد شده ما را نگاه کرد. گل از گلش شکفت. لیوان آب را گرفت و نزدیک لبان علی برد. کودک بویمان را که حس کرد آرام شد.
فهمیدم؛ او تشنه است. آب میخواست تا آرام شود.
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
اولش فکر کردم ازهمان فیلم هایی است که توی فضای مجازی زیاد شده و ترفند های مختلف را آموزش میدهد
در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود :چه جالب...
بعد از چند لحظه با خودم گفتم چرا باید ترفند تصفیه کردن آبِ گِل را آموزش بدهند!؟ 🤔
مگر کسی هست که جایی زندگی کند که آب نباشد؟ یا حداقل آب های تصفیه نشده باشد... بالاخره از خوردن آبِ گِل که بهتر است!
آها
غزه...
درسته، یک جا هست که عده ای انسان بدون آب، غذا، خانه، خانواده، امنیت، لباس و.... زندگی میکنند.
آهای؛ چه راحت گفتی غزه!
نکند دلت را اجاره داده ای؟ یا احساساتت نم کشیده؟شاید هم برایت عادی شده؟
نه، قطعا قبول نمیکنم و نمیپذیرم که انسان هایی که مسلمان هستند به صورت وحشیانه ای در حال عذاب کشیدن باشند
بلکه اگر مسلمان هم نبودند باز هم نمیتوانستم ببینم این طور، با این وضعیت زندگی کنند... 🥺🥺😭
چهره ی این مرد مرا یاد صحبت حاج قاسم انداخت
فرصتی که در بحران ها وجود دارد، در خود فرصت ها نیست! فقط...
شرطش اینست که نترسیم...!
و نترسانیم
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
زلالی آب ،چه نعمت بزرگی وچقدر بی تفاوتیم نسبت به آن
آب هم نیاز به پالایش دارد تا هر آنچه ناخالصی دارد از آن جدا شود.
من درمقام قیاس به یاد قلبی افتادم که منزلگاه خداست.
قلب هم نیاز به پاکسازی دارد وبرای این مهم باید از گذرگاههایی پر پیچ وخم عبور کند تا پاک شود از ناخالصی هایی که هر لحظه پرده ای میشود بین بنده ومعبود .
وآن لحظه ی زلالی قلب چقدر شیرین است ،حس رسیدن به الله
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
قسم به آب! قسم به خاک!
قسم به قلم این فیلم را گذاشته و من بارها دیدمش...
نمیدانم چرا بارها دیدمش... شاید چون سرعت فیلم تند است... شاید چون هربار تصویر جدیدی جلوی چشمم می آید...
پتوی سفید و صورتی که پایینش گلی شده ....
حلقه ی آبی رنگی که مرا یاد بچگی ام می اندازد... دوایر جادویی اقلیدوس... ما دقیقا همین رنگش را داشتیم...
دمپایی لا انگشتی مرد که بیشتر پای عربها دیده ام...
و آن قوطی که مرد آب برمیدارد شبیه قوطی های شای العطور است...
عههه چه جالب! الان که دارم این ها را مینویسم دیدم لیوانی که از آب زلال پر میشود شبیه لیوان هایی ست که من هم دارم...
تکلیف این بود هرچه به ذهنمان آمد بنویسیم...
آن موقع یک جمله به ذهنم آمد...
اما الان که دوباره فیلم را در کانال مکتب دیدم، با خودم فکر کردم آیا در قرآن قسم به آب هم داریم؟؟؟!!!
در گوگل میزنم: قسم به آب در قرآن؟
اولین خط نوشته
قسم قرآن به دریای سرشار از آب... والبحر المسجور...
حالا باید مسجور را بفهمم...
در تفسیر حفظ النور نوشته دریاهایی که در آستانه قیامت برافروخته میشوند...شعله ور و جوشان و خروشان است...
و بعد گفته إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ عذاب پروردگارت واقع میشود...
امشب اخبار پر است از توافق آتش بس در غزه... آتش بسی که حکم پیروزی حماس را دارد و من حالا میدانم این فیلم در غزه است... جایی که حتی برای به دست آوردن یک لیوان آب تلاش میکنند...
جایی که برای خاکش جان میدهند...خاکی که سرشتمان از آن و سرنوشتمان در آن است...
خاکی که مقدس ترینش می شود تربت کربلا... میشود شفا...
برایم سوال شد ببینم آیا قسم به خاک هم در قرآن داریم؟؟
آیا عذاب پروردگار به زودی دامن اسراییل را خواهد گرفت؟؟
آیا آن خبرنگار اسراییلی که قرار بود خودمان را جای او بگذاریم و از زبان او بنویسیم هنوز حامی صهیونیست است یا مسلمان شده و حامی مردم مظلوم فلسطین و غزه است!؟
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
اولش فکر کردم ازهمان فیلم هایی است که توی فضای مجازی زیاد شده و ترفند های مختلف را آموزش میدهد
در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود :چه جالب...
بعد از چند لحظه با خودم گفتم چرا باید ترفند تصفیه کردن آبِ گِل را آموزش بدهند!؟ 🤔
مگر کسی هست که جایی زندگی کند که آب نباشد؟ یا حداقل آب های تصفیه نشده باشد... بالاخره از خوردن آبِ گِل که بهتر است!
آها
غزه...
درسته، یک جا هست که عده ای انسان بدون آب، غذا، خانه، خانواده، امنیت، لباس و.... زندگی میکنند.
آهای؛ چه راحت گفتی غزه!
نکند دلت را اجاره داده ای؟ یا احساساتت نم کشیده؟شاید هم برایت عادی شده؟
نه، قطعا قبول نمیکنم و نمیپذیرم که انسان هایی که مسلمان هستند به صورت وحشیانه ای در حال عذاب کشیدن باشند
بلکه اگر مسلمان هم نبودند باز هم نمیتوانستم ببینم این طور، با این وضعیت زندگی کنند... 🥺🥺😭
چهره ی این مرد مرا یاد صحبت حاج قاسم انداخت
فرصتی که در بحران ها وجود دارد، در خود فرصت ها نیست! فقط...
شرطش اینست که نترسیم...!
و نترسانیم
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
زلالی آب ،چه نعمت بزرگی وچقدر بی تفاوتیم نسبت به آن
آب هم نیاز به پالایش دارد تا هر آنچه ناخالصی دارد از آن جدا شود.
من درمقام قیاس به یاد قلبی افتادم که منزلگاه خداست.
قلب هم نیاز به پاکسازی دارد وبرای این مهم باید از گذرگاههایی پر پیچ وخم عبور کند تا پاک شود از ناخالصی هایی که هر لحظه پرده ای میشود بین بنده ومعبود .
وآن لحظه ی زلالی قلب چقدر شیرین است ،حس رسیدن به الله
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
تشنگی چیز بدی است.
آدم که چه عرض کنم فیلافکن است.
هر جوری هم شده باید از زیر سنگ آب پیدا کنی تا خودت که هیچ، حداقل بچههای کوچک سیراب شوند،
بیتابی بچهها عجیب است، آنقدر برای آب بیتابی میکنند که با خودت میگویی الان باید یک بشکه آب برایش جور کنی تا سیراب و آرام شود امّا نه، همین که آب به لبشان میرسد و ۲ یا ۳ قلپی میخورند انگار آب روی آتش ریختهای.
حالا من از زیر سنگ که نه، ولی از گل و لای، آب کشیدم بیرون. کار سختی نبود ولی خب خیلیها دلشان نمیکشد این کار را بکنند، چندششان میشود، شاید هم نمیدانند که میشود از گل و لایه اطراف چادرها آب زلال استخراج کرد.
آب را تصفیه کردم و دادم به زن و بچهام بخورند، خودم هم خوردم. اما یک چیزی مثل خوره افتاده به جانم، رهایم نمیکند، دارم دیوانه میشوم، همهٔ دعایم سر نماز هم مشغول همین فکر شده است.
چه بگویم؟ از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد، زبانم لال، زبانم لال، خدای ناکرده اگر روزی ... نه چه میگویم اصلا مگر میشود تو مثل من به این روز بیفتی؟ کدام روز؟
الان که میبینم بچهها سیراب شدهاند و خوابیدهاند بیشتر به هم میریزم.
کاش تشنه میماندند و گریه میکردند.
این خواب و آرامششان دارد من را میکشد.
هر چند دقیقه میروم بالای سرشان و مطمئن میشوم که هنوز نفس میکشند.
کاش زودتر میفهمیدم، کاش صبر میکردم، ولی خب چارهای هم نداشتم، بیچاره بودم.
ما دو هفته است به این چادرها آمدهایم، قبلتر جای دیگری پناه گرفته بودیم، دیشب که با مردان در میدان مخیّم (اردوگاه) مشغول گپ و گفت بودیم، حرف از بمبهای فسفری اسرائیل شد؛ اینکه چقدر این بمبها خطرناک هستند و تا ماهها اثر شیمیایی آن روی گیاهان و خاک باقی میماند.
منم دشنام ناموسی به اسرائیل دادم و گفتم که جای شکرش باقیست که این بمبهای خطرناک را سمت ما نزدهاند.
یکی از مردان زد به شانه ام و گفت: اتفاقاً همین ۲ ماه پیش بود که اینجا را بمب فسفری زدند، اسرائیل رحم ندارد.
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam