eitaa logo
قسم به قلم
193 دنبال‌کننده
57 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدام نقطۀ این عالم گرفته شده است. حالا شروع کنید خیلی راحت هرچه به ذهن‌تان می‌آید پیرامون این فیلم بنویسید. تمرین بالا، تمرین اعضای است. برای آموزش نویسندگی راه افتاده و افرادی که شروع به نوشتن می‌کنند ارزیابی می‌شوند و تمرین‌های حرفه‌ای‌تر برای آنها ارسال می‌شود. 🔻 تمرین‌ها را به شناسۀ زیر ارسال کنید: @qalam1403 🔻 اگر تازه با قسم به قلم آشنا شده‌اید از اینجا شروع کنید: ✔️ حرف اوّل ✔️ فهرست مطالب سطح اوّل عضو کانال "قسم به قلم" هم بشوید. @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
📝 بعد از نوشتن: حالا که شما چندین تمرین انجام داده‌اید و قلم‌تان روان شده است. وقتی نوشته‌ را می‌نویسید چند ساعتی آن را کنار بگذارید و مشغول کاری دیگر شوید. سپس به سراغ نوشته‌تان بروید و دوباره بخوانید. در این خوانش هر چقدر دلتان خواست ویرایش و اصلاح کنید. ولی هنگام نوشتن اول این کار ممنوع است. در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
بسم الله الرحمن الرحیم یاد آیه سوره بلد افتادم که خداوند میفرماید خلق الانسان فی کبد ما انسان را در کبد آفریدیم حال میپرسید کبد چیست کبد بر دو معناست یکی نهایت استقامت و ایستادگی و اعتدال یکی هم به معنای رنج و سختی است و اگر به معنای دوم باشد یعنی چرب و شیرین دنیا هم با ناملایمات و سختی ها در آمیخته است مثلا برای رسیدن به یک لقمه کباب باید انواع ناملایمات را متحمل شد، باید سخت تلاش کرد، باید دود آتش خورد، باید از آتش سوخت، باید گرسنگی و بو خورد، و یک لقمه خورد آن هم اگر با دندان درد و سختی دیگری همراه نشود و بعد از آن باید بساط را جمع کرد و شست و رُفت. ثم ماذا که چه؟ حداقل در این کبد دو درس برای انسان است یک انسان در سختی ها است و در نیاز هاست که رشد میکند که اگر نیاز نباشد دنبال راه حل آن نمیرود که در این فیلم مشهود بود و درس دوم اینکه دنیا میگوید آن راحت ابدی و بی انتها من نیستم به من دل نبند همان ماشین مدل بالا یک جایی خراب میشود و یک جایی چپ میکند و میگوید دنیا دار فانی اشت و دل نبند فرزندت میرود و به تو میفهماند تو هم باید بروی و لذت فرزند هم دائمی نیست و این کبدی است بین خوشی هایش این چرب و شیرین دنیاست ولی ناملایمات هم با ملایمات آمیخته شده که انسان را یأس و نا امیدی فرا نگیرد با اینکه ماشینت خراب میشود باز میسازی یا عوضش میکنی و با اینکه بیمار میشوی باز سلامت میابی و... بزرگی را گفتند هزار راه رفتی و نشد بس نیست؟ گفت هزار تجربه آموختم و بر جای گذاشتم که از این هزار راه نمیشود که دیگران نروند... این دیدگاه شماست که از ناملایمات عبرت بگیری و درسی بسازی برای فردایت برای آبادی آخرت و دنیایت این پایان راه سختی است برای آغازی دوباره... انّا للّه و انّا الیه راجعون در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان آرزویم را می‌گویم؛زلال شود مانند این آب..” قلبم و روحم” سی و اندی سال عمر از خدا گرفته ام.. بدی ،حسادت، دروغ، ریا، اتلاف وقت ،زخم زبان... ای وای... خیلی زیادند.. قلب و روحم را سنگین کرده..خودم احساس می‌کنم . مدت هاست ذهنم را درگیر کرده است.. خدایا از کجا شروع کنم؟ برای کدامشان چله بگیرم؟ از چند نفر حلالیت بطلبم؟! اما ... خدای من خیلی بزرگ است اصلا یک زیارتِ امام غریبم یا جد بزرگوارش می‌تواند حجم زیادی از این غبار سنگین را بزداید..حق الله‌ها را ببخشد،نوازشم کند،،امیدوار شوم و به سوی دیارم راهی شوم.. حالا این قلب و روح سبک‌تر شده است.. الحمدالله از این نعمت بزرگ..کاش ماهی یک بار قسمتم می‌شد و به زیارت بهترین هایت می‌رفتم؛ از بس که مهربانند و واسطه‌ی خیر.. آخر من رو سیاه و دل چرکین و گناهکار چه آبرویی پیش پروردگارم دارم که بی‌واسطه صدایش کنم و انتظار جواب داشته باشم؟!! علی ایُ حال.. اکنون قلبم آرام‌تر است و روحم سبک تر..امّا..امّا هنوزم شیطان وسوسه ام می‌کند..بازهم بداخلاقی میکنم.بازهم نماز سبک میخوانم..بازهم..... پیدایش کردم.."معرفت" گمشده ی زندگی ما بچه مذهبی ها... و منه بیچاره...قرآنی که بی معرفت میخوانیم،نمازی که بی معرفت ادا میکنیم،هیئتی که بی معرفت در آن سینه میزنیم..زیارتی که...کار خیری که...و مهم تر از همه خدایی که بی معرفت صدایش میکنیم.. حالا تلاش میکنم،بیشتر مطالعه میکنم،بیشتر فکر میکنم،بیشتر با دوستان با معرفت تر و خدایی تر از خودم حشر و نشر میکنم..اینها کمکم می‌کند ..نگاهم عوض شده..کمی عمیق تر..و البته تشنه تر.. این را هم بگویم که شیطان هم این وسط بیکار ننشسته !به هر بهانه ای به سراغم می اید.!گاهی با یک کلیپ،گاهی با یک نوشته ی قشنگ،گاهی در غالب یک دوست،و گاهی در کالبد یک دین دارِ همه چیزدان..!بله ایشان هم حسب وظیفه اش رهایم نمیکنید..! میدانم که نیاز به اندیشه ی عمیق تر،تلاش بیشتر و اعتقادی راسخ تر دارم.. آنچه که آرزویم است قلب و روحی ست که مانند چشمه ی آب باشد که کوچکترین غباری را نشان دهد.، خدایا نصیبمان کن.. خداوندا قلبی که با نور تو روشن شود سیاهی و دشمنی در آن راه ندارد..روحی که با نام و یاد تو صیقل یافته باشد،گرفتار شیطان نمیشود.. من آن روحی را میخواهم که طی سالهای آخرالزمانی خودش را از میان فتنه ها،هوی و هوس ها و آلودگی ها بیرون کشیده باشد.. درست است که زخمی شده،درد کشیده،زخم زبان ها شنیده..اما دستی مهربان رهایش نکرده... خدایا مارا مصداق “ختم الله علی قلوبهم” قرار نده.. پروردگارا؛”ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا”” آمین یارب العالمین. در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
وقتی که این فیلم را دیدم تنها چیزی که یادم آمد مردم بی گناه غزه بودند و بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد آوارگی شان عذابم می دهد چه فرقی بین من و آنهاست جز اینکه ایمان آنها به وعده خدا قوی تر است إن شاالله که هر چه زودتر پیروزی مردم بیگناه غزه و سایر مسلمانان مظلوم جهان را در مقابل کفر و استبداد را با چشمانمان ببینیم.. در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
کار نشد ندارد. یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. مسلمان هیچ وقت امیدش را از دست نمی‌دهد. نا امیدی از شیطان است. فرصتی که در تهدیدها هست در خود فرصت‌ها نیست. و ده ها جمله ی دیگر با همین مضامین، در اثر دیدن این فیلم به ذهنم سرازیر شد. وقتی خودت هستی و مشکلات پیش رو و منتظر کسی هم نیستی که سر برسد برایت حلش کند، قاعدتا خودت باید دست به کار شوی. ذهن آدم مومن و مقاوم و خلاق دنبال راه می‌گردد، وقتی برای غر زدن و آه و ناله ندارد. غزه، در تمام زوایای خودش، یک شگفتی برای به خواب رفتگان دارد! در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
سلام و رحمت من یاد دوران آخرالزمان افتادم که اینقدر فتنه ها زیاد است که همه چیز گل آلود و غبارآلود است؛ ولی خوبها غربال میشوند و آخرش (دوران ظهور) فقط خوبی و پاکی میماند. خدایا در این دوران خودت ایمانمان را حفظ کن و آنقدر پاکمان کن که لایق شهادت شویم🤲 و به قول حاج قاسم: "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" 😭 در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
به نام خدا قبلا درباره تصفیه آب با کمک دستمال‌کاغذی و پنبه چیزهایی خوانده بود و یادش می‌آمد که چند وقت پیش، فیلمی هم درباره آن تماشا کرده بود. ولی احساس می‌کرد کافی نیست. هنوز از کاربردی بودن آن روش برای به دست آوردن آب پاک اطمینان نداشت و احساس می‌کرد خودش هم باید یک بار آن را امتحان کند. گرچه مطمئن نبود حتی اگر نتیجه به اندازه چیزی که دیده بود خوب باشد، خودش حاضر به امتحان کردن آن آب شود. هرچه که بود، باز هم به نظرش غیربهداشتی بود. بالاخره بعد از چند وقت، در سفری به روستای محل سکونت پدربزرگش توانست فرصتی برای آزمایش پیدا کند. باران‌های پاییزی گل و لای زیادی در زمین‌های زراعی به وجود آورده بودند و می‌خواست هرچه زودتر به سراغ یکی از آن گودال‌های پر از گِل برود. وسایل موردنیازش را از قبل در یک لیست نوشته بود: لگن، گونی پارچه‌ای، نایلون محکم پلاستیکی، کمی پنبه، سه لیوان و یک رول دستمال‌کاغذی استوانه‌ای که تهیه کردنشان با کمک برادر کوچکترش مدت زیادی طول نکشید. لگن را روی سرش انداخت و با زیربغل زدن وسایل به سمت مزرعه پدربزرگش به راه افتاد. برادرش هم آفتابه پر از آب به دست، پشت سرش می‌آمد و بدون توجه به چشم‌غره‌های گاه و بی‌گاه او داشت از کارهایش فیلم می‌گرفت. بالاخره وقتی به یک چاله کاملا مناسب از لحاظ حجم گل درون آن رسیدند، بی‌خیال چشم‌غره رفتن شد. هم چشم‌هایش درد گرفته بودند و هم باید کارش را شروع می‌کرد. گونی پارچه‌ای را کنار چاله گذاشت و خودش هم بالای آن چمباتمه زد. با مرتب کردن زیر گونی کمی وسط آن را گود کرد و بعد آستین‌هایش را کاملا تا زد. برادرش با دقت دوربین را اول روی صورت او و بعد روی دست‌هایش زوم کرده بود و او هم بعد از یک نفس عمیق، دست‌هایش را تا جایی که می‌شد توی گل فرو برد. فقط تا حوالی نیمه‌های ساعدش گلی شد. ناامید شده بود ولی سعی کرد روی هدفش تمرکز کند و با دقت، چند مشت گل رقیق را از داخل چاله به روی گونی منتقل کرد. بعد به طرف برادرش چرخید: «موبایل رو کنار بذار، بیا کمکم کن دستمو بشورم.» برادرش غرغر کوتاهی تحویلش داد و بعد از خاموش کردن دوربین و گذاشتن پر از احتیاط موبایل در جیب شلوارکش، آفتابه را بلند کرد و به سمت او برد. بعد از شستن دست‌ها، نوبت گرفتن آبِ گل بود. گل را در گونی پیچید و روی لگن گرفت. با تمام توانش زور زد تا مقداری آب از سوراخ‌های پارچه بیرون بیاید و وقتی فقط چند قطره راهی کف لگن شد، آه از نهادش برآمد. گونی پارچه‌ای تازه خیس شده بود و داشت بیشترِ آب را به خودش جذب می‌کرد، باید چندبار دیگر هم گِل شل در گونی می‌ریخت. بالاخره بعد از پنج بار تکرار مرحله اول کارش، آنقدری آب گل‌آلود ولی تمیزتر از گِل خالص در لگن جمع شده بود که بتواند به درد بازوهایش توجه کند و به سراغ نایلون و پنبه برود. در حینی که داشت گوشه‌ای از پایین نایلون را سوراخ می‌کرد، برادرش روی لگن خم شد و از آن فیلم گرفت: «خیلی کمه، نازک‌نارنجی!» گوشه چشم‌هایش جمع شدند اما واکنش دیگری نشان نداد. او در تمام اوقات سال به جز چند روزی که به روستا می‌آمدند تمام مدت درحال درس خواندن، تحقیق یا نوشتن بود و فعالیت بدنی‌ای انجام نمی‌داد. گرچه توجیه خوبی نبود اما به همین دلیل، بابت نداشتن زور بازو به خودش حق می‌داد. بالاخره نوبت استفاده از تکه پنبه نسبتا بزرگی بود که در جیب پیراهنش چپانده بود. پنبه را از داخل وارد نایلون کرد و وقتی از بزرگ بودن آن نسبت به حجم سوراخ انتهای نایلون مطمئن شد، پنبه را به سمت سوراخ فشار داد تا فقط کمی از انتهای پنبه از سوراخ نایلون بیرون بزند. کمی بیشتر جای پنبه را محکم کرد و بعد به سمت ظرف عسل شیشه‌ای که کنار لیوان‌ها روی زمین گذاشته بودند رفت. ظرف عسل را به جای یک لیوانی که کم داشتند آورده بودند، مادربزرگش اجازه نمی‌داد از لیوان‌های نازنینش برای آزمایش مربوط به گِل استفاده کنند، همان دو لیوان را هم به زور به آنها داده بود. با کمک ظرف، آب گل‌آلود داخل لگن را کم کم به نایلون انتقال داد و بعد، مجبور شد با صبوری منتظر عبور آب از داخل پنبه و ریختن دوباره آن به داخل همان ظرف بماند. قطره قطره ریختن آب کمی عصبی‌اش می‌کرد اما به نظر می‌رسید برادر کوچکترش مشکلی با صبر کردن و دیدن قطره‌های آهسته‌ی آب ندارد. انگار همین که اعصاب او خرد می‌شد، برای تفریح برادر کوچکترش کافی بود. گرچه که بالاخره ریختن آب از پنبه سرعت بیشتری به خودش گرفت و خیال او را راحت کرد. آبی که داشت ظرف را پر می‌کرد، کمی تمیزتر از آبی بود که در لگن جمع کرده بود. لبخندی زد، تا این مرحله همه چیز طوری که قبلا در فیلم دیده بود پیش می‌رفت. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #ویرایش_کنید #تمرین۱۰ #قسمت_اول به نام خدا قبلا درباره تصفیه آب با کمک دستمال‌ک
بعد از رسیدن آب داخل ظرف به مقداری که احساس می‌کرد کافی است، نایلون را کنار گذاشت و یکی از لیوان‌ها را با آن پر کرد. با احتیاط از جا بلند شد و در حینی که داشت با یک لیوان پر و یک لیوان خالی در دست‌هایش به دنبال سطحی با فاصله نسبتا زیاد از زمین می‌گشت، دستوری هم به برادرش داد: «دستمال رو بده به من!» برادرش بی‌توجه به او دوربین را خاموش کرد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای استخوان‌های کمرش بلند شد: «دستت پره، با چی میخوای بگیریش؟» می‌خواست برادر کوچکترش را بزند! ولی متاسفانه حوصله داد و بیدادهای پر از بزرگنمایی او را نداشت و دستش هم واقعا پر بود، پس این‌کار را به بعدا موکول کرد. بالاخره جایی که دنبالش بود پیدا شد. کنار انبار نسبتا کوچکی که پدربزرگش برای نگهداری از وسایل دستی کشاورزی در گوشه‌ای از مزرعه ساخته بود، یک میز گرد و کوچک قدیمی هم قرار داشت. میز تا چندسال پیش در اتاق پذیرایی خانه مادربزرگش بود اما بعد از تعویض بخشی از وسایل، به اینجا منتقل شده بود. کاملا به نفع او، چون نمیتوانست با یک لیوان پر از آبی که رنگ خاک در آن هنوز به خوبی مشاهده می‌شد به خانه برگردد و مادربزرگش را با دیدن این صحنه عصبانی کند. لیوان پر از آب را روی میز گذاشت و از لق نبودن جای آن مطمئن شد، بعد به سمت مزرعه برگشت و داد زد: «کجا موندی با اون دستمال من؟!!» برادرش دوباره با دوربین روشن سر و کله‌اش پیدا شد و دستمال را به دست او داد: «مال بابابزرگ‌ایناست، نه مال تو. بعدا تلافی امروز رو سرت درمیارم!» در جواب برادر کوچکش فقط پوزخندی زد و لیوان خالی را هم زیر لیوان پر، روی زمین گذاشت. دستمال باید از لیوان بالا تا لیوان پایین با شیبی ملایم کشیده می‌شد و فقط درباره میزان دستمالی که باید درون هر لیوان قرار می‌گرفت شک داشت. در نهایت شانه‌ای بالا انداخت و دستمال را برید. در لیوان پر از آب، دستمال بیشتری می‌گذاشت ولی در لیوان پایینی نه. فقط قرار بود آب را از طریق دستمال به لیوان دوم منتقل کند نه اینکه به جای آب و گل، در آن محلول آب و دستمال بسازد. کمی از دستمال را درون آب لیوان روی میز فرو برد و با تا کردن آن روی لبه لیوان، بقیه دستمال را با دقت به سمت لیوان دوم که پایین میز بود برد. انتهای دستمال را هم در لیوان دوم گذاشت. انتظار برای این بخش از روند تصفیه آب، بیشتر از مراحل قبلی بود اما هیجان بیشتری هم داشت. نگران طاقت نیاوردن دستمال در برابر آب و پاره شدن آن بود اما وقتی بالاخره یک قطره آب از خیسی تمام سطح دستمال به درون لیوان پایینی ریخت، هورایی کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. برادر کوچکش با تاسف به او خیره شد و بعد به سراغ تنظیم دوربین موبایلش برای بهتر فیلم گرفتن از آن مرحله برگشت. اینبار آب تا آخر قطره قطره آمد و او را جان به لب کرد. وقتی شفافیت قطرات آب را می‌دید ذوق می‌کرد و با پر شدن هرچه بیشتر لیوان پایینی از آب صاف و بدون گل خوشحال‌تر هم می‌شد، اما در نهایت حوصله‌اش سر رفته بود. میخواست به خانه برگردد، لپ‌تاپش را روشن کند و با باز کردن یک صفحه‌ی ورد، تا ساعت‌ها بنویسد. از آن کار خسته نمی‌شد اما از طرفی بابت توجه نکردن به طبیعت زیبای روستا هم عذاب وجدان می‌گرفت. بالاخره خودش را روی زمین ولو کرد و به صحنه زیبای مزرعه برنج و آسمان خیره شد. دقایقی بعد، برادرش با بالا کشیدن بینی‌اش اعلام وجود کرد: «بسه دیگه، لیوان تقریبا پر شده.» از افکارش بیرون کشیده شد و از جا پرید. لیوان روی میز تقریبا خالی شده بود و لیوان دوم حالا تقریبا از آب صاف و شفاف پر بود. لبخند دندان‌نمایی زد و به سمت میز رفت. اول دستمال را از لیوان پایینی بیرون کشید و بعد تمام آن را در دستش فشرد و مچاله کرد. گلوله نیمه سفیدی که درست کرده بود را در باقی‌مانده آب لیوان اول ریخت و بعد دوباره به لیوان دوم که هنوز روی زمین بود نگاه کرد. - نمیخوای مزه کنی؟ برادرش پیشنهاد داد اما او هنوز مردد بود. برایش سخت بود آبی که خودش از گل به دست آورده بود را بنوشد، احساس می‌کرد آب هنوز تمیز نشده. قبلا خوانده بود که طبیعت‌گردها وقتی آب ندارند از این روش استفاده می‌کنند اما آنها اینکار را چندبار انجام می‌دادند. او حوصله بیشتر منتظر ماندن را نداشت و از طرفی آبی که درون لیوان بود بیشتر از اینکه بتواند آن را به این سادگی دور بریزد برایش با ارزش بود. بالاخره تصمیمش را گرفت. رو به برادرش کرد: «اینو می‌بریم خونه. به کسی نمیگی چجوری درستش کردیم، فقط میگیم که کسی نباید بخورتش. فهمیدی؟» برادرش با شیطنت ابرو بالا انداخت و دوربین موبایلش را خاموش کرد: «کاملا فهمیدم!» نگاه چپ چپی به برادر کوچکترش انداخت و شروع به جمع کردن وسایل کرد. - اگر کار دیگه‌ای بکنی همون گلی که اول از چاله درآوردم رو به خوردت میدم. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
بعد از رسیدن آب داخل ظرف به مقداری که احساس می‌کرد کافی است، نایلون را کنار گذاشت و یکی از لیوان‌ها
برادرش آهی کشید و پشت سر او به راه افتاد: «آخه عقل کل، همین آب رو بجوشون! بعد کاملا تمیز میشه دیگه، میخوای همینجوری نگهش داری که چی؟» درجا ایستاد و به طرف برادرش برگشت: «میخوام همینطوری این آبو بازم تصفیه کنم ببینم چقدر دیگه تمیز میش...» برادرش حرفش را قطع کرد: «احیانا اینجا میکروسکوپ داری؟» - نه! برادر کوچکش نگاه عاقل‌اندرسفیهی به او انداخت: «پس چجوری میخوای بفهمی چقدر دیگه تمیز شده؟ چشمات بیشتر از این نمیتونن ببینن!» جوابی نداشت. دوباره به سمت خانه به راه افتاد: «بسیارخب می‌جوشونیمش.» - به سلامتی! در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدام نقطۀ این عالم گرفته شده است. حالا شروع کنید خیلی راحت هرچه به ذهن‌تان می‌آید پیرامون این فیلم بنویسید. تمرین بالا، تمرین اعضای است. برای آموزش نویسندگی راه افتاده و افرادی که شروع به نوشتن می‌کنند ارزیابی می‌شوند و تمرین‌های حرفه‌ای‌تر برای آنها ارسال می‌شود. 🔻 تمرین‌ها را به شناسۀ زیر ارسال کنید: @qalam1403 🔻 اگر تازه با قسم به قلم آشنا شده‌اید از اینجا شروع کنید: ✔️ حرف اوّل ✔️ فهرست مطالب سطح اوّل عضو کانال قسم به قلم هم بشوید. @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
به نام خدا "با دیدن فیلم، یاد حرف حاج آقا هادوی در کلاس افتادم که می‌گفتند برای آب به آب نشدن، مقداری آب یا خاک شهر خود را به همراه داشته باشید و با آب شهری جدید که رفتید، اضافه کنید تا آب شهر جدید اذیتتان نکند و به قولی آب به آب نشوید. حاج آقا داشتند توضیح می‌دادند که یک نفر گفت: "حاج آقا، امکان ندارد! چجوری می‌شود؟ این کاری است نشدنی! مگر می‌شود با خاکی که به همراه داریم، با آب اضافه کنیم؟! گل می‌شود و کثیف..." حاج آقا با اطمینان خاطر فرمودند: "بله، می‌شود و خاک ته‌نشین می‌شود." با دیدن این فیلم کوتاه، اثبات شد که واقعاً می‌شود و کاری غیرممکن نیست. فکر کنم حاج آقا روایتی از رساله ذهبیه را بیان می‌کردند. دیدن این مراحل مرا بدجور به فکر وا داشته است. فیلم کوتاه چند ثانیه‌ای که کلی حرف در دلش پنهان است. خیلی حرف‌ها که نمی‌دانم از کدامشان بنویسم. از جداسازی خالصی از ناخالصی، از کوشش و صبر، از پاکی و... اما مهم‌ترین نکته‌ای که در این فیلم به ذهنم می‌رسد، این است که آب مایه‌ی حیات است و در بحرانی‌ترین شرایط هم که باشی، باید آبی خالص بنوشی. الحمدالله از این نعمت بزرگ و سوالی برایم ایجاد شد: آیا آب‌های لوله‌کشی که مصرف می‌کنیم، آبی خالص هستند؟ 🤔 این مراحل مرا یاد زحمات و تلاش‌های مادرم برای به دست آوردن کره، خامه، روغن زرد، کمه، قرقوروت و... از شیر هم انداخت. 😊" در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam