قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #ویرایش_کنید #تمرین۱۰ #قسمت_اول به نام خدا قبلا درباره تصفیه آب با کمک دستمالک
بعد از رسیدن آب داخل ظرف به مقداری که احساس میکرد کافی است، نایلون را کنار گذاشت و یکی از لیوانها را با آن پر کرد. با احتیاط از جا بلند شد و در حینی که داشت با یک لیوان پر و یک لیوان خالی در دستهایش به دنبال سطحی با فاصله نسبتا زیاد از زمین میگشت، دستوری هم به برادرش داد: «دستمال رو بده به من!»
برادرش بیتوجه به او دوربین را خاموش کرد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای استخوانهای کمرش بلند شد: «دستت پره، با چی میخوای بگیریش؟»
میخواست برادر کوچکترش را بزند! ولی متاسفانه حوصله داد و بیدادهای پر از بزرگنمایی او را نداشت و دستش هم واقعا پر بود، پس اینکار را به بعدا موکول کرد.
بالاخره جایی که دنبالش بود پیدا شد. کنار انبار نسبتا کوچکی که پدربزرگش برای نگهداری از وسایل دستی کشاورزی در گوشهای از مزرعه ساخته بود، یک میز گرد و کوچک قدیمی هم قرار داشت. میز تا چندسال پیش در اتاق پذیرایی خانه مادربزرگش بود اما بعد از تعویض بخشی از وسایل، به اینجا منتقل شده بود. کاملا به نفع او، چون نمیتوانست با یک لیوان پر از آبی که رنگ خاک در آن هنوز به خوبی مشاهده میشد به خانه برگردد و مادربزرگش را با دیدن این صحنه عصبانی کند. لیوان پر از آب را روی میز گذاشت و از لق نبودن جای آن مطمئن شد، بعد به سمت مزرعه برگشت و داد زد: «کجا موندی با اون دستمال من؟!!»
برادرش دوباره با دوربین روشن سر و کلهاش پیدا شد و دستمال را به دست او داد: «مال بابابزرگایناست، نه مال تو. بعدا تلافی امروز رو سرت درمیارم!»
در جواب برادر کوچکش فقط پوزخندی زد و لیوان خالی را هم زیر لیوان پر، روی زمین گذاشت. دستمال باید از لیوان بالا تا لیوان پایین با شیبی ملایم کشیده میشد و فقط درباره میزان دستمالی که باید درون هر لیوان قرار میگرفت شک داشت. در نهایت شانهای بالا انداخت و دستمال را برید. در لیوان پر از آب، دستمال بیشتری میگذاشت ولی در لیوان پایینی نه. فقط قرار بود آب را از طریق دستمال به لیوان دوم منتقل کند نه اینکه به جای آب و گل، در آن محلول آب و دستمال بسازد. کمی از دستمال را درون آب لیوان روی میز فرو برد و با تا کردن آن روی لبه لیوان، بقیه دستمال را با دقت به سمت لیوان دوم که پایین میز بود برد. انتهای دستمال را هم در لیوان دوم گذاشت.
انتظار برای این بخش از روند تصفیه آب، بیشتر از مراحل قبلی بود اما هیجان بیشتری هم داشت. نگران طاقت نیاوردن دستمال در برابر آب و پاره شدن آن بود اما وقتی بالاخره یک قطره آب از خیسی تمام سطح دستمال به درون لیوان پایینی ریخت، هورایی کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. برادر کوچکش با تاسف به او خیره شد و بعد به سراغ تنظیم دوربین موبایلش برای بهتر فیلم گرفتن از آن مرحله برگشت.
اینبار آب تا آخر قطره قطره آمد و او را جان به لب کرد. وقتی شفافیت قطرات آب را میدید ذوق میکرد و با پر شدن هرچه بیشتر لیوان پایینی از آب صاف و بدون گل خوشحالتر هم میشد، اما در نهایت حوصلهاش سر رفته بود. میخواست به خانه برگردد، لپتاپش را روشن کند و با باز کردن یک صفحهی ورد، تا ساعتها بنویسد. از آن کار خسته نمیشد اما از طرفی بابت توجه نکردن به طبیعت زیبای روستا هم عذاب وجدان میگرفت. بالاخره خودش را روی زمین ولو کرد و به صحنه زیبای مزرعه برنج و آسمان خیره شد.
دقایقی بعد، برادرش با بالا کشیدن بینیاش اعلام وجود کرد: «بسه دیگه، لیوان تقریبا پر شده.»
از افکارش بیرون کشیده شد و از جا پرید. لیوان روی میز تقریبا خالی شده بود و لیوان دوم حالا تقریبا از آب صاف و شفاف پر بود. لبخند دنداننمایی زد و به سمت میز رفت. اول دستمال را از لیوان پایینی بیرون کشید و بعد تمام آن را در دستش فشرد و مچاله کرد. گلوله نیمه سفیدی که درست کرده بود را در باقیمانده آب لیوان اول ریخت و بعد دوباره به لیوان دوم که هنوز روی زمین بود نگاه کرد.
- نمیخوای مزه کنی؟
برادرش پیشنهاد داد اما او هنوز مردد بود. برایش سخت بود آبی که خودش از گل به دست آورده بود را بنوشد، احساس میکرد آب هنوز تمیز نشده. قبلا خوانده بود که طبیعتگردها وقتی آب ندارند از این روش استفاده میکنند اما آنها اینکار را چندبار انجام میدادند. او حوصله بیشتر منتظر ماندن را نداشت و از طرفی آبی که درون لیوان بود بیشتر از اینکه بتواند آن را به این سادگی دور بریزد برایش با ارزش بود.
بالاخره تصمیمش را گرفت. رو به برادرش کرد: «اینو میبریم خونه. به کسی نمیگی چجوری درستش کردیم، فقط میگیم که کسی نباید بخورتش. فهمیدی؟»
برادرش با شیطنت ابرو بالا انداخت و دوربین موبایلش را خاموش کرد: «کاملا فهمیدم!»
نگاه چپ چپی به برادر کوچکترش انداخت و شروع به جمع کردن وسایل کرد.
- اگر کار دیگهای بکنی همون گلی که اول از چاله درآوردم رو به خوردت میدم.
#پایان_قسمت_دوم
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
بعد از رسیدن آب داخل ظرف به مقداری که احساس میکرد کافی است، نایلون را کنار گذاشت و یکی از لیوانها
برادرش آهی کشید و پشت سر او به راه افتاد: «آخه عقل کل، همین آب رو بجوشون! بعد کاملا تمیز میشه دیگه، میخوای همینجوری نگهش داری که چی؟»
درجا ایستاد و به طرف برادرش برگشت: «میخوام همینطوری این آبو بازم تصفیه کنم ببینم چقدر دیگه تمیز میش...»
برادرش حرفش را قطع کرد: «احیانا اینجا میکروسکوپ داری؟»
- نه!
برادر کوچکش نگاه عاقلاندرسفیهی به او انداخت: «پس چجوری میخوای بفهمی چقدر دیگه تمیز شده؟ چشمات بیشتر از این نمیتونن ببینن!»
جوابی نداشت. دوباره به سمت خانه به راه افتاد: «بسیارخب میجوشونیمش.»
- به سلامتی!
#پایان
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید.
لازم نیست بدانید این فیلم در کدام نقطۀ این عالم گرفته شده است.
حالا شروع کنید خیلی راحت هرچه به ذهنتان میآید پیرامون این فیلم بنویسید.
تمرین بالا، تمرین اعضای #قسم_به_قلم است.
#قسم_به_قلم برای آموزش نویسندگی راه افتاده و افرادی که شروع به نوشتن میکنند ارزیابی میشوند و تمرینهای حرفهایتر برای آنها ارسال میشود.
🔻 تمرینها را به شناسۀ زیر ارسال کنید:
@qalam1403
🔻 اگر تازه با قسم به قلم آشنا شدهاید از اینجا شروع کنید:
✔️ حرف اوّل
✔️ فهرست مطالب سطح اوّل
عضو کانال قسم به قلم هم بشوید.
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
به نام خدا
"با دیدن فیلم، یاد حرف حاج آقا هادوی در کلاس افتادم که میگفتند برای آب به آب نشدن، مقداری آب یا خاک شهر خود را به همراه داشته باشید و با آب شهری جدید که رفتید، اضافه کنید تا آب شهر جدید اذیتتان نکند و به قولی آب به آب نشوید. حاج آقا داشتند توضیح میدادند که یک نفر گفت: "حاج آقا، امکان ندارد! چجوری میشود؟ این کاری است نشدنی! مگر میشود با خاکی که به همراه داریم، با آب اضافه کنیم؟! گل میشود و کثیف..." حاج آقا با اطمینان خاطر فرمودند: "بله، میشود و خاک تهنشین میشود."
با دیدن این فیلم کوتاه، اثبات شد که واقعاً میشود و کاری غیرممکن نیست. فکر کنم حاج آقا روایتی از رساله ذهبیه را بیان میکردند.
دیدن این مراحل مرا بدجور به فکر وا داشته است. فیلم کوتاه چند ثانیهای که کلی حرف در دلش پنهان است. خیلی حرفها که نمیدانم از کدامشان بنویسم.
از جداسازی خالصی از ناخالصی، از کوشش و صبر، از پاکی و...
اما مهمترین نکتهای که در این فیلم به ذهنم میرسد، این است که آب مایهی حیات است و در بحرانیترین شرایط هم که باشی، باید آبی خالص بنوشی. الحمدالله از این نعمت بزرگ
و سوالی برایم ایجاد شد: آیا آبهای لولهکشی که مصرف میکنیم، آبی خالص هستند؟ 🤔
این مراحل مرا یاد زحمات و تلاشهای مادرم برای به دست آوردن کره، خامه، روغن زرد، کمه، قرقوروت و... از شیر هم انداخت. 😊"
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
"او تشنه است"
پرده که کنار رفت داخل چادر رو بهتر میتوانستم ببینم. کف آن را با پتو پوشانده بودند. در گوشهای از چادر مردی با گرمکن قرمز رنگی به چوب چادر تکیه داده بود. زیپ گرمکنش را تا بالای گردن، نزدیک گلو بسته بود. پاهایش را توی شکمش جمع و با دستهایش زانوهایش را نگه داشته بود. سرش را روی زانوهایش گذاشته و به گوشهای خیره شده بود.
روبهروی مرد زنی با لباس بافتنی و دامنی بلند روی زانوهایش کودکی را خوابانده و تکان میداد. هر چه صدای گریه کودک بیشترمیشد پاهای زن هم تندتر تاب میخورد. از میان دل تاریکی چادر، سیاهیای جلو آمد. دخترکی با موهای پریشان به مادر چسبید. دستهایش را دور گردن مادر انداخت. لبهای کوچک قرمزش ترک ترک شده بود.
زینب جان. چی شده مامان؟
میبینی که داداش علی روی پامه!
دخترک در چشمان مادر نگاه کرد. سرش را روی سینه مادر گذاشت. مادر او را بغل کرد و با انگشت لبان خشک و چاکچاکش را نوازش کرد. گریه علی بلندتر شد. دیگر کلافه شده بود آرام نمیشد که نمیشد. نیمنگاهی به مردش انداخت. در سکوت چادر، حرفهای ناگفته را فقط با چشمانشان زدند.
انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد. بلند شد و آستین دستها را تا آرنج و پاچههای شلوارش را تا زانو بالا زد. از چادر بیرون آمد.
بالای سرم ایستاد. ترسیده بودم. همه ما ترسیدیم من و دوستانم. دمپاییهای پلاستیکی به پا داشت. دستها و پاهایش از سرما مثل لبو قرمز شده بودند. روی زانوهایش نشست. خم شد و به من خیره شد. الان بهتر میتوانستیم چهرهاش را ببینیم. مردی با موهایی کوتاه و محاسن پرپشت قهوهای. با چشمهانی آرام، مهربان اما نگران. مطمئن شدم که به ما صدمهای نمیزند.
دو دستش را پایین آورد. یک دفعه من و دوستانم را در دستهایش جمع کرد و داخل پارچه سفید تمیزی که روی زمین پهن کرده بود ریخت. کارش که تمام شد پارچه را از چهار گوشهاش گرفت و جمع کرد. چند بار پیچ و تاب داد درست مثل بستن لامپ.
با دست چپش بقچهپیچ شده را نگهداشت و با پنج انگشت دست راستش آنچنان پارچه را فشار داد که با هر بار فشار پرت میشدیم بیرون و میافتادیم توی یک لگن سفید. داخل لگن که شدیم دیدم که عدهای از ما نیستند. آنها توی پارچه موندن و نتونستن بیرون بیان.
مرد از جاش بلند شد و رفت توی چادر. کیسه نایلونی را به همراه تکه پنبهای آورد. کیسه را از پایین و سمت بستهاش روی میزی گذاشت و گوشه آن را به صورت مثلث کوچکی با چاقوی میوهخوری برش داد. تکه پنبه را داخل کیسه گذاشت. طوری که کمی از پنبه از سوراخ بیرون باشد.
با ظرفی ما را از لگن جمع کرد و داخل کیسه نایلونی ریخت. کیسه را روی بطری شیشهای نگهداشت. صبر کرد تا از پنبه گذشتیم و داخل بطری شدیم.
همه که توی بطری جمع شدیم آمار گرفتم باز هم عدهای توی کیسه مونده بودن و نتوانستند خودشان را به ما برسانند.
بطری را روی میز گذاشت. با اینکه خیلیها نیومدن اما جامون کوچیک بود و خیلی تنگ شده بود. جای نفس کشیدن هم نداشتیم.
مرد یک لیوان خالی روی زمین درست زیر پای ما گذاشت بعد رفت توی چادر. وقتی بیرون آمد توی دستش دستمال کاغذی سفید بلندی بود. آن را از وسط تاه کرد. یک سرش را در بطری که ما توش بودیم و سر دیگرش را داخل لیوان روی زمین گذاشت.
باید کاری میکردیم تا خلاص شویم. به دوستانم گفتم: بیایید برویم. خودمان را به دستمال رساندیم. آرام آرام از لابهلای بافتهای نردبانی دستمال به سختی خودمان را پلهپله بالا کشیدیم. از سر بطری که رد شدیم افتادیم توی سرازیری، سر خوردیم و افتادیم داخل لیوان.
مدتی که گذشت لیوان پر شد. نگاهی به اطراف انداختم. همه نیامده بودند. خبری از گلها نبود. آنها نتوانستند بیایید و آخرین بازماندهایشان همانجا توی بطری جاماندند.
فقط ما بودیم. تقریبا صاف و شفاف شده بودیم. قابل نوشیدن.
مرد لیوان را برداشت و جلوی چشمانش گرفت. میخواست ما را بهتر ببیند. چشمهایش چندین برابر شده بود. همان مهربانی در نگاهش موج میزند اما دیگر خبری از نگرانی نبود.
این بار با ما داخل چادر شد. لیوان را به سمت زن گرفت.
گفت: بفرما عزیزم. همان که خواستی. بده به علی و زینب.
زن با چشمهای گرد شده ما را نگاه کرد. گل از گلش شکفت. لیوان آب را گرفت و نزدیک لبان علی برد. کودک بویمان را که حس کرد آرام شد.
فهمیدم؛ او تشنه است. آب میخواست تا آرام شود.
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
اولش فکر کردم ازهمان فیلم هایی است که توی فضای مجازی زیاد شده و ترفند های مختلف را آموزش میدهد
در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود :چه جالب...
بعد از چند لحظه با خودم گفتم چرا باید ترفند تصفیه کردن آبِ گِل را آموزش بدهند!؟ 🤔
مگر کسی هست که جایی زندگی کند که آب نباشد؟ یا حداقل آب های تصفیه نشده باشد... بالاخره از خوردن آبِ گِل که بهتر است!
آها
غزه...
درسته، یک جا هست که عده ای انسان بدون آب، غذا، خانه، خانواده، امنیت، لباس و.... زندگی میکنند.
آهای؛ چه راحت گفتی غزه!
نکند دلت را اجاره داده ای؟ یا احساساتت نم کشیده؟شاید هم برایت عادی شده؟
نه، قطعا قبول نمیکنم و نمیپذیرم که انسان هایی که مسلمان هستند به صورت وحشیانه ای در حال عذاب کشیدن باشند
بلکه اگر مسلمان هم نبودند باز هم نمیتوانستم ببینم این طور، با این وضعیت زندگی کنند... 🥺🥺😭
چهره ی این مرد مرا یاد صحبت حاج قاسم انداخت
فرصتی که در بحران ها وجود دارد، در خود فرصت ها نیست! فقط...
شرطش اینست که نترسیم...!
و نترسانیم
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
زلالی آب ،چه نعمت بزرگی وچقدر بی تفاوتیم نسبت به آن
آب هم نیاز به پالایش دارد تا هر آنچه ناخالصی دارد از آن جدا شود.
من درمقام قیاس به یاد قلبی افتادم که منزلگاه خداست.
قلب هم نیاز به پاکسازی دارد وبرای این مهم باید از گذرگاههایی پر پیچ وخم عبور کند تا پاک شود از ناخالصی هایی که هر لحظه پرده ای میشود بین بنده ومعبود .
وآن لحظه ی زلالی قلب چقدر شیرین است ،حس رسیدن به الله
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
قسم به آب! قسم به خاک!
قسم به قلم این فیلم را گذاشته و من بارها دیدمش...
نمیدانم چرا بارها دیدمش... شاید چون سرعت فیلم تند است... شاید چون هربار تصویر جدیدی جلوی چشمم می آید...
پتوی سفید و صورتی که پایینش گلی شده ....
حلقه ی آبی رنگی که مرا یاد بچگی ام می اندازد... دوایر جادویی اقلیدوس... ما دقیقا همین رنگش را داشتیم...
دمپایی لا انگشتی مرد که بیشتر پای عربها دیده ام...
و آن قوطی که مرد آب برمیدارد شبیه قوطی های شای العطور است...
عههه چه جالب! الان که دارم این ها را مینویسم دیدم لیوانی که از آب زلال پر میشود شبیه لیوان هایی ست که من هم دارم...
تکلیف این بود هرچه به ذهنمان آمد بنویسیم...
آن موقع یک جمله به ذهنم آمد...
اما الان که دوباره فیلم را در کانال مکتب دیدم، با خودم فکر کردم آیا در قرآن قسم به آب هم داریم؟؟؟!!!
در گوگل میزنم: قسم به آب در قرآن؟
اولین خط نوشته
قسم قرآن به دریای سرشار از آب... والبحر المسجور...
حالا باید مسجور را بفهمم...
در تفسیر حفظ النور نوشته دریاهایی که در آستانه قیامت برافروخته میشوند...شعله ور و جوشان و خروشان است...
و بعد گفته إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ عذاب پروردگارت واقع میشود...
امشب اخبار پر است از توافق آتش بس در غزه... آتش بسی که حکم پیروزی حماس را دارد و من حالا میدانم این فیلم در غزه است... جایی که حتی برای به دست آوردن یک لیوان آب تلاش میکنند...
جایی که برای خاکش جان میدهند...خاکی که سرشتمان از آن و سرنوشتمان در آن است...
خاکی که مقدس ترینش می شود تربت کربلا... میشود شفا...
برایم سوال شد ببینم آیا قسم به خاک هم در قرآن داریم؟؟
آیا عذاب پروردگار به زودی دامن اسراییل را خواهد گرفت؟؟
آیا آن خبرنگار اسراییلی که قرار بود خودمان را جای او بگذاریم و از زبان او بنویسیم هنوز حامی صهیونیست است یا مسلمان شده و حامی مردم مظلوم فلسطین و غزه است!؟
در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #جاها_عوض
#تمرین۱۱
💡 قرار شد در تمرین اوّل نگویم که این فیلم متعلق به کجاست. امّا در این بخش باید بگویم.
🎞 این فیلم یکی از اردوگاههای غزه است.
اگر این فیلم از رسانههای صهیونیستی پخش شود گوینده خبر چه توضیحی برای این فیلم میدهد؟
🤡 خودتان را جای مجری خبری رسانۀ صهیونیستی (بلانسبت شما🙃) بگذارید و برای این فیلم خبری بنویسید.
دقت کنید که قرار است از دریچۀ نگاه یک صهیونیست نظاره کنید.
در کانال "قسم به قلم" برای نوشتن با چالشهای پرهیجانی روبهرو میشید؛ اگر مشتاق نوشتن هستید دنبال کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
📚 حتما این #کتاب رو مطالعه کنید
👈 در "قسم به قلم"
《هرگزخودتان را با دیگران مقایسه نکنید》
🙃 این کتاب هنوز نوشته نشده ولی اگه وقت داشتم خودم می نوشتمش😅
اینجا کارگاهه، حتی ارسال نوشته هم اجباری نیست. میتونین نوشتههاتون رو توی پی وی بفرستین و فعلا خودتون رو مقایسه نکنین.
🔻 تمرینها را به شناسۀ زیر ارسال کنید:
@qalam1403
🔻 اگر تازه با قسم به قلم آشنا شدهاید از اینجا شروع کنید:
✔️ حرف اوّل
✔️ فهرست مطالب سطح اوّل
عضو کانال قسم به قلم هم بشوید و از ابتدا مطالب را بخوانید و تمرین کنید:
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
اولش فکر کردم ازهمان فیلم هایی است که توی فضای مجازی زیاد شده و ترفند های مختلف را آموزش میدهد
در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود :چه جالب...
بعد از چند لحظه با خودم گفتم چرا باید ترفند تصفیه کردن آبِ گِل را آموزش بدهند!؟ 🤔
مگر کسی هست که جایی زندگی کند که آب نباشد؟ یا حداقل آب های تصفیه نشده باشد... بالاخره از خوردن آبِ گِل که بهتر است!
آها
غزه...
درسته، یک جا هست که عده ای انسان بدون آب، غذا، خانه، خانواده، امنیت، لباس و.... زندگی میکنند.
آهای؛ چه راحت گفتی غزه!
نکند دلت را اجاره داده ای؟ یا احساساتت نم کشیده؟شاید هم برایت عادی شده؟
نه، قطعا قبول نمیکنم و نمیپذیرم که انسان هایی که مسلمان هستند به صورت وحشیانه ای در حال عذاب کشیدن باشند
بلکه اگر مسلمان هم نبودند باز هم نمیتوانستم ببینم این طور، با این وضعیت زندگی کنند... 🥺🥺😭
چهره ی این مرد مرا یاد صحبت حاج قاسم انداخت
فرصتی که در بحران ها وجود دارد، در خود فرصت ها نیست! فقط...
شرطش اینست که نترسیم...!
و نترسانیم
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
#قلم_۱۳
#بخش_دوم #ویرایش_کنید
#تمرین۱۰
سلام
زلالی آب ،چه نعمت بزرگی وچقدر بی تفاوتیم نسبت به آن
آب هم نیاز به پالایش دارد تا هر آنچه ناخالصی دارد از آن جدا شود.
من درمقام قیاس به یاد قلبی افتادم که منزلگاه خداست.
قلب هم نیاز به پاکسازی دارد وبرای این مهم باید از گذرگاههایی پر پیچ وخم عبور کند تا پاک شود از ناخالصی هایی که هر لحظه پرده ای میشود بین بنده ومعبود .
وآن لحظه ی زلالی قلب چقدر شیرین است ،حس رسیدن به الله
🔻 "قسم به قلم"
@qasambeqalam