eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
4.5هزار ویدیو
383 فایل
آموزش چند بعدی/برای يادگیری و یاددهی نوین 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی؛ #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن #بسیج_علمی_پژوهشی_میبد ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
۶ سلام. من خودم جوان ۱۷ساله دارم. خیلی هم غیرتی و حساس هم هست. در این گرانی‌ها و اوضاع بد اقتصادی و بیماری و خانه‌خواب بودن من هم به او فشار آورده بود. اگر کنترل و حرفهای من و مادرش نبود با اینکه بسیجی بود ، او هم شاید در روز شورش برای دیدن و اینکه چه خبر است رفته بود مصلی.(چون می‌گفت هم سن‌ و سالهایش گفتن و رفتن ببینند چه خبره). پدر و مادر عزیزی که وقتی دوستانه بهت می‌گفتیم مراقب نوجوان و جوانت باش(تو قضیه تک‌چرخ زدن، مزاحمت، ترقه و...) میگفتی : " مَ خو حریفُشون نَمِشَم، چکارشون کنم، باکیشون نمشه " آره شاید باکیشون نشه، ولی لیدر آموزش دیده که چطور اونا رو راحت برای افکار و افعال تروریستی پوششی قرار بدهد، کارش رو خوب بلده. اکثریت تخریب کننده‌ها جوان و کم سن و سال بوده که هیجانی و جوگیر شده بودن. @qesseha
هدایت شده از خبر فوری
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️این نوجوان رو درحالی گرفتن که داشت با نارنجک دست‌ساز میزد به محل استقرار نیروهای امنیتی وقتی گرفتنش ازش پرسیدن به خاطر کی اومدی؟ 🔹حتی اسم پهلوی رو هم نمیدونه... @AkhbareFori | khabarfoori.com
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
773.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی داری میری مسجد آتش بزنی خدا میزنه پس کله‌ات @BisimchiMedia
آمارهایی قابل تامل از اغتشاشات یزد دهستانی، معاون سیاسی، امنیتی، استاندار در جمع خبرنگاران: 🔹بالای ۵۰ درصد از افرادی که در حوادث اخیر یزد بازداشت شدند آزاد شدند. 🔹افرادی که به اموال عمومی یزد خسارت زدند ۳۸ نفر بودند که تماما بازداشت شدند. 🔹۱۲۳ نفر از بازداشت‌شدگان یزد جزو لیدرها و سردسته‌ها بوده‌اند. 🔹تعداد کشته‌های حوادث اخیر در یزد ۷ نفر شدند که یک نفر از آنها جزو اتباع است. 🔹تعداد پرونده‌های قضایی تشکیل شده برای بازداشت‌شدگان حوادث اخیر، ۵۸۰ پرونده است.
🍄🍄🍄 رفتند شعار دادند: "بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی!!»... بعد از آن، نیروهای امنیتی و رهگذران را سر بریدند، مثله کردند و زنده زنده سوزاندند و مساجد و مدارس و کتابخانه‌ها و اماکن تاریخی را به آتش کشیدند... صد رحمت به داعش!! صد رحمت به مغول!!
هدایت شده از صابرین نیــوز
✅ سواد رسانه 🔴 تصویر ساخته شده با هوش مصنوعی ❌ این تصویر با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است. جعل آن آن‌قدر با عجله انجام شده که لوگوی پلتفرم هوش مصنوعی هنوز به‌وضوح در گوشهٔ پایینِ سمت راست تصویر دیده می‌شود ـــــــــــــــــــــــ نیوز اخبار جبهه مقاومت👇 🆘https://eitaa.com/joinchat/3446145028C5debdd19a3
إلهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر! علامه حسن زاده آملی 🇮🇷
٧ هنوز نمی دانم آنها که به مصلی حمله کردند، چطور آدمهایی هستند ولی در تصاویر دوربین ها دیده ام که با خونسردی، دوربینها را شکسته اند کپسول های آتش نشانی را یا خالی کرده اند، یا دسته و ضامنش را شکسته اند فرش وسط مصلی را از زمین جدا میکنند و صندلی زیرش می گذارند که راحت تر بسوزد و منتشر شود قرآن ها را می ریزند وسط و با صندلی های اطراف، کپه ای درست می کنند و آتش می زنند به سراغ دفتر امام جمعه می روند و اتاق هایی را به آتش می کشند که امانتی و حساب و کتاب و پرونده وام مردم عادی آنجاست نه عذاب وجدانی نه ترسی نه عجله ای خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند @qesseha
٨ سلام تجربه بنده در این دو روز جنگ خیابانی در این چند سالی که در جنگ قرار داریم و از هر گوشه و کنار میشندیم و میدیم که مردم و نیروهای امنیتی و مشاغل امداد و نجات ، جان و مال خود را از دست میدهند ولی به عینه ندیده بودیم ، همیشه با خود میگفتم که آیا میبد هم چنین روزهایی را می بیند ؟؟ نه فکر نکنم میبد این روزها را ببیند ، نه صبر کن ، آخر زمان است ما میبدی ها هم جزو همه ی مردم هستیم باید غربال بشویم ، ولی چطور ؟ روز ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ آمد ، بی خبر از همه جا ، آمدیم بیرون ، دیدیم که شلوغ بازی است و کنجکاو که چه خبر است ، وقتی جمعیتی از ادم ها را دیدم و نوجوانها و جوانها و حتی دبستانیها را دیدم که به خیابان امده بودند ، شنیدم که چه می خواهند ، شنیدم که می گویند جاوید شاه ، وای چه کلمه ی سنگین و درد آوری ، در شهر خودمان که هر روز و هر شب در این شهر پرسه می زنیم و آرامش و امنیت هست ، یه عده میگویند این دولت باید سرنگون گردد ، آن هم از میبدی های خودمان ، دردناک بود ، ما چه کرده ایم در این شهر که عده ای همنوا با بیگانه شده اند . معنی امنیت را فهمیدیم معنی جان فشانی را فهمیدیم معنی دل واپسی را فهمیدیم معنی دعا و اضطرار را فهمیدیم . @qesseha
٩ من نمی نویسم ازآن شبهایی که مردمم کشته شدند، کتک خوردند، آسیب دیدندوجان ومالشان را از دست دادند. من هرگز نخواهم نوشت که ایرانی درمقابل ایرانی ایستاد. من هرگز نخواهم نوشت که ایرانی روی ایرانی اسلحه کشید. من هنوز شرمگینم ازآن ایرانی که میرزا کوچک خان را به دشمن فروخت. من هنوز زخمی آن ایرانیم که رئیسعلی دلواری را به دشمن فروخت. من هنوز دلخورم ازآن ایرانی که امیرکبیر را به مسلخ کشاند. من هرگز از جنگ ایرانی علیه ایرانی نخواهم نوشت. تازمانی که از زخم های دلم خون می چکد از به خاک وخون کشیده شدن ایرانی نخواهم نوشت... زخمهایم هنوز تازه است ودردناک. بگذاریدغبار زمان زخمهایم را اندکی بپوشاند... @qesseha
١٠ گره دوم بندِ کلاه پشمی را بست و صدای بچه که حالا با ته‌مانده توان به جیغ بی‌جانی می‌مانست، در گودی میان شانه و گردن مادر خاموش شد. ساک را برداشت. +فردا امتحان دارم، بُخدا بذار نیام! _دلُم آروم نی، این همسیا تِیار نیستن. ندیدی همه‌جور پلاکی رفت و اومد داره؟ یهو دختروگ خونه تنها، چه‌مدونی، خونه آتیش زدن، چه‌مدونم... +حالا خونه ننا خیلی امن‌تره؟ امشو گفتن مخوان خونه اعرافی آتیش بزنن. فکر کردی آتیش تا اون پشت نمرسه؟ اینجا خو پرته کسی یادش نی. _خودُد مدونی. من تا فردا صبح که پیَرت بیاد خونه نمیام. بابا از غروب چهارشنبه آماده‌باش بود و کار هرروز مامان هم همین. عصر که می‌شد، بچه‌ی یک‌ماهه را زیر بغل می‌زد و بعد از کلی بحث بین «ترس نداره که»ی من و «دختروگ خوب نی اقه نترس» مامان، آخر سر او کار خودش را می‌کرد و من کار خودم را. آخر شب با ننه و بچه‌ها برمی‌گشت. و من حین خواندن جغرافیا و جامعه و چه‌می‌دانم چیزهای مختلف، آن‌قدر سناریو جنایی‌های مامان را بال و پر داده بودم که دلم پیش سکولاریسم و پروتستانتیسم نبود. آن شب ولی، فرق داشت. دلم نیامد انقدر نگران ببینمش. کتاب را برداشتم و شانه و مسواک. آنجا هم اگر نورش را فاکتور می‌گرفتیم، با صدا مشکلی نداشتم. می‌شد درس خواند. آن‌شب شیخ مسجد نیامد. می‌گفتند لابد فکر عمامه‌اش را کرده. خانه‌اش طرف شلوغی‌ها بود. دوست‌های ننه می‌گفتند حکومت نظامی شده، نماز را بزنید(بر بدن لابد) زود بروید خانه‌هایتان! و بعد پیرزنی می‌خندیدند. صبح، توی آن اتاق تاریک، با شعله‌های زرد و آبی بخاری، زمستان‌تر هم شده بود. معاون وزیر نمی‌دانم چه، توی تلویزیون از مردم می‌خواست آرام باشند و درباره‌ی این حرکتی که جدیداً زده‌اند توضیح می‌داد. می‌گفت قدرت خرید مردم تغییری نمی‌کند! باباجی روی مبل، با پیژامه راه‌راه و زیرپوش سفید نشسته بود. می‌گفت دیشب خبری نبوده. _باید مدادن دست من، اونوخ همشون مگرفتم به رگبار دگه ایرو زن و بچه مردم نترسونن! بعدتر، بابا از سر کار آمد همان‌جا. باباجی دوباره همان نظرش را برای بابا هم گفت. بابا خسته بود ولی به‌زور خندید. باباجی سربازی را ژاندارمری کرمان رفته. گفت آن‌وقت‌ها ژاندارمری یک ماشین آتش‌نشانی مخصوص داشته که برای متفرق کردن مردم رویشان آب می‌پاشیده. گفت کاش میبد هم داشت. فکر خوبی بود. آن‌وقت شاید هفت‌هزار کتاب مصلی نمی‌سوخت. حداقل کامل نه. آن همه کتاب بی‌چاره. فکر آن پنکه‌ی سرافکنده‌ی وسط عکس... بی‌چاره پنکه. کاری ازش برنیامده. لابد برای همین این‌طور شرمنده سوخته. باد می‌زد، بدتر می‌شد. شاید هم فرقی نمی‌کرد. خاکستر، خاکستر است. پنکه‌ی بی‌چاره... ـ ــ سین‌حانون، دی چهارده صفرچهار. https://eitaa.com/ooyeman @qesseha