7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#اختصاصی
مغول های حمله ور به مصلای میبد 👆
هدایت شده از خبر فوری
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️این نوجوان رو درحالی گرفتن که داشت با نارنجک دستساز میزد به محل استقرار نیروهای امنیتی وقتی گرفتنش ازش پرسیدن به خاطر کی اومدی؟
🔹حتی اسم پهلوی رو هم نمیدونه...
@AkhbareFori | khabarfoori.com
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
773.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی داری میری مسجد آتش بزنی خدا میزنه پس کلهات
@BisimchiMedia
آمارهایی قابل تامل از اغتشاشات یزد
دهستانی، معاون سیاسی، امنیتی، استاندار در جمع خبرنگاران:
🔹بالای ۵۰ درصد از افرادی که در حوادث اخیر یزد بازداشت شدند آزاد شدند.
🔹افرادی که به اموال عمومی یزد خسارت زدند ۳۸ نفر بودند که تماما بازداشت شدند.
🔹۱۲۳ نفر از بازداشتشدگان یزد جزو لیدرها و سردستهها بودهاند.
🔹تعداد کشتههای حوادث اخیر در یزد ۷ نفر شدند که یک نفر از آنها جزو اتباع است.
🔹تعداد پروندههای قضایی تشکیل شده برای بازداشتشدگان حوادث اخیر، ۵۸۰ پرونده است.
🍄🍄🍄 رفتند شعار دادند: "بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی!!»... بعد از آن، نیروهای امنیتی و رهگذران را سر بریدند، مثله کردند و زنده زنده سوزاندند و مساجد و مدارس و کتابخانهها و اماکن تاریخی را به آتش کشیدند... صد رحمت به داعش!! صد رحمت به مغول!!
هدایت شده از صابرین نیــوز
✅ سواد رسانه
🔴 تصویر ساخته شده با هوش مصنوعی
❌ این تصویر با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است. جعل آن آنقدر با عجله انجام شده که لوگوی پلتفرم هوش مصنوعی هنوز بهوضوح در گوشهٔ پایینِ سمت راست تصویر دیده میشود
ـــــــــــــــــــــــ
#صابرین نیوز اخبار جبهه مقاومت👇
🆘https://eitaa.com/joinchat/3446145028C5debdd19a3
إلهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر!
علامه حسن زاده آملی
🇮🇷
#روایت_مردمی_میبد
٧
هنوز نمی دانم آنها که به مصلی حمله کردند، چطور آدمهایی هستند
ولی در تصاویر دوربین ها دیده ام که با خونسردی، دوربینها را شکسته اند
کپسول های آتش نشانی را یا خالی کرده اند، یا دسته و ضامنش را شکسته اند
فرش وسط مصلی را از زمین جدا میکنند و صندلی زیرش می گذارند که راحت تر بسوزد و منتشر شود
قرآن ها را می ریزند وسط و با صندلی های اطراف، کپه ای درست می کنند و آتش می زنند
به سراغ دفتر امام جمعه می روند و اتاق هایی را به آتش می کشند که امانتی و حساب و کتاب و پرونده وام مردم عادی آنجاست
نه عذاب وجدانی
نه ترسی
نه عجله ای
خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند
@qesseha
#روایت_مردمی_میبد
٨
سلام
تجربه بنده در این دو روز جنگ خیابانی
در این چند سالی که در جنگ قرار داریم و از هر گوشه و کنار میشندیم و میدیم که مردم و نیروهای امنیتی و مشاغل امداد و نجات ، جان و مال خود را از دست میدهند ولی به عینه ندیده بودیم ، همیشه با خود میگفتم که آیا میبد هم چنین روزهایی را می بیند ؟؟
نه فکر نکنم میبد این روزها را ببیند ،
نه صبر کن ، آخر زمان است ما میبدی ها هم جزو همه ی مردم هستیم باید غربال بشویم ،
ولی چطور ؟
روز ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ آمد ، بی خبر از همه جا ، آمدیم بیرون ، دیدیم که شلوغ بازی است و کنجکاو که چه خبر است ، وقتی جمعیتی از ادم ها را دیدم و نوجوانها و جوانها و حتی دبستانیها را دیدم که به خیابان امده بودند ، شنیدم که چه می خواهند ، شنیدم که می گویند جاوید شاه ، وای چه کلمه ی سنگین و درد آوری ، در شهر خودمان که هر روز و هر شب در این شهر پرسه می زنیم و آرامش و امنیت هست ، یه عده میگویند این دولت باید سرنگون گردد ، آن هم از میبدی های خودمان ، دردناک بود ، ما چه کرده ایم در این شهر که عده ای همنوا با بیگانه شده اند .
معنی امنیت را فهمیدیم
معنی جان فشانی را فهمیدیم
معنی دل واپسی را فهمیدیم
معنی دعا و اضطرار را فهمیدیم .
@qesseha
#روایت_مردمی_میبد
٩
من نمی نویسم ازآن شبهایی که مردمم کشته شدند، کتک خوردند، آسیب دیدندوجان ومالشان را از دست دادند. من هرگز نخواهم نوشت که ایرانی درمقابل ایرانی ایستاد. من هرگز نخواهم نوشت که ایرانی روی ایرانی اسلحه کشید. من هنوز شرمگینم ازآن ایرانی که میرزا کوچک خان را به دشمن فروخت. من هنوز زخمی آن ایرانیم که رئیسعلی دلواری را به دشمن فروخت. من هنوز دلخورم ازآن ایرانی که امیرکبیر را به مسلخ کشاند. من هرگز از جنگ ایرانی علیه ایرانی نخواهم نوشت. تازمانی که از زخم های دلم خون می چکد از به خاک وخون کشیده شدن ایرانی نخواهم نوشت... زخمهایم هنوز تازه است ودردناک. بگذاریدغبار زمان زخمهایم را اندکی بپوشاند...
@qesseha
#روایت_مردمی_میبد
١٠
گره دوم بندِ کلاه پشمی را بست و صدای بچه که حالا با تهمانده توان به جیغ بیجانی میمانست، در گودی میان شانه و گردن مادر خاموش شد. ساک را برداشت.
+فردا امتحان دارم، بُخدا بذار نیام!
_دلُم آروم نی، این همسیا تِیار نیستن. ندیدی همهجور پلاکی رفت و اومد داره؟ یهو دختروگ خونه تنها، چهمدونی، خونه آتیش زدن، چهمدونم...
+حالا خونه ننا خیلی امنتره؟ امشو گفتن مخوان خونه اعرافی آتیش بزنن. فکر کردی آتیش تا اون پشت نمرسه؟ اینجا خو پرته کسی یادش نی.
_خودُد مدونی. من تا فردا صبح که پیَرت بیاد خونه نمیام.
بابا از غروب چهارشنبه آمادهباش بود و کار هرروز مامان هم همین. عصر که میشد، بچهی یکماهه را زیر بغل میزد و بعد از کلی بحث بین «ترس نداره که»ی من و «دختروگ خوب نی اقه نترس» مامان، آخر سر او کار خودش را میکرد و من کار خودم را. آخر شب با ننه و بچهها برمیگشت. و من حین خواندن جغرافیا و جامعه و چهمیدانم چیزهای مختلف، آنقدر سناریو جناییهای مامان را بال و پر داده بودم که دلم پیش سکولاریسم و پروتستانتیسم نبود.
آن شب ولی، فرق داشت. دلم نیامد انقدر نگران ببینمش. کتاب را برداشتم و شانه و مسواک. آنجا هم اگر نورش را فاکتور میگرفتیم، با صدا مشکلی نداشتم. میشد درس خواند.
آنشب شیخ مسجد نیامد. میگفتند لابد فکر عمامهاش را کرده. خانهاش طرف شلوغیها بود. دوستهای ننه میگفتند حکومت نظامی شده، نماز را بزنید(بر بدن لابد) زود بروید خانههایتان! و بعد پیرزنی میخندیدند.
صبح، توی آن اتاق تاریک، با شعلههای زرد و آبی بخاری، زمستانتر هم شده بود. معاون وزیر نمیدانم چه، توی تلویزیون از مردم میخواست آرام باشند و دربارهی این حرکتی که جدیداً زدهاند توضیح میداد. میگفت قدرت خرید مردم تغییری نمیکند! باباجی روی مبل، با پیژامه راهراه و زیرپوش سفید نشسته بود. میگفت دیشب خبری نبوده.
_باید مدادن دست من، اونوخ همشون مگرفتم به رگبار دگه ایرو زن و بچه مردم نترسونن!
بعدتر، بابا از سر کار آمد همانجا. باباجی دوباره همان نظرش را برای بابا هم گفت. بابا خسته بود ولی بهزور خندید. باباجی سربازی را ژاندارمری کرمان رفته. گفت آنوقتها ژاندارمری یک ماشین آتشنشانی مخصوص داشته که برای متفرق کردن مردم رویشان آب میپاشیده. گفت کاش میبد هم داشت. فکر خوبی بود. آنوقت شاید هفتهزار کتاب مصلی نمیسوخت. حداقل کامل نه. آن همه کتاب بیچاره. فکر آن پنکهی سرافکندهی وسط عکس... بیچاره پنکه. کاری ازش برنیامده. لابد برای همین اینطور شرمنده سوخته. باد میزد، بدتر میشد. شاید هم فرقی نمیکرد. خاکستر، خاکستر است. پنکهی بیچاره...
ـ ــ سینحانون، دی چهارده صفرچهار.
https://eitaa.com/ooyeman
@qesseha
#روایت_مردمی
اردکان
١١
- هنوز آن شب را با تمامِ جزئیاتش به یاد میآورم. شبی به ظاهر آرام ، اما پر از التهاب و ترس و وحشت!
شبِ جمعه بود و مثل همیشه مسجدجامع دعایِ کمیل برگزار میکرد.
مادر گفت :« میای بریم؟ »
روحم خسته بود و به نجوا با خدا نیازمند.
قبول کردم و حاضر شدیم.
برادرِ کوچکم هم همراهمان آمد.
به مرکز شهر که رسیدیم ، توی ترافیک گیر کردیم!
ماشینها در هم قفل شده بودند و هرچه نگاه میکردی، انتهایشان معلوم نبود.
همانجا حدس زدم کارِ اغتشاشگران باشد.
مادر توجهی نکرد و به زحمت راه فرعیای پیدا کرد و به مسجد رسیدیم.
اواسط دعا بود. حال خوشی داشتم.
قطرههای اشک آرام روی گونههایم میچکیدند و من غرق در عبارات عربی بودم :)
ناگهان بلندگو قطع شد ، اما مداح به دعا ادامه داد.
اولش فکر کردم بلندگو خراب شده و توجهی نکردم ؛ اما بعد متوجه سروصداهایِ غیرعادیِ بیرون شدم.
صدای داد و فریاد میآمد ، صدای پرتکردن چیزی!
سرم را به عقب برگرداندم و مادر را نگاه کردم. پرسیدم :« چی شده ؟ »
- اغتشاشگرها تا دمِ در حوزهی علمیه اومدن! خدا به خیرکنه .
هنوز جملهی مادر تمام نشده بود که مردی سراسیمه وارد قسمتِ زنانه شد و در مسجد را قفل کرد تا کسی نتواند وارد شود...
بچهها ترسیده و به آغوش مادرشان پناه برده بودند.
هیجانی آمیخته با ترس زیر پوستم میدوید.
مسجد ، چندقدمی با حوزهی علمیهی برادران فاصله داشت.
و در کنارِ حوزه هم ، کتابخانهی آیتالله فاضل قرار داشت.
توی آن لحظات به هزاران چیز مختلف فکر کردم. اگرهای زیادی دور سرم میچرخیدند.
اگر مسجد به را آتش بکشند چه ؟
راه فراری داریم یا همهمان میسوزیم؟
اگر کتابخانه را بسوزانند؟
اگر شیشهی مسجد را بشکنند؟
اگر ... اگر ... اگر ...
درهمین فکرها بودم که ناگهان صدای در زدن و فریاد اغتشاشگرها در سرم پیچید.
محکم در را میکوبیدند و میخواستند وارد شوند.
آن لحظه همهی آدمهایی که توی مسجد بودند ، یک احساس مشترک داشتند " ترس"
نمیدانم چقدر طول کشید، اما بالاخره دست از تلاش برداشتند و سروصداها آرامتر شد.
کمکم ترسِ فضا شکست ؛ همه به خودشان آمدند و برای کمتر کردن اضطرابشان با هم حرف زدند.
هیچکس جرئت نمیکرد بیرون برود!
یکی از مردها سینی چای آورد و با خندهای گفت :« یه چایی بخورید تا اوضاع آروم بشه.»
خندیدم و آرام گفتم :« ایرانیجماعت توی اوج بحران چاییش نباید ترک بشه.»
چای و بیسکوییت خوردیم و منتظر ماندیم.
لحظاتی بعد، همان مردی که در را قفل کرده بود ، کلید را آورد و در را باز کرد.
از چهرهاش مشخص بود چقدر مضطرب است.
آرام گفت :« پنجتا پنجتا برید ، همه با هم نرید! »
چندنفری که رفتند ، ما هم بلند شدیم.
از در مسجد که بیرون آمدیم ، تازه فهمیدیم چه خبر شده!
توی تاریکی شب درست مشخص نبود، اما میشد فهمید چیزهایی خراب شده ، سنگ و آجر و هرچه دم دستشان میرسید را به دیوار حوزه پرت کرده بودند.
رویِ دیوارها نوشته بودند :« جاوید شاه! »
تابلوها کج شده بود. سیمِ برق حوزه ، قطع شده بود. شهر بویِ مرگ میداد .
نیروهایِ ضدشورش ، با کلاههای امنیتیشان ، جمع شده بودند و صحنه را نگاه میکردند!
مادر میگفت دیر رسیدند و نتوانستند کاری کنند.
خدا با ما یار بود که ماشینمان سالم بود.
با دلهره سوار ماشین شدیم و با هزار آیه و دعا و صلوات به خانه رسیدیم.
شهرِ ما ، همیشه امن بود!
حتی در جنگِ دوازده روزه هم چنین ترس و اضطرابی را تجربه نکرده بودم.
در بهت و حیرت مانده بودم. نمیتوانستم بخوابم. مدام صدایشان در سرم تکرار میشد. هرلحظه میترسیدم اتفاق دیگری بیفتد!
آغوشِ مادر ، همیشه جواب بود.
کنارش خوابیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
شبِ سختی را گذرانده بودیم! : )
- گلنار.
@qesseha