#روایت_مردمی_میبد
١٠
گره دوم بندِ کلاه پشمی را بست و صدای بچه که حالا با تهمانده توان به جیغ بیجانی میمانست، در گودی میان شانه و گردن مادر خاموش شد. ساک را برداشت.
+فردا امتحان دارم، بُخدا بذار نیام!
_دلُم آروم نی، این همسیا تِیار نیستن. ندیدی همهجور پلاکی رفت و اومد داره؟ یهو دختروگ خونه تنها، چهمدونی، خونه آتیش زدن، چهمدونم...
+حالا خونه ننا خیلی امنتره؟ امشو گفتن مخوان خونه اعرافی آتیش بزنن. فکر کردی آتیش تا اون پشت نمرسه؟ اینجا خو پرته کسی یادش نی.
_خودُد مدونی. من تا فردا صبح که پیَرت بیاد خونه نمیام.
بابا از غروب چهارشنبه آمادهباش بود و کار هرروز مامان هم همین. عصر که میشد، بچهی یکماهه را زیر بغل میزد و بعد از کلی بحث بین «ترس نداره که»ی من و «دختروگ خوب نی اقه نترس» مامان، آخر سر او کار خودش را میکرد و من کار خودم را. آخر شب با ننه و بچهها برمیگشت. و من حین خواندن جغرافیا و جامعه و چهمیدانم چیزهای مختلف، آنقدر سناریو جناییهای مامان را بال و پر داده بودم که دلم پیش سکولاریسم و پروتستانتیسم نبود.
آن شب ولی، فرق داشت. دلم نیامد انقدر نگران ببینمش. کتاب را برداشتم و شانه و مسواک. آنجا هم اگر نورش را فاکتور میگرفتیم، با صدا مشکلی نداشتم. میشد درس خواند.
آنشب شیخ مسجد نیامد. میگفتند لابد فکر عمامهاش را کرده. خانهاش طرف شلوغیها بود. دوستهای ننه میگفتند حکومت نظامی شده، نماز را بزنید(بر بدن لابد) زود بروید خانههایتان! و بعد پیرزنی میخندیدند.
صبح، توی آن اتاق تاریک، با شعلههای زرد و آبی بخاری، زمستانتر هم شده بود. معاون وزیر نمیدانم چه، توی تلویزیون از مردم میخواست آرام باشند و دربارهی این حرکتی که جدیداً زدهاند توضیح میداد. میگفت قدرت خرید مردم تغییری نمیکند! باباجی روی مبل، با پیژامه راهراه و زیرپوش سفید نشسته بود. میگفت دیشب خبری نبوده.
_باید مدادن دست من، اونوخ همشون مگرفتم به رگبار دگه ایرو زن و بچه مردم نترسونن!
بعدتر، بابا از سر کار آمد همانجا. باباجی دوباره همان نظرش را برای بابا هم گفت. بابا خسته بود ولی بهزور خندید. باباجی سربازی را ژاندارمری کرمان رفته. گفت آنوقتها ژاندارمری یک ماشین آتشنشانی مخصوص داشته که برای متفرق کردن مردم رویشان آب میپاشیده. گفت کاش میبد هم داشت. فکر خوبی بود. آنوقت شاید هفتهزار کتاب مصلی نمیسوخت. حداقل کامل نه. آن همه کتاب بیچاره. فکر آن پنکهی سرافکندهی وسط عکس... بیچاره پنکه. کاری ازش برنیامده. لابد برای همین اینطور شرمنده سوخته. باد میزد، بدتر میشد. شاید هم فرقی نمیکرد. خاکستر، خاکستر است. پنکهی بیچاره...
ـ ــ سینحانون، دی چهارده صفرچهار.
https://eitaa.com/ooyeman
@qesseha
#روایت_مردمی
اردکان
١١
- هنوز آن شب را با تمامِ جزئیاتش به یاد میآورم. شبی به ظاهر آرام ، اما پر از التهاب و ترس و وحشت!
شبِ جمعه بود و مثل همیشه مسجدجامع دعایِ کمیل برگزار میکرد.
مادر گفت :« میای بریم؟ »
روحم خسته بود و به نجوا با خدا نیازمند.
قبول کردم و حاضر شدیم.
برادرِ کوچکم هم همراهمان آمد.
به مرکز شهر که رسیدیم ، توی ترافیک گیر کردیم!
ماشینها در هم قفل شده بودند و هرچه نگاه میکردی، انتهایشان معلوم نبود.
همانجا حدس زدم کارِ اغتشاشگران باشد.
مادر توجهی نکرد و به زحمت راه فرعیای پیدا کرد و به مسجد رسیدیم.
اواسط دعا بود. حال خوشی داشتم.
قطرههای اشک آرام روی گونههایم میچکیدند و من غرق در عبارات عربی بودم :)
ناگهان بلندگو قطع شد ، اما مداح به دعا ادامه داد.
اولش فکر کردم بلندگو خراب شده و توجهی نکردم ؛ اما بعد متوجه سروصداهایِ غیرعادیِ بیرون شدم.
صدای داد و فریاد میآمد ، صدای پرتکردن چیزی!
سرم را به عقب برگرداندم و مادر را نگاه کردم. پرسیدم :« چی شده ؟ »
- اغتشاشگرها تا دمِ در حوزهی علمیه اومدن! خدا به خیرکنه .
هنوز جملهی مادر تمام نشده بود که مردی سراسیمه وارد قسمتِ زنانه شد و در مسجد را قفل کرد تا کسی نتواند وارد شود...
بچهها ترسیده و به آغوش مادرشان پناه برده بودند.
هیجانی آمیخته با ترس زیر پوستم میدوید.
مسجد ، چندقدمی با حوزهی علمیهی برادران فاصله داشت.
و در کنارِ حوزه هم ، کتابخانهی آیتالله فاضل قرار داشت.
توی آن لحظات به هزاران چیز مختلف فکر کردم. اگرهای زیادی دور سرم میچرخیدند.
اگر مسجد به را آتش بکشند چه ؟
راه فراری داریم یا همهمان میسوزیم؟
اگر کتابخانه را بسوزانند؟
اگر شیشهی مسجد را بشکنند؟
اگر ... اگر ... اگر ...
درهمین فکرها بودم که ناگهان صدای در زدن و فریاد اغتشاشگرها در سرم پیچید.
محکم در را میکوبیدند و میخواستند وارد شوند.
آن لحظه همهی آدمهایی که توی مسجد بودند ، یک احساس مشترک داشتند " ترس"
نمیدانم چقدر طول کشید، اما بالاخره دست از تلاش برداشتند و سروصداها آرامتر شد.
کمکم ترسِ فضا شکست ؛ همه به خودشان آمدند و برای کمتر کردن اضطرابشان با هم حرف زدند.
هیچکس جرئت نمیکرد بیرون برود!
یکی از مردها سینی چای آورد و با خندهای گفت :« یه چایی بخورید تا اوضاع آروم بشه.»
خندیدم و آرام گفتم :« ایرانیجماعت توی اوج بحران چاییش نباید ترک بشه.»
چای و بیسکوییت خوردیم و منتظر ماندیم.
لحظاتی بعد، همان مردی که در را قفل کرده بود ، کلید را آورد و در را باز کرد.
از چهرهاش مشخص بود چقدر مضطرب است.
آرام گفت :« پنجتا پنجتا برید ، همه با هم نرید! »
چندنفری که رفتند ، ما هم بلند شدیم.
از در مسجد که بیرون آمدیم ، تازه فهمیدیم چه خبر شده!
توی تاریکی شب درست مشخص نبود، اما میشد فهمید چیزهایی خراب شده ، سنگ و آجر و هرچه دم دستشان میرسید را به دیوار حوزه پرت کرده بودند.
رویِ دیوارها نوشته بودند :« جاوید شاه! »
تابلوها کج شده بود. سیمِ برق حوزه ، قطع شده بود. شهر بویِ مرگ میداد .
نیروهایِ ضدشورش ، با کلاههای امنیتیشان ، جمع شده بودند و صحنه را نگاه میکردند!
مادر میگفت دیر رسیدند و نتوانستند کاری کنند.
خدا با ما یار بود که ماشینمان سالم بود.
با دلهره سوار ماشین شدیم و با هزار آیه و دعا و صلوات به خانه رسیدیم.
شهرِ ما ، همیشه امن بود!
حتی در جنگِ دوازده روزه هم چنین ترس و اضطرابی را تجربه نکرده بودم.
در بهت و حیرت مانده بودم. نمیتوانستم بخوابم. مدام صدایشان در سرم تکرار میشد. هرلحظه میترسیدم اتفاق دیگری بیفتد!
آغوشِ مادر ، همیشه جواب بود.
کنارش خوابیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
شبِ سختی را گذرانده بودیم! : )
- گلنار.
@qesseha
#روایت_مردمی_میبد
١١
بغض گلویم را فشار می دهد. داغ عزیزان جنگ دوازده روزه بر قلبم سنگینی می کند.مدعیان دروغین حقوق بشر ،دست به هنرنمایی جدیدی زده اند.ترامپ قمارباز از آنسوی مرزها،فرمان پنج شنبه ی خونین را صادر می کند.نوکران روزمزدش را به جان مردم بیگناه ایران می اندازد.با قمه و نارنجک مردم را برای پذیرائی از رضاشاه ملعون آماده می کنند.رهبرم چه خوب گفت نمرود زمان به امید خدا سرنگون خواهد شد،چون پهلوی که طومار حکومتش درهم پیچیده شد.
@qesseha
#روایت_مردمی_میبد
١٢
یکشنبه شب بعدا از اغتشاشات، نماز مغرب وعشا درحسینیه چهارده معصوم ،ع، فیروزآباد اقامه وبرای گرفتن چندعدد نان راهی شدم.
خیابان سلمان فارسی فیروزآباد، عجیب تاریک و هولناک، مغازه ها تعطیل پرنده پر نمی زد. آرام آرام سوار بر موتور بدنبال نونوایی میگشتم که ازدور چراغ مغازه پشت پارک فلسطین که از پشت درختان ناقواره اش کور سویی میزد یافتم. سه، چهارنفری بیشتر توی نوبت نبودند و همه ساکت و آرام ازکسی بویی در نمی آمد،اون فضا با آن سکوت سنگین به سختی آزار دهنده بود که یه دفعه فرد معلوم الحالی که از این ماسکهای معمولی زده بود شتابزده از راه رسید، کارتش را کشید و به نوبت ایستاد. معلوم بود آرام و قرار ندارد و دایم این پا اون پا می شد و به دنبال بهانه می گشت تا سر صحبتی بازکند ولی چیزی دستگیرش نشد و شروع کرد با صدایی بلند و پرخاشگرانه به نظام انتقاد کردن.
هرچه مشتریان خواستند او را آرام کنند و حتی حاضر شدند نوبت خودرا به اوداده وشرش را کم کند، ولی
قبول نمی کرد و پایبند مقررات بود. کسی غیره نیستید که یک دفعه شیطان رفتم توی جلدم که حالا اگر آشوبگری مسلح از موقعیت استفاده و از داخل پارک تاریک وظلمانی وبه شدت وحشتناک بیرون دویده و همه را به رگبار ببندد و همه ما را قتل عام کند،چه می شود، چه کسی بدادمان می رسد؟ باعجله دو عدد نان که خارج از نوبت می توان برداشت، بااجازه بقیه بر داشته وفرار را برقرارترجیح داده و باور بفرمایید آن شب تا صبح ازشدت استرس وارد شده خواب نرفته و آن را دایم مرور می کردم...
استاد صادقی
#سرای_اهل_قلم_میبد
@qesseha
شب خوش
لطفا #روایت_مردمی_میبد را اگر مفید است، برای دیگران هم بفرستید
هدایت شده از خبر فوری
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ اعتراف یک تروریست دهه هشتادی:
شنیدم زمان شاه در مدارس شیرموز و کیک میدادند، برای همین به خیابان آمدم
@AkhbareFori | khabarfoori.com
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌تجمع هواداران استقلال یا جاوید شاه🤢؟
#شایعه
هنر صدا گذاری یعنی این😳
🐣 @e_sargarmi 🐣
هدایت شده از خبر فوری
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️وضعیت بعد جمهوری اسلامی
@AkhbareFori | khabarfoori.com
هدایت شده از تفسیرامام رضاعلیه السلام
262 Tasir Emam Reza G 262.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
262 تفسیر قرآن کریم به روایت امام رضا علیه السلام
جلسه ۲۶۲
آیه ۶۹ سوره مبارکه زمر
یکشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۲۱
در امامزاده میرشمس الحق شهرستان میبد
پژوهش و ارائه:
استاد زکریا اخلاقی
سلام. در پاسخ به این مورد👆
در مورد اون فیلم که نمیدونسته و تصور کرده جاوید اسم شاهه.
خیلی از این موردها هست.
یه کلیپ دوربین مردمی مصاحبه با میانسال یا بزرگ سال بود، اصلا نمیدونست پهلویها آرارات،دشتناامید،بحرین و ... به باد دادن. قتلعام لرستان رو هم نشنیده بود.
اینکه بچه جوگیره.
از اعترافات اولیه خیلی از بازداشتیها که غافلگیر شدن هم مشخصه فریبخورده جوگیر و هیجانی بوده.
این بخش از بچهها قابل اصلاح و هدایت هستند.
#روایت_مردمی_میبد