هدایت شده از سید کاظم روح بخش
23.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️رفقای فعال فرهنگی یزد
نوبت شماست دارم میام...
۱۳ بهمن با فعالان فرهنگی کارگاه تخصصی دارم (کوله مهدیار) در شهر یزد، و بقیه شهرهای نزدیک هم بیایید یزد
رفقای میبد بافق تفت
و شب نیمه شعبان، احیا داریم
شام نیمه شعبان، پیاده روی و استیج خیابونی داریم😁یخ نزنیم صلوات ، آدرس این دوتا رو هم اعلام می کنم
خلاصه که برای ۱۳ بهمن، فعالان میدانی و رسانه ای، طلاب و معلمان عزیز، نگین ما خبر نداشتیم!! کلیپ بالا رو ببینید و برای ثبت نام در سالن کارگاه، به آیدی زیر پیام بدین👇
@karqahkoolemahdiyar
و طلاب و معلمان و فعالان فرهنگی کانال کوله مهدیار رو داشته باشید👇
@KoolehMahdiyar
🍄🍄🍄 انتشار اسناد جدید از رسواییهای اخلاقی باورنکردنی و تهوعآور ترامپ فارغ از اینکه نقشه صهیونیستها بوده یا دموکراتها، نقشه خداوند است. اتمام حجت با همه کسانی است که حتی جنگ غزه و سلاخی دهها هزار زن و کودک مسلمان توسط آمریکا و اسرائیل نتوانست از خواب غفلت بیدارشان کند. در این لحظات آخرالزمانی، خداوند آنقدر تمایز بین حق و باطل را آشکار خواهد کرد که کسی بعدا نتواند بهانه بیاورد که مسحور فریبها و دروغهای اینترنشنالها و بیبیسیها شدم. ما به خود میبالیم که مورد حمله و دشمنی کسانی هستیم که بزرگترین قاتلان و متجاوزان به کودکان در تاریخ هستند، شما چطور!؟
🌐 آمار قابل توجه و عجیبی که خیلی از مردم ایران خبر ندارند
۱- تقریباً به تعداد خانوارها خودرو در کشور داریم! و در موارد قابل توجهی هم ویلای تفریحی وجود دارد.
۲- با دو روز تعطیلی راههای کشور از کثرت میل به سفر و تفریح مملو از ماشین و مسافر میشود!
۳- در مصرف لوازم آرایشی و زینتی در صدر هستیم!
۴- میلیونها نفر در یک ساعت برای چهار هزار خودرو ثبت نام میکنند؛ یعنی مردم ایران، با پول همین قرعهکشی میتوانند شرکت بنز آلمان رو خریداری کنند!
۵- در نوروز امسال ۵۱ میلیون تردد در جادههای کشور ثبت شده که ما تنها کشور در منطقه و حتی جهان هستیم که دارای این رکورد سفر هستیم! تقریباً به انداره کل اروپا؛ پنج میلیون نفر سفر از طریق دریا و نیم میلیون نفر سفر هوایی!
۶- تعداد عجیبی ملک، در ترکیه توسط ایرانیها خریداری شده است! و ایرانیها فقط در یک ماه خاص بیش از دویست هزار نفر سفر به ترکیه داشتهاند! اما باز میگن بدبختیم!
۷- به گزارش انجمن بینالمللی جراحی زیبایی، تعدادی عمل جراحی در دنیا انجام شده است که ایران با بیشترین جراحیزیبایی جز ده کشور اول جهان میباشد؛ یعنی ایران یک درصد جمعیت جهان رو داراست اما ۸ درصد عمل جراحی را داشته است!
۸- ایرانیها رتبه اول واردات غذای #سگ در منطقه غرب آسيا را دارند! اما در عینحال بدبختترین مردم در سطح کره زمیناند؟!
۹- در حال حاضر مردم ایران روزانه بیش از ۱۱۰ میلیون لیتر بنزین مصرف میکنند یعنی مصرفی بیش از سه برابر مصرف پرجمعیتترین کشور دنیا یعنی چین!
۱۰- میگن ما بدبختیم؛ ولی مصرف برقمون ۶ برابر میانگین جهانی است!
۱۱- ما بدبختیم؛ ولی مصرف گازمون با جمعیت ۸۰ میلیونی حدود ۷ برابر میانگین جهانی و معادل ۱۲ تا کشور ثروتمند اروپایی است!
۱۲- ما بدبختیم؛ اما در مصرف آب شیرین درجه یک دنیا در رتبه اول هستیم!
۱۳- میهمانیها و بریز و بپاش خانوادههای ایرانی در دنیا مثال زدنی است.
۱۴- برای خرید یه بربری تا سر کوچه ماشین و یا موتور سوار میشیم.
۱۵-برای رفتن به مدرسه، فرزندانمان حتما باید سرویس ایاب و ذهاب داشته باشند.
۱۶- کمتر خانه ایرانی است که فاقد مبلمان و زرق و برق باشد.
۱۷- رکورد دار تعویض زود هنگام موبایل و وسایل هستیم.
۱۸- تولید کننده بیش از اندازه زباله و اهل دور ریختن مواد غذایی ماییم.
۱۹- مجالس عروسی و یا ترحیم با آداب پر خرج و برج داریم.
۲۰- اکثرا فراموش میکنیم که کمدهای لباس ما محتوای چه تعداد لباس کمتر استفاده شده است..
❗️ اما طبق آمار جهانی فقر در ایران بعد انقلاب به زیر ۸ درصد هم رسیده است و این یعنی ایران جز ده کشور با کمترین میزان فقر در جهان است؛ اما طبق گفته رسانه های دشمن ایران فقیرترین مردم جهان با درصد بالای احساس فقر فلاکت است؟! پس تأمل کنیم؛ چه دستی پشت پرده با کمک خائنین در کاره
و..... ما متهم به فلاکت در رسانههای غربی- صهیونیستی دنیا هستیم.
حسن عطاییenc_17083765828924113344085.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
برو خیبر
برو برو برو........❤️🔥
#روایت_مردمی_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
صدای روح الله
با رفتن روح الله و شنیدن خبر آماده باش قرار بر این شد که ما هم راهی خانه مادرم شویم .
مثل همیشه بچه ها را یکی یکی آماده کردم . دختر بزرگم دلش سنگین تر از بقیه بود و تا بیاید خودش را جمع و جور کند نیم ساعتی می شد . پسر کوچکم همیشه برای لباس پوشیدن خیلی اذیت میکرد و مرا کلی کلافه کرده بود. راه افتادیم به سمت خانه مادر و پدرم .
دو ساعتی از آمدنمان به خانه اشان نگذشته بود که دلشوره عجیبی به دلم افتاد .
مثل همیشه نبودم . بی اختیار دستم به سمت گوشی رفت و شماره روح الله را گرفتم اما گوشیش را جواب نداد.
در میانه هیاهوی بازی بچه ها و رفت و آمدهای بزرگترها من دلنگرانی خودم را داشتم .
ساعت نزدیکی های نه شب شده بود که این بار پسر خواهرم از جلوی حیاط دوان دوان وارد سالن شد و داد زد : بیاید داره یه صداهایی میاد .
از جای خودم پریدم .
_جوش کردم که پسر . حالا چه صدایی میاد ؟
_نمدونم صدای تیر . صدای بوق . صدای شلوغی.
_حتما عروس کشونیه .
_الان خاله؟
بچه ها همه به سمت حیاط دویدند.
من هم دویدم. به سمت حیاط تا پسر کوچکم را داخل بیاورم. اما ناگهان صدایی که انگار از فاصله دوری بلند بود به گوشم خورد
_مرگ بر دیکتاتور .
انگار آب جوشی بر سرم بریزند. تمام سرم داغ شد . بچه ها را کنار زدم و با صدای بلندی داد زدم .
_هیس ساکت باشید ببینم چه صداییه
همه ساکت شدند .
گوشم را تیز کردم تا ببینم این چه صداییه که می آید.
صدا این بار قوی تر به گوشم خورد .
_مرگ بر دیکتاتور .
دستم را روی قلبم گذاشتم . یعنی چه خبر شده بود؟
ناگهان نگاهم به صورت مضطرب بچه ها افتاد . ترسیده بودند . بدون اینکه کوچکترین واکنشی نشان بدهم همه بچه ها را به داخل سالن هدایت کردم .
هزار جور فکر به سراغم آمده بود :
_نکنه اتفاقی بیفته .
بدون اینکه کوچکترین حرفی به پدر و مادرم بزنم و نگرانشان کنم خواستم به خانه برگردم . بچه ها هم قبول کردند و بی معطلی به سمت خانه برگشتیم .
دلم مثل سیر و سرکه در حال جوشیدن بود و نگران .
از طرف خط سنتو خواستم به خانه برگردم ولی راه را بسته بودند . بدون اینکه به بچه ها توضیحی بدهم از کوچه پس کوچه های فرعی به خانه برگشتیم .
موقع پیاده شدن از ماشین سر و صدای زیادی می آمد . بوی غلیظ آتش و دود هم به مشام می رسید . بچه ها از هیچ چیز خبر نداشتند . سریع آنها را راهی داخل ساختمان کردم . گوشیم را برداشتم و به بهانه جا گذاشتن وسایل در ماشین . راهی پشت بام شدم .
خانه امان تا مصلی هزار متری فاصله داشت ولی از پشت بام مصلی را میشد دید.
به بالای پشت بام که رسیدم سریع با روح الله تماس گرفتم ولی گوشی ام آنتن نمیداد. متوجه شدم گوشی ها قطع شده . از آن بالاخیلی چیزها را می توانستم ببینم . زبانه های آتش از مصلی به آسمان بلند بود . موجی از گرد و غبار و دود همه جا دیده میشد . صدای تیر اندازی و حتی می توانستی آتش گرفتن های لحظه به لحظه بر اثر کوکتل مولوتوف را احساس کنی . زبانم بند آمده بود و بدنم به شدت می لرزید . دور تا دور پشت بام می دویدم و امام زمانم را صدا می زدم . صد متر آن طرف از مصلی دو مکان نظامی بود . گریه میکردم و با تمام وجودم خدا را صدا می زدم . آنقدر دویده بودم و خدا خدا کرده بودم که بچه ها از داخل ساختمان متوجه صدای پاهایم بر روی پشت بام شده بودند .
به خودم آمدم و دیدم چهار تایی اشان پشت سرم بر روی پشت بام گریه کنان ایستاده اند و از دیدن آن صحنه های وحشتناک شوکه شده اند.
خودم را باید کنترل میکردم . همه امید آنها به من بود . سریع برگشتم و با همدیگر به داخل خانه برگشتیم . بچه هایم از ترس هیچ چیز نمیگفتند و آن قیامت کبرایی که برای چند لحظه روبرایشان دیده بودند را برای همدیگر توصیف میکردند.
چاره ای نداشتم تا آنها را به دروغ مصلحتی آرام کنم .
گوشی را برداشتم و بی آنکه بفهمند تماسی صوری گرفتم و با پدرشان صحبت کردم. بعد هم با چهره ای خندان به بچه ها گفتم :
_بابا میگه همه جا امن و امانه و ما رفتیم یه جای امن . نگران نباشید
بچه ها نفس عمیقی کشیدند و آرام شدند . ولی من در دلم آشوبی وحشتناک به پا بود . احساس میکردم خون در بدنم به زور در جریان است و نفسم به شماره افتاده .
نشستم گوشه ای و شروع به خواندن آیت الکرسی کردم . هر آنچه در ذهن داشتم خواندم ولی دل بیقرارم آرام نمیشد . یک ساعتی گذشته بود بچه ها آرام تر شده بودند و من لحظه به لحظه مضطرب تر .
دوباره به بهانه ای به سمت پشت بام رفتم و این بار دیگر خبری از صدای تیراندازی نبود . انگار شهر آرام شده بود ولی بوی آتش هنوز می آمد . باز تماسی گرفتم ولی هنوز تلفن ها وصل نبود. ساعت یک نصف شب بود که تلفنم به صدا در آمد . روح الله بود . صدایش پر از آرامش بود. خبر سلامتی اش را داد و سریع تلفنش را قطع کرد.
@qesseha
بقیه روایت های مردمی درباره دوشب پر التهاب میبد، در کانال روی کلمه #روایت_مردمی_میبد بزنید