eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
4.4هزار ویدیو
375 فایل
آموزش چند بعدی/برای يادگیری و یاددهی نوین 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی؛ #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن #بسیج_علمی_پژوهشی_میبد ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 به این تصویر خوب نگاه کنید تا بفهمید که وقتی رهبر انقلاب می‌گن «اگر آمریکایی‌ها این دفعه جنگ راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقه‌ای خواهد بود» یعنی چی! 🔹یعنی علاوه‌بر پایگاه‌های آمریکا در منطقه، منافع‌شون هم در تیررس ایران خواهد بود! این یعنی تغییر موازنه جنگ! یعنی یکی بزنی، ده تا می‌خوری!
⭕️بازی خون و آتش از رمان نغمه یخ و آتش تا بازی کثیف سیاست...😈 🔺️ماجرای دخالت خارجی‌ها در امور ایران چیست؟ 🔺️کدام ویژگی ایرانی ها دیگران را می‌ترساند؟ 🔺️دی ماه ۴۰۴ بر ایران چه گذشت؟ 🎬در این مستند، داستان یک بازی خون و آتش را تماشا کنید... 📱لینک دانلود و پخش آنلاین 💯کاری از نومدرسه قندیل 🔶️کانال نومدرسه قندیل|عضو شوید👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1497891558C5a9df32a63
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام علیکم بسم الله الرحمن الرحیم
ترجمه قرآن کریم 🙏💫🙏💫
صبح به خیر دهه فجر و میلاد امام عصر. عج.مبارک باشد💫💫💫💫
در ادامه یک خاطره داستانی زیبا و مهم درباره گفت و گو با نوجوان درباره آشوب های اخیر برایمان ارسال شده لطفا بخوانید و اگر مناسب دیدید، برای دیگران ارسال کنید:
نشستم روی صندلی، پشت میز ، روبروی 32 دانش آموز دختر . سالها پیش روی همین نیمکت ها نشسته بودم . حتی جای خودم را در میان جمعیت به یاد داشتم . از جایم بلند شدم و رفتم سراغ صندلی خودم . بی مقدمه به بچه ها گفتم دقیقا بیست و چهار سال پیش همین جا تو همین کلاس می نشستم و درس می خوندم . بچه ها نگاهی بهم انداختند و لبخندی زدند . انگار که تو ذهن همشون بودم و میخواستن بپرسن الان شما کی هستی و سر کلاس ما چه میکنی؟ اما من میخواستم کمی ذهنشان را قلقلک بدهم . برگشتم و نشستم پشت میز . اسپیکر نقلی و توپ مانندم را بیرون آوردم و گذاشتم روی میز و بی هیچ معطلی مداحیِ شاه نجف را گذاشتم . خودم دستهایم را بالا آوردم و به محض دست زدن، سوت و جیغ و دست زدن بچه ها بلند شد . وسطهای مداحی آنقدر صدای کل شدن و جیغ داد بچه ها بلند شده بود که نمیدانستم چجوری باید این اوضاع را جمع کرد . مداحی راقطع کردم . یکدفعه سکوت محض شد و همه همراه هم خندیدیم . _ای ناقلاها شماهم بله . باز همه خندیدند. یکی وسط جمع صدایش را بلند کرد : _خانم میشه بگی شما چه معلمی هستی؟ گفتم : _شما فک میکنید من چه معلمی هستم؟ یکی از گوشه کلاس صدایش را بلند کرد:خانم احکامی؟ _نه عزیزم _وای چقد رمانتیک . به من میگه عزیزم . من وحشی ام . بقیه همکلاسی هایش بلند بلند خندیدند . سر و رویش به آن هایی میخورد که می توانستند نظم یک کلاسی را بر هم بزنند و یک مدیر را با همه ابهتش به چالش بکشند . موهای خرمایی صافش کاملا مشخص بود مقنعه اش را تا جایی که میتوانست به عقب برده بود و وسط مغز سرش مانده بود. صورتش چیزی از زیبایی های ظاهری یک دختر جذاب کم نداشت . و آنچنان که مشخص بود نماینده کلاس بود . گفت: _پس حتما پلیسی !!! لبخندی زدم و گفتم: باریک الله به تو دختر زبل، ولی من پلیس هم نیستم . با دست هایش به هم کوبید و صدایش را بلند کرد و گفت : آخه خانم مقنعت مثل این پلیساس . گفتم: چه خوب که یه چیزم مثل پلیس هاس. با عصبانیت از سر جایش بلند شد : _ پهلوی که اومد همشونو میکشه . اخم در هم کشیدم . از شدت عصبانیتش می شد حجم آتشفشان درونش را حدس زد . گفتم: اینقدر این پهلویتون نیومد که امروز امام اومد . صدای خنده بچه ها بلند شد . اما چند نفری صم بکم دور تا دور کلاس حتی لبخند هم نزدند . صدایش بلند و بلند تر می شد دستش را محکم روی دسته صندلی چوبی اش زد و از جایش بلند شد : _خمینی رفت خداش بیامرزه، ولی این حکومت شما به هیچ درد ما نمیخوره . انقلاب ما بالاخره پیروز میشه . و شروع کرد به یه رجز خوانی مفصل . هر چه تا حالا شنیده بودم را مثل مسلسلی رگبار کرد و سمتم فرستاد . من مضطرب و نگران حالش بودم ولی لبخند از گوشه لبم برچیده نمی شد . صحبت هایش که به درازا کشید تصمیم گرفتم بیایم وسط حرف هایش. یکدفعه صدایم را بلند کردم و گفتم شکر میون کلامتون من یه چیزی بگم ؟ انگار خودش هم خسته حرف زدنش باشد یک لحظه ساکت شد . صدایم را صاف کردم و روبرویش ایستادم . _میدونی چرا این به اصطلاح انقلابتون هیچ وقت به ثمر نمیشینه ولی انقلاب امام خمینی به ثمر نشست ؟ با همه مشکلات و سختی هایی که الان داریم میکشیم؟ گفت : _چون مردمو میکشید. گفتم : نه خیر تا جایی که خبر دارم و خبر داریم برای به ثمر رسیدن این انقلاب خون بهترین خلایق خدا ریخته شده . دوباره پرید وسط حرفم :_مگه این حکومت خون هزاران جوون رو نریخت ؟ گفتم تو زمان امام خمینی مردمی که معترض بودن چقد تونستن از دارو دسته شاه رو بکشن ؟ چقد اسلحه داشتن ؟ چیزی نداشت که بگوید و سکوت کرد. نفس بلندی کشیدم و آهی از درونم آزاد شد . اون زمون مردم از دست شکنجه های ساواک و فساد و مسائل اقتصادی و ... می ریختن تو خیابون اما همین مردم معترض سر پلیسشونو نمی بردیدن بگذارن رو ماشین . همین مردم اعضای بدن پلیسشونو قطعه قطعه نمیکردن . همین مردم پلیسشونو آتیش نمیزدن میدونی چرا؟ چون پلیس هم مسلح بود هم حق تیر داشت . هم اصلا غمش نبود مردم عادی کشته بشن . اما الان پلیس حق تیراندازی نداره مگر برای دفاع از مراکز نظامی . انگار جان تازه ای گرفته باشد جیغش بلند شد و گفت : پس اینایی که میکشن رو ننه من میکشه؟ گفتم شما سر کلاسی یه همکلاسیت میاد و سیلی محکم تو گوشت میزنه تو چه کار میکنی؟ او که به شدت عصبانی بود مشتش را دوباره محکم بر روی میز صندلیش کوبید و گفت : غلت میکنه کسی رو من دست بلند کنه . خودم حسابشو می رسم. گفتم: آی باریک الله . وقتی کسی حق نداره بدون دلیل دست روی تو بلند کنه چطور انتظار داری پلیس بایسته اینجا و در مقابل هر ضربه ای هیچ واکنشی نشون نده ؟ گفت :_ من جای پلیس باشم اسلحم رو میگذارم کنار و میام سمت مردم . گفتم:_ قضیه به همین راحتی ای که تو فکر میکنی نیست . پلیس مامور ایجاد امنیته . اگر صد تا اسلحه تو شهر دست مردم باشه دیگه امنیت بر قرار نیست.