⭕️بازی خون و آتش
از رمان نغمه یخ و آتش تا بازی کثیف سیاست...😈
🔺️ماجرای دخالت خارجیها در امور ایران چیست؟
🔺️کدام ویژگی ایرانی ها دیگران را میترساند؟
🔺️دی ماه ۴۰۴ بر ایران چه گذشت؟
🎬در این مستند، داستان یک بازی خون و آتش را تماشا کنید...
📱لینک دانلود و پخش آنلاین
💯کاری از نومدرسه قندیل
🔶️کانال نومدرسه قندیل|عضو شوید👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1497891558C5a9df32a63
در ادامه #روایت_مردمی_میبد
یک خاطره داستانی زیبا و مهم درباره گفت و گو با نوجوان درباره آشوب های اخیر برایمان ارسال شده
لطفا بخوانید و اگر مناسب دیدید، برای دیگران ارسال کنید:
#روایت_مردمی_میبد
نشستم روی صندلی، پشت میز ، روبروی 32 دانش آموز دختر .
سالها پیش روی همین نیمکت ها نشسته بودم . حتی جای خودم را در میان جمعیت به یاد داشتم . از جایم بلند شدم و رفتم سراغ صندلی خودم . بی مقدمه به بچه ها گفتم دقیقا بیست و چهار سال پیش همین جا تو همین کلاس می نشستم و درس می خوندم . بچه ها نگاهی بهم انداختند و لبخندی زدند .
انگار که تو ذهن همشون بودم و میخواستن بپرسن الان شما کی هستی و سر کلاس ما چه میکنی؟
اما من میخواستم کمی ذهنشان را قلقلک بدهم . برگشتم و نشستم پشت میز .
اسپیکر نقلی و توپ مانندم را بیرون آوردم و گذاشتم روی میز و بی هیچ معطلی مداحیِ شاه نجف را گذاشتم . خودم دستهایم را بالا آوردم و به محض دست زدن، سوت و جیغ و دست زدن بچه ها بلند شد . وسطهای مداحی آنقدر صدای کل شدن و جیغ داد بچه ها بلند شده بود که نمیدانستم چجوری باید این اوضاع را جمع کرد .
مداحی راقطع کردم . یکدفعه سکوت محض شد و همه همراه هم خندیدیم .
_ای ناقلاها شماهم بله .
باز همه خندیدند.
یکی وسط جمع صدایش را بلند کرد :
_خانم میشه بگی شما چه معلمی هستی؟
گفتم :
_شما فک میکنید من چه معلمی هستم؟
یکی از گوشه کلاس صدایش را بلند کرد:خانم احکامی؟
_نه عزیزم
_وای چقد رمانتیک . به من میگه عزیزم . من وحشی ام .
بقیه همکلاسی هایش بلند بلند خندیدند . سر و رویش به آن هایی میخورد که می توانستند نظم یک کلاسی را بر هم بزنند و یک مدیر را با همه ابهتش به چالش بکشند .
موهای خرمایی صافش کاملا مشخص بود مقنعه اش را تا جایی که میتوانست به عقب برده بود و وسط مغز سرش مانده بود. صورتش چیزی از زیبایی های ظاهری یک دختر جذاب کم نداشت . و آنچنان که مشخص بود نماینده کلاس بود .
گفت:
_پس حتما پلیسی !!!
لبخندی زدم و گفتم: باریک الله به تو دختر زبل، ولی من پلیس هم نیستم .
با دست هایش به هم کوبید و صدایش را بلند کرد و گفت : آخه خانم مقنعت مثل این پلیساس .
گفتم: چه خوب که یه چیزم مثل پلیس هاس.
با عصبانیت از سر جایش بلند شد :
_ پهلوی که اومد همشونو میکشه .
اخم در هم کشیدم . از شدت عصبانیتش می شد حجم آتشفشان درونش را حدس زد .
گفتم: اینقدر این پهلویتون نیومد که امروز امام اومد .
صدای خنده بچه ها بلند شد .
اما چند نفری صم بکم دور تا دور کلاس حتی لبخند هم نزدند .
صدایش بلند و بلند تر می شد دستش را محکم روی دسته صندلی چوبی اش زد و از جایش بلند شد :
_خمینی رفت خداش بیامرزه، ولی این حکومت شما به هیچ درد ما نمیخوره . انقلاب ما بالاخره پیروز میشه . و شروع کرد به یه رجز خوانی مفصل .
هر چه تا حالا شنیده بودم را مثل مسلسلی رگبار کرد و سمتم فرستاد . من مضطرب و نگران حالش بودم ولی لبخند از گوشه لبم برچیده نمی شد .
صحبت هایش که به درازا کشید تصمیم گرفتم بیایم وسط حرف هایش.
یکدفعه صدایم را بلند کردم و گفتم شکر میون کلامتون من یه چیزی بگم ؟
انگار خودش هم خسته حرف زدنش باشد یک لحظه ساکت شد .
صدایم را صاف کردم و روبرویش ایستادم .
_میدونی چرا این به اصطلاح انقلابتون هیچ وقت به ثمر نمیشینه ولی انقلاب امام خمینی به ثمر نشست ؟ با همه مشکلات و سختی هایی که الان داریم میکشیم؟
گفت : _چون مردمو میکشید.
گفتم : نه خیر
تا جایی که خبر دارم و خبر داریم برای به ثمر رسیدن این انقلاب خون بهترین خلایق خدا ریخته شده .
دوباره پرید وسط حرفم :_مگه این حکومت خون هزاران جوون رو نریخت ؟
گفتم تو زمان امام خمینی مردمی که معترض بودن چقد تونستن از دارو دسته شاه رو بکشن ؟ چقد اسلحه داشتن ؟
چیزی نداشت که بگوید و سکوت کرد.
نفس بلندی کشیدم و آهی از درونم آزاد شد .
اون زمون مردم از دست شکنجه های ساواک و فساد و مسائل اقتصادی و ... می ریختن تو خیابون اما همین مردم معترض سر پلیسشونو نمی بردیدن بگذارن رو ماشین .
همین مردم اعضای بدن پلیسشونو قطعه قطعه نمیکردن .
همین مردم پلیسشونو آتیش نمیزدن
میدونی چرا؟ چون پلیس هم مسلح بود هم حق تیر داشت . هم اصلا غمش نبود مردم عادی کشته بشن . اما الان پلیس حق تیراندازی نداره مگر برای دفاع از مراکز نظامی .
انگار جان تازه ای گرفته باشد جیغش بلند شد و گفت : پس اینایی که میکشن رو ننه من میکشه؟
گفتم شما سر کلاسی یه همکلاسیت میاد و سیلی محکم تو گوشت میزنه تو چه کار میکنی؟ او که به شدت عصبانی بود مشتش را دوباره محکم بر روی میز صندلیش کوبید و گفت : غلت میکنه کسی رو من دست بلند کنه . خودم حسابشو می رسم.
گفتم: آی باریک الله . وقتی کسی حق نداره بدون دلیل دست روی تو بلند کنه چطور انتظار داری پلیس بایسته اینجا و در مقابل هر ضربه ای هیچ واکنشی نشون نده ؟
گفت :_ من جای پلیس باشم اسلحم رو میگذارم کنار و میام سمت مردم .
گفتم:_ قضیه به همین راحتی ای که تو فکر میکنی نیست .
پلیس مامور ایجاد امنیته . اگر صد تا اسلحه تو شهر دست مردم باشه دیگه امنیت بر قرار نیست.