دبه دوغ
چالش 50 روز نوشتن 💁🏿 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شم
²² روز بیست و دو
مامانم خیلی خوبه
توی بچگی هیچوقت یه دختر آزاد نبوده و باباش همیشه اذیتش میکرده و از پنج سالگی برای خواهر برادراش غذا درست میکرده و کلا هیچوقت زندگی نکرد
ولی این دلیلش نشد که عقدهای بشه و ما رو محدود کنه، همیشه بهم میگفت هرکاری میخوای انجام بده، هرجور میخوای بپوش، هرجا میخوای برو
برام هرچیزی که نیاز داشتم خرید
یه زمانی ساعت 5 صبح تا 6 عصر میرفت سر کار، این وسطا میومد خونه ناهار درست میکرد و میرفت
به عنوان یه مادر، یه عروس، یه دختر بزرگ هیچوقت زندگی نکرد
جدیدا که وضعیتمون خوب شده توی سن 45 سالگی خیلی به خودش میرسه و هرکارس دلش میخواد انجام میده
بابام اونقدر که باید بابا نبود و نیست
بچه که بود بچگی خوبی داشت، تا یه سنی درس میخوند و بازیگوش بود ولی از یه سنی به بعد باباش بهش گفت بیا کمکم این گازا رو ببریم بفروشیم و همونجا رید تو همه چیز
بابام شد یه آدم تنبل که فقط چند ساعت میرفت سرکار و بعدش دیگه هیچکاری نمیکرد، از مدرسه فرار میکرد و کلا عوض شد
چند سال پیش هم که تقریبا 5 سال نرفت سرکار مارو بدبخت کرد💆🏻♀
و چون من شبیه خانواده مامانمم خیلی بهم توجه نمیکنه، آمیتیس(خواهرم)که شبیه خانواده بابامه خیلی مورد توجه عمهها و بابام قرار میگیره
چیزی درمورد تعمیرکاری و کلا این چیزا نمیدونه و عشق و علاقه هم سرش نمیشه
مثل یه پسر 15 ساله شده
درسته یک ساله میره سرکار ولی بازم مثل یه پسر 15 ساله چند ساعت میره کار میکنه وقتیم برمیگرده فقط دراز میکشه و میگه مننن خستمممم
اونوقت مامانم همراه بابام بیدار میشه، کارای خونه رو میکنه، غذا درست میکنه، میره سر کار، دوباره میاد حالا کار کن، تمیز کن، بشور و بساب تا شب و دوباره کم خوابی
آره خلاصه کانون گرم خانواده❤️