دبه دوغ
چالش 50 روز نوشتن 💁🏿 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شم
³ روز سی و سه
چی بگم والا🙍🏻♀
تا همین پارسال تابستون همش مامان و بابام همیشه دعوا میکردن و حرف از طلاق بود
چون بابام مثل یه پسر ده ساله مینشست تو خونه و خودش برای خودش لیوان آب پر نمیکرد چه برسه به کار کردن، تقریبا یه پنج شیش سال سرکار نرفت
از بچگیم بزرگترین ترسم این بود که مامانم تنهام بزاره، وقتی دعوا میکردن فکر میکردم تقصیر منه و هنوزم همینجوریه حتی اگه یکی توی خیابون دعوا کنه فکر میکنم تقصیر منه
یبار که واقعا نزدیک بود طلاق بگیرن یه دوست پیدا کردم این یارو جلوی کراشش منو میزد و منم که از ترک شدن میترسیدم(هنوزم میترسم)هیچی نمیگفتم🙏🏻 اینجا کلاس چهارم بودم
بچگی خوبی داشتم، یه تلوزیون و یه دیویدی داشتم برای خودم و تقریبا هزار تا سیدی که برای خودم بود
مامانجون و عمههام خیلی باهام مهربون بودن، برای عید و تولدم بهم کادوهای زیادی میدادن
لباس مجلسی و لباس عروس زیاد داشتم و همیشه میپوشیدم بازی میکردم، همینشون خوب بود، یبار که رفته بودیم گردش منو گذاشتن تو صندوق عقب ماشین(فکر کنم بیامو بود)و من خیلی اذیت شدم چون یه عنکبود دیدم و آفتاب خورد بهم حالم بد شد🙍🏻♀
خالههام، داییهام و زنداییهام که اصن اوف، چون مامانی و بابایی دعوا میکردن اینا منو میبردن خونههاشون یا میبردن پارک و شده بود حتی چند روز پیششون بمونم
یادمه یبار یه هفته پیش بابام بودم یه هفته پیش مامانم ولی بعدش همه چیز خوب شد💆🏻♀
کلاس اولم اهواز بودیم و واقعا میگم، اونجا من خیلی اذیت شدم
نزدیک بود سرویس مدرسم بهم تجا(🙏🏻) کنه
اونجا یبار مامانی با گریه از خونه زد بیرون و بابایی چون از سرکار اومده بود و گرمش شده بود ما رو دعوا کرد که چرا انقدر سر و صدا میکنین بعدش رفت دنبال مامانی
از کلاس دوم به بعدم همه چیز بهتر بود و دیگه دعوا نکردن
کلاس دوم مامانم معلمم بود و یه دوست خیلی خوب داشتم و کلا خیلی خوش گذشت بهم
کلاس سوم که بهترین دانشآموز بودم با اینکه کلاسا مجازیبود ولی خوب بودم
کلاس چهارم و پنجم که رفتم دیگه بابام کمتر بهم توجه کرد چون اخلاق و رفتارم شبیه خانواده مادریم شده بود و هنوزم همینجوریه، توجهش رفت سمت خواهرم که کاملا شبیه خانواده پدریمه
تقریبا یه مدت کمی بود که بابام سرکار نمیرفت و چون از خانوادش دور شده بود(اینجا تازه اومده بودیم اصفهان)خیلی بد اخلاق شده بود و مامانم تا پنج عصر میرفت سرکار، توی این مدت اگه سر و صدا میکردیم دعوامون میکرد
کلاس شیشم که شدم واقعا خوب بود
یکی از بهترین سالهاس عمرم بود
خالهم و داییم اومده بودن اصفهان و توی یه خونه زندگی میکردیم، با اینکه بابام سرکار نمیرفت ولی هر هفته گردشمون به پا بود، آمپول میزدم و حالم خوب بود، به هرحال اون موقع همه چیز ارزون تر بود
کلاس هفتم هم خوب گذشت
البته یسری اتفاقات افتاد و پشت سرم حرف دراومد ولیخب مهم نیست
هشتم هم خوب بود و اره خلاصه از هشتم تا الان خیلی زندگی بهتری دارم🙏🏻