امروز یکی از بهترین صحنه های زندگیم رو دیدم، من عاشق بارون و خشمِ آسمونم، فک کنم نزدیک 3 ثانیه آذرخش رو دیدم، انقد جذاب و خفن بود که اللّه اللّه.
-رندوم.
انقد خفن بود، چشام انگار عشق همیشگیمو دیدن، باد میخورد ب صورتم، کوبش بارون صورتم رو نوازش میکرد...دوستش داشتم.
/تخت آبی.
روی تختِ آبی رنگ نشستهام، به حالت کمر شکستهام که توجه نکنی و از چهره خونسرد من گذر کنی و به چشمانم خیره نَشوی، دارم نان خشک و اندکی فکر و خیال میل میکنم. حس و حال آن کسی را دارم که کسی را به قتل رسانده و الان در چهارگوش زندان در تنهایی خویش به سر میبرد. تنها صدایی که ناصدایی اتاق را میشکند تیک تاکِ ساعت روی دیوارِ سمت راست من است.
دوستم دارد، دوستم ندارد، دوستم دارد، دوستم ندارد ها در ذهنم بسیار تکرار میشود. حرف ناجوانمردانهای زدم که او را شکستم. گویا قدرت تفکیک احساسات در من خاموش شده، حال باید برای همراهی با او خودم را بشکنم.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/تخت آبی. روی تختِ آبی رنگ نشستهام، به حالت کمر شکستهام که توجه نکنی و از چهره خونسرد من گذر کنی و
احساس کردم خیلی راحت نوشتمش.
کاش بخونه، کاش قلبش برگرده.
راعِــد!
احساس کردم خیلی راحت نوشتمش. کاش بخونه، کاش قلبش برگرده.
نیاز شد بگم که من خیلی از چیزایی که مینویسم از ساخته شخصیت های تخیلی توی ذهنمه. احساساتمو واضح بیان نمیکنم، تصور نکنین که فلان متن حتما رمانتیکه یا فلان متن در مورد افسردگی.
-خوشحال میشم وقتی تیکههایی از کتابهای مورد علاقتون رو برام میگید، توضیح میدین یا مینویسین.