امروز یکی از بهترین صحنه های زندگیم رو دیدم، من عاشق بارون و خشمِ آسمونم، فک کنم نزدیک 3 ثانیه آذرخش رو دیدم، انقد جذاب و خفن بود که اللّه اللّه.
-رندوم.
انقد خفن بود، چشام انگار عشق همیشگیمو دیدن، باد میخورد ب صورتم، کوبش بارون صورتم رو نوازش میکرد...دوستش داشتم.
/تخت آبی.
روی تختِ آبی رنگ نشستهام، به حالت کمر شکستهام که توجه نکنی و از چهره خونسرد من گذر کنی و به چشمانم خیره نَشوی، دارم نان خشک و اندکی فکر و خیال میل میکنم. حس و حال آن کسی را دارم که کسی را به قتل رسانده و الان در چهارگوش زندان در تنهایی خویش به سر میبرد. تنها صدایی که ناصدایی اتاق را میشکند تیک تاکِ ساعت روی دیوارِ سمت راست من است.
دوستم دارد، دوستم ندارد، دوستم دارد، دوستم ندارد ها در ذهنم بسیار تکرار میشود. حرف ناجوانمردانهای زدم که او را شکستم. گویا قدرت تفکیک احساسات در من خاموش شده، حال باید برای همراهی با او خودم را بشکنم.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/تخت آبی. روی تختِ آبی رنگ نشستهام، به حالت کمر شکستهام که توجه نکنی و از چهره خونسرد من گذر کنی و
احساس کردم خیلی راحت نوشتمش.
کاش بخونه، کاش قلبش برگرده.
راعِــد!
احساس کردم خیلی راحت نوشتمش. کاش بخونه، کاش قلبش برگرده.
نیاز شد بگم که من خیلی از چیزایی که مینویسم از ساخته شخصیت های تخیلی توی ذهنمه. احساساتمو واضح بیان نمیکنم، تصور نکنین که فلان متن حتما رمانتیکه یا فلان متن در مورد افسردگی.
-خوشحال میشم وقتی تیکههایی از کتابهای مورد علاقتون رو برام میگید، توضیح میدین یا مینویسین.
/جدال تاریکی و نور.
داشت به روند زندگی خود ادامه میداد مانند بقیه موجودات دوپا، اما دید همانطور که قدم میزند ،این سمت غباری از تاریکی بر او هجوم میآورد و سمت دیگرش نور در حال شتاب است. در این نبردِ طاقت فرسا فقط او در حال ترَک برداشتن بود. در صورتی که تاریکی و نور با قدرت هرچه تمام بر سر آن دیگری غرش میکردند. از حرکت ایستاد ،آن دو آنقدر درگیر نبرد بودند که آسمان خاکستری رنگ شده بود، روی دو زانو افتاد و نگاهَش را به زمین دوخت.
-چرا چشمانم تار میبیند؟ سرگیجه دارم؟ نه! پس این چیست که نمیگذارد درست ببینم و قلبم را آزار میدهد؟
پلکی زد و چند قطره اشک از چشمانش مستقیم روی زمینِ خاکی افتاد. دو دستش را را روی صورتش گذاشت. در آن ناکجا آباد داد میزد چه مرگت شده؟ این آبی که از این دو چشم میآید چیست؟ چرا شور است و شیرین نیست؟ مریض شدهام؟ دستانش را برداشت و دو سیلی به خود زد، دو سمت صورتش سرخ شد، به آسمان نگاه کرد، آنقدر خاکستری بود که مثل دو چشمانِ بیروحِ راعِد شروع به باریدن کرد.
خبری از دعوای بین نور و تاریکی نبود و خنثی بودن رنگ آسمان این را میرساند به او که باید تأمل کند تا ادامه ماجرا را ببیند و بداند که چه خواهد شد.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-