رآدیو سکوت .
رُ خ ، خَ ن د _ رخخند / لبخندی دلی ، ذوق و اشتیاق ، چشمهایی خندان ، شادی ، رُخی گشوده ، شوق ، لبخن
غَ م ، خ و ا ب _ غَمخواب/ خوابی از سرِ اندوه ، سردرد ، کابوس ، خوابی طولانی ، فرار از زندگی ، بیقراری .
رآدیو سکوت .
تو بخند. به صحنههای مسخرهی فیلمِ «مستربین»ی که بابات با دیدنش قهقهه میزنه، بخند و تا ثانیه آخرش ب
تو که میدیدی با یک بوسه دگرگون میشود، با شاخهای گُل لبخند میزند، با یک «دوستت دارم» سرش را کج میکند و همراهِ لبخند تکرارش میکند، چرا نبوسیدی، نخریدی، نگفتی؟ مگر این چیزی نبود که در این روزهای جانکاهَت نیازمندش بودی؟ لبخندی از یک عزیز. صبر کن، گمان کنم فهمیدم. فکر میکردی میداند، میداند دوستش داری و قدردانِ حضورش هستی. خودت را با این گول زدی، به خود دروغ گفتی، او را گول زدی و به زمان و زندگي نیز هم، کجخندی پیروزمندانه هدیه کردی .. چه بگویم ازاین حماقت؟ ای آدمکِ احمق و حقیر .
«دلم میخواهد هرچه خوشحالت میکند فهرست کنی و من هم در آن فهرست باشم.»
شعلهورم کن`
حال که رحم نکردی و یک قلب لرزان و نحیف و لطیف آفریدی و سبد سبد غم هدیه کردی به بندههایت، لااقل راهی برای تسلی یافتن و مرهم میآفریدی. آخر این زبان و قلبِ ناتوان و بیچارهتر از خود، به چه درد میخورد تصدقت شوم؟
نه تنها دستمال، بلکه خیلی چیزهای بزرگتر و مهمِ دیگهای زیرِ درخت آلبالو گم شده .
میگن اسب که پاش میشکنه، باید بُکُشنش که زجرکُش نشه. من که میگم زجرکُش شدنِ اسب از دردش نیست، از اینه که دیگه نمیتونه بدوه. رویای اسب دویدنه؛ نقطهی عطف داستانش، بالهاش، نورِ آرزوهاش، برقِ چشمهای دُرُشتِ مشکیش، دلخوشیِ یالهاش، دویدنه. اسب رویاشو از دست داد، آیندهشو، پوئنی که اونو تعریفش میکرد رو از دست داد. پس پژمرده شد، قلبش شکست، و یه گوشه افتاد و با زندگی قهر کرد .
رآدیو سکوت .
آدمک خر نشوی گریه کنی؛ کلِ دنیا سراب است بخند.
ماهیِ قرمز بمان، حتی اگر بد بگذرد ؛
میرسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد ..