eitaa logo
رآدیو سکوت .
347 دنبال‌کننده
98 عکس
5 ویدیو
0 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چايِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، حسین و حسین و حسین. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
فهمیدم بیرون اومدن از سیاهچاله‌ی غم‌ها و بلند شدن و ایستادن روی پاها با کاسه‌ی زانوهای خرد شده، اصلا مثل انیمیشنای دیزنی و فیلما نیست. نزدیکش هم نیست. اینکه بیفتی، چُنان ضرباتِ سختی بخوری، خرد بشی و به هق‌هق بی‌افتی اما دو دقیقه بعد روی پاها بایستی، دروغه، یه فانتزی غم‌انگیز. حقیقت اینه که این ایستادن، زمان‌‌بره. اونقدر زمان‌بر و جان‌فرسا که گاهی با خودت میگی "ولش کن، من مالِ بلندشدن نیستم." و قید پریدن با بال‌هات رو می‌زنی. این تکامل و بلوغ روحی بعد دردهای عمیق، آسون نخواهد بود. اما اگر بتونی بلند بشی دیگه زمین زدنت برای زندگی و مصائب انقدر آسون نخواهد بود. اگه بلند بشی، شاید بتونی به اندازه تک‌تک افتادنات 'آخیش' بگی.
رآدیو سکوت .
من از میانِ تمامیِ حروف الفبا، فقط سوادِ میم و الف را داشتم که آن هم به آغوشم نیفتاد و شد بغض. اما ت
راستش را بخواهی، من بال‌هایم را به تو دادم تا نکند از پیشت جُم بخورم و هوای پریدن به سرم بزند. حالا هم تو رفتی و هم بال‌هایم. حماقت بود ؟
Falling hurts so much more, when your hand, instead of catching, instead of catching, pushes me.
«به نظرت خورشید باید در تاریکی بمیره تا دوباره طلوع کنه؟ به نظرت، دلش می‌خواد دوباره طلوع کنه و بیاد بیرون؟» ؤ ، هِی... یادته یه بار بهم گفتی عیب نداره اگه تاریک بشم، مهم اینه دوباره طلوع کنم؟ اما بهم نگفتی قراره خودت دلیل اون تاریکیِ بعدی باشی، و بعد باید چجوری از تاریکی‌ای که تو بهم دادی بیرون بیام.
- می‌دانی وطن چیست صفیه خانوم؟ + وطن یعنی همه‌ی اینها نباید اتفاق می‌افتاد. ` https://rubika.ir/gomshodeisargardan/BDBHECGHGHCAEGAG
کسانی ماهیتِ اعتراضات اخیر رو زیر سوال می‌برند، که خودشون چندی سال پیش، با هدف والای دیگه‌ای، اعتراضات داشته‌ان و شاه رو بیرون کردن. ماهیت اعتراض، رنج مردمه، "اعتراض"عه، جونِ به لب رسیده و طاقتِ طاق شده‌س. منتهی شما به آدم‌ها و حواشی‌ای می‌پردازین که دخلی به ماهیتِ اعتراض ندارن، چیزی که در زمان اعتراضاتِ زمانه‌ی خودتون هم بود.
وطن یعنی مامان، یعنی بابا، یعنی خونه، نقش جهانِ اصفهان، آغوش، رویاهای دور، زخم، ایستادن، لبخندهای تلخ، برج آزادیِ تهران، آه‌های جانسوز، هم‌بستگی، درک، اتحاد، قصه‌های پر غصه، جنگل‌های گیلان، قله‌ی دماوند. اما یادت باشد عزیزم وطن یعنی من، وطن یعنی تو، وطن یعنی «ما».
آن دخترک شاد را، بال‌هایم را، امیدم را، خنده‌هایم را در ساکی گذاشته و برده‌ام جایی دور. آنقدر دور که امتدادِ دریا باشد. رها کرده‌ام، در جزیره‌ای. تنها، بی‌کس. تا شاید آنجا از دستِ همه دور باشند و سالم بمانند. آخر می‌دانی عزیزم، شادیِ دخترانِ شاد را می‌کُشند و بال‌هایشان را دانه به دانه پَرپَر.
و اما عزیزم، تو بدون که با هر نخی نمیشه نشست رو صندلی‌و رویا بافت.