رها ؛
دی ، موهاتو سفید کردن این لعنتیای دورو اطرافت .
دی ، یه کتابخونه برو ، یه کتاب بخر ، یه قهوه بزار ، یه کتاب بخون!
رها ؛
بهمن ، مانند روزی که چشمان او را دیدی اشک بریز .
بهمن ، میای دوتایی با فروردین زیر بارون قدم بزنیم؟
رها ؛
اسفند ، اون روز بهت میگم ، دیدی شد؟!
اسفند ، چی میخواستی خدا چی بهت داد ، اطمینان کن .