eitaa logo
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
346 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
530 ویدیو
9 فایل
"سفـــࢪبھ‌سࢪزمیـݩ‌آسمانےھا" قــدمـ‌،با‌احٺــࢪام‌آھســٺہ‌بࢪداࢪ اندࢪاین‌ۅادےببۅس‌‌ این‌خاڪ‌ࢪابۅڪــݩ‌ڪـہ‌؏ــطࢪگݪ‌فشاݩ‌ایݩجـــاسٺ خادݦیـــݩ‌ڪاناݪ↶ ‌ ↬ @farshad_abn ‌ ˼ایݩجــــابِیْتُــــــــ‌الشُّھَـــداسٺ⸀
مشاهده در ایتا
دانلود
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
#دلتنگے_شهدایے ✨🖤 ___________ بگو چرا من اینقدر دوستت دارم؟! بگو محبت ما ریشه در ازل دارد...♥️🌿 #ش
🎤♥️ __________ مصطفے وقتی وارد حوزه شد محاسنی نداشت و خیلی چهره‌اش به نوجوانان می‌خورد... اما هرکس با او صحبت می‌کرد متوجه می‌شد از سن و سالش بیشتر می‌فهمد و همه می‌گفتند؛ واقعا عین گمشده ها دنبال مرادش می‌گردد :)💔✨ به همه گفته بود دنبال گمشده ام هستم اگر اینجا پیدا نکنم جای دیگر حتما پیدا می‌کنم!🌸 به نظرم به دلیل فیزیک توانایی که داشت راهش را درست انتخاب کرد، اصلا به قد و قواره مصطفی می‌خورد یک چریک باشد و اهل مبارزه🌱 چرا که همیشه مثل یک سرباز منتظر و آماده باش بود✌️🏻🖇  راوی دوست شهید
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
۰ #دلتنگی_شهدایی 🌿🌸 من تشنه ی شروع غمی آسمانیم.... لطفا برس رفیق، به داد جوانیم.... #شهید_مصطفی_صد
♥️🎤 ____________ تو عملیات تل قرین که حدود 20کیلومتری مرز اسراییل انجام شد فرمانده و جانشین فاطمیون (سردارشهید ابوحامد فرمانده ی تیپ و سردار شهید فاتح جانشین تیپ) و شهید مهدی صابری فرمانده گروهان و شهید نجفی و...شهید شدند... سید (مصطفی صدرزاده) چون علاقه ی خاصی به شهید صابری داشت مرخصی گرفت و رفت تهران... از تهران که به سمت قم حرکت میکنن تا در مراسم شهید مهدی صابری شرکت کنن،تو راه بنزین ماشین تموم میشه و سید خیلی جوش میزنه که به مراسم نمیرسن و خیلی دیر شده و قرار بوده تو اون مجلس سخرانی کنه...لذا فورا به شهید صابری متوسل میشه و استارت میزنه و ماشین روشن میشه و به مراسم میرسن...🌻🙂 ____________ 😇
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
#دلتنگی_شهدایی🖤🏴 _____________ 🌷ما از سوختن نمے ترسیم ڪہ چون پروانہ ها عاشق نوریم وهرجاڪہ نور ولا
🎙🍃 ________ مصطفی پاداش سختی‌هایی بود که در کارفرهنگی کشیده بودم؛ او نعمت خدا بود  آن زمانی که من در بسیج بودم خیلی سختی کشیدم، بالاخره یک دختر 17 یا 18 ساله بخواهد کارهای بسیج را انجام دهد خیلی سختی متحمل می‌شود. به مصطفی گفتم که او پاداش سختی‌هایی است که در بسیج کشیدم. «خدا تو را به من داد و یکی از نعمت‌های‌خدا برای من بودی» ♥️
🎙✨ _____ سختی‌های زیادی را تحمل می‌کرد. ما یک ماشین پاترول سفید داشتیم و هر کس که این ماشین را می‌دید به ما خرده می‌گرفت که الان زمان پاترول نیست، بنزین زیاد مصرف می کند، خرج دارد و کلی مشکلات دیگر. وقتی این حرف‌ها را شنید گفت که این پاترول توانسته چند نفر را که در جاده مانده بودند نجات دهد. گفت ماشینی در جوی آب افتاده بود و او با این پاترول آن را بیرون کشیده است. ماشین یکی از همسایه‌هایمان در مسیر شمال خراب شده بود. مصطفی با همین پاترول این ماشین را حدود 90 کیلومتر بکسل کرد تا بجای مطمئنی برسند. وقتی گفتم که چرا هنوز از این ماشین استفاده می‌کنی، گفت که می‌خواهد با این ماشین به بقیه کمک کند. گفت خدا این را به ما داده تا بتوانیم برای کمک به دیگران استفاده کنیم. 🌿
🎙🌿 ‌____________________ گاهے میرفت‌ یه گوشه ے خلوت چفیه اش‌ رو‌ می ڪشید‌ روے سرش‌ و در حالت‌ سجده‌ میموند.. به قول‌ معروف‌ یه گوشه اۍ خدا رو‌ گیر می آورد :)✨ مصطفی واقعا‌ً عبد‌ِ صالح‌ بود🖐🏻♥️  راوی دوست شهید
🎤🌿 _ تلویزیون فیلم دفاع مقدس گذاشته بود...📺 و تو کانال یاب از دستت نمی افتاد! با چه شوقے نگاه میکردی!😍 بعد از تمام شدن فیلم از این کانال به آن کانال میزدے تا شاید فیلم دیگرے با همین مضمون ببینے... _کاش بازم فیلم دفاع مقدس نشون بدن!😕 دیدنش برای نسل امروز خوبه✨ +آقا مصطفے خیلے دنبال جبهه و جنگے ها! جریان چیه؟! _بعدا میفهمی عزیز💞 بعد ها فهمیدم که وارد فاطمیون شدے و در سوریه خودت را افغانستانی جا زدے (: همچنین فهمیدم که در آنجا کسے جز حفاظتی ها خبر نداشتند تو ایرانی هستے! فهمیدم که روزی تو را میخواهند و میگویند به تو شک دارند! اما فرمانده ات ابوحامد ( 🌱) وساطت میکند و نمی گذارد تو را برگردانند🖐🏻 دلیل اینکه تمام تلاش تو این بوده که حتے حفاظتے ها را گول بزنی و در سوریه بمانے ؛ "عشق به خانم زینب س بوده :)♥️"  راوی همسرشهید
♥️🎙 _____ یک بار با یکے از دوستانشان که مشکل اعصاب و روان داشت، رفته بودند هتل و در لابے منتظر بودند تا پذیرش شوند... ڪه یک دفعه او را موج میگیرد و بلند داد میزند : "مصطفے بخواب روی زمین دارن خمپاره میزنن!" بعد خودش روی زمین دراز می کشد و مدام داد میزند : "مصطفے بخواب! دشمن خمپاره زد!" با گریه این چیز ها را می گفت... بعدش گفت : "ملت وایستاده بودن و میخندیدن!🥀 انگار یادشون رفته بود چرا اینا اینطور شدن!🚶🏻‍♂💔" آنموقع بود که فهمیدم مصطفے برخلاف قیافه ی جدی اش چقدر روحیه ے لطیفے دارد :)🍃  راوی دوست شهید
🎙♥️ ______ سال ۱۳۸۹ مصطفی صاحب گاوداری بود... گوساله هایی که چندماه روز و شب براشون زحمت کشیده بود و بسیار هزینه کرده بود تا به فروش برسن در یک شب تمام گاوهایی که امانت بودن دزدیده شدن!🙁 بعد از پیگیرے بسیار که نتیجه ای هم نداشت ؛ وقتی وارد خونه شد خیلے ناراحت بود گفتم : "چی شد؟! نتیجه ی داشت؟" گفت : "نه🙃💔" هیچوقت مصطفے رو اینجوری ندیده بودم... گفتم : "فدات بشم برای مال دنیا اینطوری ناراحتے؟ فدای سرت ان شاالله جبران میکنے✨" گفت : "مامان اینا امانت مردم بود! اگر مال خودم بود که غمی نبود :)🚶🏻‍♂" من شرمنده شدم... مصطفے از لحاظ مالی خیلے امتحان های سختی میداد ، ولی هیچوقت اینجوری ظاهر نمی کرد! که برای گوساله هاش چون امانت بودن و به قول خودش میگفت شرمنده مردم شدم...💔 دایی های بابای مصطفے که شریک بودن گفتن : "ما هم توی سود شریکیم هم توی ضرر🖐🏻" بخاطر همین چیزی از مصطفے نگرفتن ولی چند نفر دیگه که باهاش شریک بودن تا ریال آخر گرفتن از مصطفے... باباش کمکش کردتا مدیون کسی نباشه خدا را شکر🌿  راوی مادرشهید
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
▪️#دلتنگی_شهدایی💔 شهادت بارانیست که بر هرکس نمیبارد...🌱
▪️🎙♥️ یکی از دعاهای همیشگی مصطفی شهادت بود و همیشه دعای قنوتش بود ولی اواخر دیگه نمی گفت مامان دعا کن شهید بشم،یه روز زنگ زد گفت: مامان دعا کن اون چه که موثرتره اتفاق بیفته، اگر شهادت مؤثرتره اتفاق بیفته.گفتم: عزیزم معلومه اگر بمونی بیشتر میتونی خدمت کنی ولی اگر شهید بشی… گفت: کسی که شهید میشه دستش بازهست و بیشتر میتونه دستگیری کنه😊🌿 -به‌نقل‌ازمادرشهید✨۰
°ࢪاهیـان‌نوࢪِخوزسټـاݩ°
ششمین سالگرد شهادت شهید مصطفی صدر زادھ ...♥️ گلزار شهدای شهریار (بهشت رضوان) بآحضور خانواده ی شھیــ
◾️ 🎤♥️ اولین شهیدی که به او علاقه مند شد ، شهید همت بود...🍃 از وقتے هم کتاب خاطرات همسر شهید همت را خوانده بود ، علاقه اش به این شهید چند برابر شده بود✨ 🕊
🎤🌻 _______ سال ۹۱ مصطفی برای دوره تکمیلے غواصی به قشم رفته بود... برام تعریف کرد یه روز زیر آب ، کپسول اکسیژنم خراب شد ، به استادم علامت دادم ڪہ کپسول اکسیژنم مشکل پیدا کرده ... گفت: مامان مرگ را به چشمم دیدم! البته از مـرگ نترسیـدم! از اینڪہ این جوری بمیـرم و شهیـد نشم وحشـت ڪردم ... 💔:)  راوی مادرشهید ➕در شاد به راهیان نور بپیوندید👇🏻 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• https://shad.ir/rahiankhuz ➕درایتا به راهیان نور بپیوندید👇🏻 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• eitaa.com/rahiankhuzestan
🎙🕊 همیشه عادت داشت زیارت عاشورا را آرام بخواند، اما روز های آخر زیارت عاشورا را با صدای بلند می خواند... انگار که میدانستند روز های آخرش است :) دو روز قبل از شهادتش با هم داخل ماشین نشسته بودیم. محرم بود و یک مداحی از جواد مقدم گذاشته بود...🎧🏴 روضه رسید به اینجا که ان شاءالله تاسوعا پیش عباسم💔 سیدابراهیم هم سرش را تکان داد و با لبخند ، نرم روی سینه اش زد و گفت: "ان شاءالله تاسوعا پیش عباسم :)♥️"  ➕در شاد به راهیان نور بپیوندید👇🏻 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• https://shad.ir/rahiankhuz ➕درایتا به راهیان نور بپیوندید👇🏻 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• eitaa.com/rahiankhuzestan