رَحــــنور🌱
تصمیم دارم پارت اول داستان آشنایی رو بزارم براتون نظرتونع؟😂
با نام و یاد خدا😂👩🏻🦯
بسم الله الرحمن الرحیم 🌚
#داستان_آشنایی :
#پارت_اول 🌚
بیاید بریم به سال ۱۴۰۰
دقیق یادم نمیاد چه ماهی بود
ولی خب من یازدهم بودم
آقا یاسین ۱۲ ام
من یه پیج داشتم که خب بلاگری بود و اون موقع هفت هزار نفر داشتن پیج رو و یادمه خیلی همه بلاگرا دنبال یه نفر بودن که سناریو بده و از اونجایی که من یه دوره گرفته بودم که توش هیچی یادم نداده بودن کلا دیگه سمت مشاوره پیج و دوره نرفتم فقط گفتم خودم با تجربه میام بالا 👩🏻🦯
اون موقع خب خیلی دایرکت مزاحمت میگرفتم و اصلا آدمی نبودم که جواب دایرکت هارو بدم و با کسی در ارتباط باشم ..
یه روز وسط اون دایرکت ها یه نفر با پیج فیک یعنی پیجی که نه فالور زیادی داشت
نه فالویینگ زیادی داشت و حتی پیج باز نبود و پستی نداشت یه پیج شخصی بود ...
پیام داد و گفت که میتونه بهم سناریو بده و پیجم رو درست کنم و من نمیدونم چرا اون دایرکت رو باز کردم ...
آخه قشنگ وسط خسته شدنام بود چون اون موقع ریلز نبود که درجا اکسپلور بگیره و بشه راحت جذب داشت ...
هر محتوایی هم نمیشد گذاشت
و من خیلی محتوا عوض کردم و هربار میخورد تو دیوار ...
از طرفی هم نمیدونستم باید چطوری جذب داشته باشم چون الان یه ریلز اکسپلور بگیره و کلی جذب داری ولی اون موقع باید کلی لایک و سیو انجام میدادن تا شاید پستت بره اکسپلور 🥲
ایشون به بنده پیام دادن و منم جواب دادم که ببینم چطوری میتونه کمکم کنه و از اونجایی که چندوقت بود استوری های بنده رو دنبال میکردن و متوجه سردرگمی بنده شده بودن و منه ساده خبر نداشتم ایشون شروع کردن که اره باید پیجت یه جوری باشه به درد بقیه بخوره و باید فعالیت خوبی داشته باشی و من میدونم الان تو این سن خیلی سخته و تو دختر مستقلی هستی و هیچ کس به اندازه تو نیست و ....
منه ساده هم گفتم چقدر درک میکنه این قصدش خیره 👩🏻🦯
و بحث پول رو کشیدم وسط و اونم برای اینکه من چیزی نفهمم گفت ماهی ۷۰ تومن برای اینکه سناریو بده بهم و حواسش به پیج باشه و پاکسازی اکسپلور کنه 🌚
بازم منه ساده گفتم چقدر ارزون میگه امتحان کنیم ببینم نتیجه داره یا نه😐
این آقا یاسین ادمین پیج بنده شد با حقوق ماهی ۷۰ تومن 😂
سناریو میداد ولی نکته جالبی داره اینجا...
اونم اینه که یه روزایی بود من بخاطر شرایط خانواده اصلا حوصله فعالیت تو پیج نداشتم و آقا یاسین هی پیام میداد استوری بزار اصلا حالا که حوصله نداری باید پست هم آماده کنی بزاری 😐
قشنگ یادمه روزایی رو که من حوصله خودمم نداشتم و به اجبار یه نفر دیگه پامیشدم پست ضبط میکردم و یه وقتایی بهونه میاوردم که متن ندارم من الان چی بگممم ...
اوایل میگفت همین الان بنویس من متن مینوشتم و اون کامل میکرد 👩🏻🦯
از یه جایی به بعد میگفت برو بشین جلو دوربین هرچی اومد تو ذهنت بگو ، نمیشه متن آماده بنویسی 😂
گذشت و از اونجایی که از بی حوصلگی های من باخبر بود بخاطر استوری نزاشتن و پست نزاشتن و ایشون دنبال این بود بیشتر از من حرف بکشه از روش جالبی استفاده کرد و من الان فکر میکنم میگم واقعا چقدر ساده بودم 😂😂
یه شب استوری گذاشت ...
ولی نه استوری اصلی
پیجی که بسته بود رو باز کرد و استوری کلوز گذاشت 😂
حالا چرا من باید تو کلوز باشم نمیدانم
تو اون استوری ها راجب حال بدش حرف زده بود ، راجب نا امید بودن و من واقعا فهمیدم اصلا حالش خوب نیست ..
فرداش بهم پیام داد که دیشب حالم خوب نبوده و اصلا نمیدونم چرا تورو گذاشتم تو کلوز و اون استوری هارو گذاشتم ..
در جریان هستید دیگه ایشون رو پیج بنده بودن برای پاکسازی اکسپلور و...
و من میدیدم آقایون که پیام میدن آقا یاسین جوابشونو میده و با همه بحث میکنه👩🏻🦯
و چون من آف بودم اصلا فکر نمیکرد که نوتیف میاد برام 😂
یه بار دیگه قاطی کردم گفتم شما به چه حقی جواب دایرکت هارو میدید؟
مگه ادمین نیستید؟؟
گفت نه شما پسرارو نمیشناسید ...
خیلی پاک هستید نمیشه بازیچه دست اینا بشید ..
من قصد اینارو میدونم و منم گفتم باشه جواب بده 😂
و اون لحظه گفتم چقدر با غیرته و براش مهمه ..
حتی یادمه بهش گفتم میشه از این به بعد مثل برادر بزرگتر حواست باشه کسی مزاحمت ایجاد نکنه 😂😂
حالا قصد اون چی بود و من چی گفته بودم الان که راجبش حرف میزنیم میگه اون شب میخواستم با سر برم تو دیوار این حرف و زدی بهم اونقدر که ساده بودی و متوجه نشدی 😂
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_اول 🌚 بیاید بریم به سال ۱۴۰۰ دقیق یادم نمیاد چه ماهی بود ولی خب من یازدهم
خیلی زیاد شد سعی میکنم از این به بعد هر شب یه پارت بزارن ولی قول نمیدم 😂👩🏻🦯