رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_اول 🌚 بیاید بریم به سال ۱۴۰۰ دقیق یادم نمیاد چه ماهی بود ولی خب من یازدهم
#داستان_آشنایی :
#پارت_دوم 🌚
گذشت و یه مدت جواب دایرکت هارو میداد و فقط بلاک میکرد از یه جایی به بعد سنگین بحث میکرد و کل کل میکرد باهاشون 😂
حالا این ادمینی که دارم راجبش حرف میزنم و من نه صداشو شنیده بودم و نه عکسی ازش دیده بودم به خدا اگه دروغ بگم
ولی اون بی انصاف بخاطر پیجم هم صدای منو شنیده بود و هم منو تو پیج دیده بود چون پیجم با چهره بود مثل الان 😕
ایشون یه چند وقتی ادمین پیج بنده بودن
و این وسط ها یه وقتایی قاطی میکرد و میزد یه کانال دیگه و شروع میکرد من نمیتونم دیگه ادمین باشم پیجت نمیاد بالا الکی داری تلاش میکنی هم خودشو تخریب میکرد هم منو 😐😂
مرد حسابی خودت ناامید میشدی چرا میریختی سر منه از همه جا بی خبر 😐😐
بعد میگفتم اوکی میرفت دو روز بعد میومد ادامه ادمینیش😂
کدوم کارفرمایی هر موقع بخوای میزاره بری هرموقع بخوای برگردی 😒😂
فکر میکنم این قاطی کردنا بخاطر عاشق شدن بود و نمیدونست چیکار کنه👩🏻🦯
گذشت و یه وقتایی میگفتم مگه با این همه پیج کار نکردید چرا پیج نمیزنید بیارید بالا میگفت نه من نمیتونم و ....
از یه جایی به بعد سعی کردم همونطوری که اون منو مجبور میکنه پست بزارم استوری بزارم منم مجبورش کنم پیج بزنه بیاره بالا ...
مشخصه چقدر تاثیر گذار بوده که الان همچنان پیجی نیست؟😂😂
یه وقتایی بود میگفتم پیج بزن میگفت رنگ باید انتخاب کنم میگفتم بیا من گرافیک میخونم مبانی رنگ بلدم این رنگ ها به تم پیجت میخوره یه بار به حدی بود که تم رنگی رو براش مشخص کردم ...
مدل پست ها ...
طرح کاور ...
همه چی مشخص شد ولی بازم ادامه نداد ...
چرا؟
چون دلش گیر بود و هیچی جلو دارش نبود 🙂
من چی؟
من یه ساده از همه جا بی خبر که آروم آروم داشتم روش تاثیر میزاشتم و خودم نمیفهمیدم
رو کی؟
کسی که یه ادمین ساده است و نه عکسشو دیدم و نه صداشو شنیدم
چقدر میتونی یزید باشی 😐😐
خب یه عکس میفرستادی براممم😂
یه ویس میگرفتی حداقللل 😂😂
هیچی...
این وسط ها بود وقتایی که من قاطی میکردم میگفتم نمیخوام دیگه ادمین باشی خدافظ
اون قاطی میکرد ول میکرد میرفت 😂
ولی خب آخرش صدمونو برای پیج گذاشتیم و پیج ده کا شد...
پیج ده کا شد ولی خیلی چیزا تغییر کرده بود
یه آدم به عنوان ادمین برای من بود که کمکم کرده بود سرپا بشم و به هدفم که بالا آوردن پیج بود برسم ...
یه آدم به عنوان ادمین که نه دیده بودمش و نه صداشو شنیده بودم کل اخلاق و رفتار منو یاد گرفته بود و خوب بلد بود چطوری باهام رفتار کنه 🙂
یه آدم منو وابسته خودش که نه وابسته اخلاقش کرده بود :)
یه آدم بدون اینکه من فهمیده باشم منو یاد گرفته بود و بهترین رفتار رو باهام داشت 🙂
اون موقع ذهنیت من از این آدم ...
یه آدم آروم و صبور و مهربون بود که مظلوم ترینه و زورش به مورچه هم نمیرسه ....
اون آدم جوری با اخلاقش روم تاثیر گذاشته بود که من نمیفهمیدم چند ساعت تو روز بهم پیام میده و فقط به اسم سناریو دادن و پست و استوری گذاشتن تلاش میکنه من تو صفحه چت بمونم چون دلش گیر شده :)
اون آدم دلش گیر کرده بود ولی ...
نمیدونست چطوری باید وارد بشه
نمیدونست باید چیکار کنه
به قصد کار و پول درآوردن و رو پا خودش وایسادن اومده بود جلو ولی ...
دلش گیر بود
و کل فکر و ذهنش شده بود یه نفر و چشمش هیچ جارو نمیدید 🙂
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_اول 🌚 بیاید بریم به سال ۱۴۰۰ دقیق یادم نمیاد چه ماهی بود ولی خب من یازدهم
تاریخ رو اشتباه زده بودم و دوساعته داریم باهم بحث میکنیم 😂
آخر رفتم کارنامه هارو آوردم و ثابت شد یازدهم بودم 😂😂