فقط باید دلتنگ باشی که بدونی چهارتا دونه عکس از در و دیوار حرم چطوری میریزتت بهم :)
الان دیگه هیئت آرومم نمیکنه...
رَحــــنور🌱
تا اینجارو نبینم هیچی آرومم نمیکنه 🙂
چرا همتون فکر کردید ما رفتنی شدیم ...
ما خیلی دلمون هوایی ولی هنوز رفتنی نشدیم و مشخص هم نیست :)
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_سوم🌚 یه بنده خدایی الکی الکی میدونست چطوری از زیر زبون من حرف بکشه چطوری
#داستان_آشنایی :
#پارت_چهارم 🌚
رسیدیم به جایی که خودمون میدونستیم عاشق شدیم و نمیخواستیم باور کنیم
و به روی هم نمیاوردیم چون مطمئن نبودیم
هم بابت حسمون
هم بابت طرف مقابلمون
و هم ترسی که داشتیم واکنش مقابل بود
پس صدامون در نمیومد 🙂
حتی یادمه از یه جایی به بعد فقط از دستش حرص میخوردم ...
چرا؟؟؟
چون میگفتم تو این همه چیز بلدی
پیج بزن بیار بالا
بیشتر پروژه بگیر
میگفت نه نمیتونم
نه ایده ندارم
نه پیج نمیاد بالا
میگفتم بابا نگاه کن چقدر شبیه تو پیج دارن
نمونه براش میفرستادم
میگفت نه من بلد نیستم
فکر میکنی بلدم
میگفتم بابا جدی بگیر خودتوووو
پیج بزن پروژه بگیر
فقط حرصم میداد
منه سادههه
منههههه سادههههههههه😂😂😂😂
نمیفهمیدم ذوق میکنه حرص میخورم برام مهمه
بدتر حرص میخوردم که تو همه چی بلدی چرا پیج نمیزنی پروژه بگیری 😂😂
حتی یه بار یادمه شروع کرد کاور زدن برای پست هاش
رنگبندی بهش گفتم چون رشته من گرافیک بود و مبانی رنگ رو بهتر متوجه میشدم
حتی پیج رو زد اولین نفر که براش استوری گذاشت خودم بودم 😂
استوری تبلیغاتی گذاشتم که انگیزه بگیره نگه فالوور ندارم 😂
ولی اون :)
نمیدونید چیکار کرد .... :)))))
تاریخ هارو یادم نیست ولی فکر کنم چند روز بعد همون پیج زدنش بود
یه روز با یکی از رفیقام رفتم مصلی نمایشگاه کتاب ...
و برگشتنی من گوشه حیاط مصلی نشسته بودم چون رفیقم رفته بود پیش رفیقای پسرش و من اصلا اهل اون جمع ها نبودم 👩🏻🦯
نشستم یه گوشه و شروع کردم صحبت کردن تا سرم گرم باشه
بحث این شد که من نمایشگاه کتابم و آقا یاسین شروع کرد جای من اونجا برو بچرخ نمیدونی چقدر دلم میخواد برم هرسال و نمیتونم و نمیشه :)
چقدر دوست دارم اونجا باشم و نمیشه
آخه درجریان هستید دیگه عشق به کتاب هستن و خیلی کتاب میخرن👩🏻🦯
اون شب من گفتم نشستم گوشه حیاط مصلی
گفت من دوست دارم اونجا باشم برو بچرخخخ
بعد من شروع کردم سفره دل باز کردن
که اره اومدیم اینجا و رفیقم رفته اونجا و شروع کرد دلسوزی کردن و اینکه من الان باید اونجا میبودم
چرا تنهایی
چرا اصلا رفتی که بیوفتی تو اون جمع
آروم آروم داشت رو میکرد ....
ولی کاش هیچ وقت نشون نمیداد
کاش رو نمیکرددددد😂
کاش صداش در نمیومد
چون اون شب خیلی بد بود :)
خیلی بی انصافی کرد 🙂
نه فقط اون شب ...
#داستان_آشنایی :
#پارت_پنجم 🌚
اون شب شب قشنگی بود
چون دیگه لو داده بود خودشو
دیگه نشون داده بود دلش گیره
دیگه اعتراف کرده بود 🙂
ولی همه چی خوب پیش نرفت :)
چون دلش گیر کرده بود ترجیح داد بره 🙂
ترجیح داد بزاره بره👩🏻🦯
شاید باورتون نشه
ولی اون شب اعتراف هاشو کرد
و ترجیح داد برای همیشه خداحافظی کنه و بره 🙂
چون نمیدونست حسش زود گذره یا نه
و گفت وقتی حسی هست درست نیست چت کنیم
درصورتی که اصلا از حس من خبر نداشت ...
رفت
هرچی دلش خواست گفت که از چشم من بیوفته
و در آخر رفت 🙂
ولی خب ....
پس فردا ظهرش پیام داد معذرت خواهی کرد 😂
که حالش خوب نبوده 😂😂😂
آخه از هرجا اذیت میشد یا نا امید میشد سر من خالی میشد 😂😂😂
هعی خدا ....
پیام داد و گفت از این به بعد کمتر پیام میدم
حرفا اون شب هم فراموش کن
خب باشه من فراموش کردم
آخه من چیکارت دارم مردددد
خودت از اول پیام دادی
بعد دلت گیر کرده
خودمو کشتم پیج بیاری بالا ذوق کردی از حرص خوردنم 😐
خودت اعتراف کردی
ول کردی رفتی
خودتم برگشتی پشیمون شدی و میگی فراموش کن 😂
من واقعا نشون نداده بودم چیزی رو
خودش از حرص خورنام و اهمیت دادنام
که سوتی من بود متوجه شده بود و بازم شک داشت
همه چی مثل قبل بود تا من یه شب رفتم قم ...
اون شب یکی از رفیقام که تو پارت بعدی کامل میگم داستانشو ...
اومده بود قم و کلا هیچی بهم نگفت و زنگ نزد که من ببینمش :)
رفیقی که کل سال کنار دستیم بود و آخرش رفتن اصفهان زندگی کنن
بعد یک سال و نیم اومده بود قم و من خیلی ذوق داشتم که اونجام ولی کلا نشد ببینمش :)
آقا یاسین از همه اون ضربه ها و همه اون داستان ها خبر داشت
چون دایرکت که صحبت میکرد
یه بنده خدایی نمیتونست فضولی نکنه و همه چیو فهمیده بود و آروم آروم ازم حرف کشیده بود 😂
اون شب قم من خیلی تو راه برگشت ترکیده بودم
چون خیلی ذوق داشتم سر رفتن به اونجا و اینکه نشد ببینمش خیلی بد بود
یه بنده خدایی فهمید و آروم آروم داشت رو میکرد
نگران شدناشو
مهم بودن حالو و همه چیو
اون شب کل راه برگشت نشست منو نصیحت کردن
اون شب خیلی خوب بود میدونید چرا؟
چون سعی کرد منو از اون مردابی که توش گیر کرده بودم بخاطر یه رفیق بکشه بیرون
موفق شد!
چون اول سعی کرد بهم یاد بده هیچ رفیقی موندنی نیست و کسی که این همه ضربه زده هیچ وقت قرار نیست کمکی تو زندگی من کنه
من خودمو بکشم کنار
بسه اینقدر اذیت شدن ...
ولی در کنار این که سعی کرد منو از اون رفاقت نجات بده و همه این اذیت شدنا و اهمیت داشتن های اون طرف تموم بشه
سعی کرد حالمم خوب باشه
چطوری؟
هیچی اول یه ضد حال زد که روی واقعی رفاقت و نشون داد و چشم و گوشم باز شد و از بیرون نگاه کردم دیدم چقدر خرم که خودمو کشتم برای رفیقی که اینطوری بودع😂
از یه طرف دیگه آروم آروم اون وسط ها به حال دلش و دلبستگیشو بهم گفت 👩🏻🦯
که جبران بشه ضد حالی که داره میزنع 😂😂
اون شب برای جفتمون خوب بود :)
چون جفتمون اعتراف کرده بودیم
جفتمون فهمیده بودیم که دو طرف دلمون گیره
اون شب خیلی خوب بود خیلی :)))))
چون بلاخره صداش در اومده بود و غرورشو گذاشت کنار ...
چند روز گذشت و اون چند روز پسری که ساعت ده شب میخوابید تا وقتی من نخوابم نمیخوابید که تنها نباشم ...
اون چند روز من اوج مهربونی این پسرو دیدم
ولی فقط همون چند روز بود ....😐😒