eitaa logo
رَحــــنور🌱
6.2هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
198 ویدیو
8 فایل
اینجا قراره زندگی واقعی رو باهاتون به اشتراک بزاریم😌🥲 . لطفا کپی نکنید وقتی میشه فروارد کرد🙂 . تبلیغات 🤍 @rahnourt . حرفی ، سخنی بود من اینجام 😁👇🏻 @Hosnaalef حسیبا برای اصالت و حال خوب خونه هاتون :)❤️ @hasibareal ..
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح شما بخیر 😂
بار و بندیلمون امروز خیلی زیاد بود از دیروز دارم جمع میکنم 👩🏻‍🦯 کاور سفیده دلیل ذوق و خوشحالی این روزای منه🥺🥺🥺🥺
رَحــــنور🌱
تا اینجارو نبینم هیچی آرومم نمیکنه 🙂
چرا همتون فکر کردید ما رفتنی شدیم ... ما خیلی دلمون هوایی ولی هنوز رفتنی نشدیم و مشخص هم نیست :)
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_سوم🌚 یه بنده خدایی الکی الکی میدونست چطوری از زیر زبون من حرف بکشه چطوری
: 🌚 رسیدیم به جایی که خودمون میدونستیم عاشق شدیم و نمیخواستیم باور کنیم و به روی هم نمیاوردیم چون مطمئن نبودیم هم بابت حسمون هم بابت طرف مقابلمون و هم ترسی که داشتیم واکنش مقابل بود پس صدامون در نمیومد 🙂 حتی یادمه از یه جایی به بعد فقط از دستش حرص میخوردم ... چرا؟؟؟ چون میگفتم تو این همه چیز بلدی پیج بزن بیار بالا بیشتر پروژه بگیر می‌گفت نه نمیتونم نه ایده ندارم نه پیج نمیاد بالا میگفتم بابا نگاه کن چقدر شبیه تو پیج دارن نمونه براش می‌فرستادم می‌گفت نه من بلد نیستم فکر می‌کنی بلدم میگفتم بابا جدی بگیر خودتوووو پیج بزن پروژه بگیر فقط حرصم میداد منه سادههه منههههه سادههههههههه😂😂😂😂 نمیفهمیدم ذوق میکنه حرص میخورم برام مهمه بدتر حرص میخوردم که تو همه چی بلدی چرا پیج نمیزنی پروژه بگیری 😂😂 حتی یه بار یادمه شروع کرد کاور زدن برای پست هاش رنگ‌بندی بهش گفتم چون رشته من گرافیک بود و مبانی رنگ رو بهتر متوجه میشدم حتی پیج رو زد اولین نفر که براش استوری گذاشت خودم بودم 😂 استوری تبلیغاتی گذاشتم که انگیزه بگیره نگه فالوور ندارم 😂 ولی اون :) نمیدونید چیکار کرد .... :))))) تاریخ هارو یادم نیست ولی فکر کنم چند روز بعد همون پیج زدنش بود یه روز با یکی از رفیقام رفتم مصلی نمایشگاه کتاب ... و برگشتنی من گوشه حیاط مصلی نشسته بودم چون رفیقم رفته بود پیش رفیقای پسرش و من اصلا اهل اون جمع ها نبودم 👩🏻‍🦯 نشستم یه گوشه و شروع کردم صحبت کردن تا سرم گرم باشه بحث این شد که من نمایشگاه کتابم و آقا یاسین شروع کرد جای من اونجا برو بچرخ نمیدونی چقدر دلم میخواد برم هرسال و نمیتونم و نمیشه :) چقدر دوست دارم اونجا باشم و نمیشه آخه درجریان هستید دیگه عشق به کتاب هستن و خیلی کتاب میخرن👩🏻‍🦯 اون شب من گفتم نشستم گوشه حیاط مصلی گفت من دوست دارم اونجا باشم برو بچرخخخ بعد من شروع کردم سفره دل باز کردن که اره اومدیم اینجا و رفیقم رفته اونجا و شروع کرد دلسوزی کردن و اینکه من الان باید اونجا می‌بودم چرا تنهایی چرا اصلا رفتی که بیوفتی تو اون جمع آروم آروم داشت رو میکرد .... ولی کاش هیچ وقت نشون نمیداد کاش رو نمیکرددددد😂 کاش صداش در نمیومد چون اون شب خیلی بد بود :) خیلی بی انصافی کرد 🙂 نه فقط اون شب ...
: 🌚 اون شب شب قشنگی بود چون دیگه لو داده بود خودشو دیگه نشون داده بود دلش گیره دیگه اعتراف کرده بود 🙂 ولی همه چی خوب پیش نرفت :) چون دلش گیر کرده بود ترجیح داد بره 🙂 ترجیح داد بزاره بره👩🏻‍🦯 شاید باورتون نشه ولی اون شب اعتراف هاشو کرد و ترجیح داد برای همیشه خداحافظی کنه و بره 🙂 چون نمیدونست حسش زود گذره یا نه و گفت وقتی حسی هست درست نیست چت کنیم درصورتی که اصلا از حس من خبر نداشت ... رفت هرچی دلش خواست گفت که از چشم من بیوفته و در آخر رفت 🙂 ولی خب .... پس فردا ظهرش پیام داد معذرت خواهی کرد 😂 که حالش خوب نبوده 😂😂😂 آخه از هرجا اذیت میشد یا نا امید میشد سر من خالی میشد 😂😂😂 هعی خدا .... پیام داد و گفت از این به بعد کمتر پیام میدم حرفا اون شب هم فراموش کن خب باشه من فراموش کردم آخه من چیکارت دارم مردددد خودت از اول پیام دادی بعد دلت گیر کرده خودمو کشتم پیج بیاری بالا ذوق کردی از حرص خوردنم 😐 خودت اعتراف کردی ول کردی رفتی خودتم برگشتی پشیمون شدی و میگی فراموش کن 😂 من واقعا نشون نداده بودم چیزی رو خودش از حرص خورنام و اهمیت دادنام که سوتی من بود متوجه شده بود و بازم شک داشت همه چی مثل قبل بود تا من یه شب رفتم قم ... اون شب یکی از رفیقام که تو پارت بعدی کامل میگم داستانشو ... اومده بود قم و کلا هیچی بهم نگفت و زنگ نزد که من ببینمش :) رفیقی که کل سال کنار دستیم بود و آخرش رفتن اصفهان زندگی کنن بعد یک سال و نیم اومده بود قم و من خیلی ذوق داشتم که اونجام ولی کلا نشد ببینمش :) آقا یاسین از همه اون ضربه ها و همه اون داستان ها خبر داشت چون دایرکت که صحبت میکرد یه بنده خدایی نمیتونست فضولی نکنه و همه چیو فهمیده بود و آروم آروم ازم حرف کشیده بود 😂 اون شب قم من خیلی تو راه برگشت ترکیده بودم چون خیلی ذوق داشتم سر رفتن به اونجا و اینکه نشد ببینمش خیلی بد بود یه بنده خدایی فهمید و آروم آروم داشت رو میکرد نگران شدناشو مهم بودن حالو و همه چیو اون شب کل راه برگشت نشست منو نصیحت کردن اون شب خیلی خوب بود میدونید چرا؟ چون سعی کرد منو از اون مردابی که توش گیر کرده بودم بخاطر یه رفیق بکشه بیرون موفق شد! چون اول سعی کرد بهم یاد بده هیچ رفیقی موندنی نیست و کسی که این همه ضربه زده هیچ وقت قرار نیست کمکی تو زندگی من کنه من خودمو بکشم کنار بسه اینقدر اذیت شدن ... ولی در کنار این که سعی کرد منو از اون رفاقت نجات بده و همه این اذیت شدنا و اهمیت داشتن های اون طرف تموم بشه سعی کرد حالمم خوب باشه چطوری؟ هیچی اول یه ضد حال زد که روی واقعی رفاقت و نشون داد و چشم و گوشم باز شد و از بیرون نگاه کردم دیدم چقدر خرم که خودمو کشتم برای رفیقی که اینطوری بودع😂 از یه طرف دیگه آروم آروم اون وسط ها به حال دلش و دلبستگیشو بهم گفت 👩🏻‍🦯 که جبران بشه ضد حالی که داره میزنع 😂😂 اون شب برای جفتمون خوب بود :) چون جفتمون اعتراف کرده بودیم جفتمون فهمیده بودیم که دو طرف دلمون گیره اون شب خیلی خوب بود خیلی :))))) چون بلاخره صداش در اومده بود و غرورشو گذاشت کنار ... چند روز گذشت و اون چند روز پسری که ساعت ده شب میخوابید تا وقتی من نخوابم نمیخوابید که تنها نباشم ... اون چند روز من اوج مهربونی این پسرو دیدم ولی فقط همون چند روز بود ....😐😒
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_پنجم 🌚 اون شب شب قشنگی بود چون دیگه لو داده بود خودشو دیگه نشون داده بود
رفیقی که راجبش حرف میزنم .... رفیقی بود که تو دوره اول راهنمایی با من همکلاسی شد و خانواده هامون شبیه به هم بودن رفت و آمد داشتیم ولی نه زیاد ... من یه وابستگی عمیقی پیدا کرده بودم تو دوران راهنمایی به این آدم چرا؟ چون هر روز کنار هم بودیم و واقعا رفیق بودیم برای هم :) که کاش موندگار بودیم:) پولامو جمع میکردم براش کادو هایی که دوست داشت میگرفتم همه کار میکردم تا خوشحال باشه نمیخوام وارد جزئیات بشم سال نهم که کرونا اومد ... اون رفت اصفهان کلا برای همیشه و آدمی که هر روز تا ساعت چهار بعد از ظهر مدرسه کنار هم بودیم کلا رفته بود یه شهر دیگه میگفتم اشکال نداره زنگ می‌زنیم بهم پیام میدیم ولی خب اون آدم کلا پای گوشی نبود و کلا اهمیتی نداشت هیچی نمیدونم شاید من بازیچه شده بودم نمیدونم هرچی مهم نیست یاسین اون موقع از دور داشت میدید اینارو یعنی طبق چتا و بال بال زدن من برای اون آدم فهمیده بود که من الکی دارم لطفی میکنم اصلا نمیخوام چیزی از اون موقع یادآوری بشه چون هنوز آثار ضربه های روانیشو دارم میبینم 😂😂 تنها کسی که کمک کرد من از اون وضعیت نجات پیدا کنم و این آدم کلا از زندگی من حذف بشه همین آدمی که الان شوهرمه 😂 اره تلاش کرد من حالم بهتر بشه به خودم بیام از اون وضعیت نجات پیدا کنم ولی خب خودشم خراب کرد... :)
می‌دونم اذیت میشید دیر به دیر میزارم پارت هارو خیلی وقفه افتاد تا این پارت های جدید و بگم واقعیت بخوام بگم نمی‌خواستم چیزی از اون موقع یاد آوری بشه چون یاداوری این رفاقت به شدت حالمو میریزه بهم و حسابی اذیت میشم ... در نتیجه اصلا نمی‌خواستم چیزی راجبش بگم ولی خب اصل داستان همینجا بود :) نمیشد ازش رد شد ... از این به بعد سعی میکنم پارت بیشتر بزارم ولی از اینجا داستان به بعد تا وقتی همه چی رسمی بشه افتضاح ترین روزاست 🙂 و همشون حالمو میریزه بهم یادم میوفته اذیت میشم چون واقعا اتفاق هایی برام افتاد که دست من نبود و قطعا اگه آقا یاسین بود هیچ کدوم اتفاق ها نمیوفتاد🙂 نمیدونم حالا بقیه اش رو میگم 😂 الان اصلا نمیتونم جمله بندی کنم منظورمو برسونم 😂😂
منتظرید ببینید ته داستان چی میشه؟ 😂😂😂😂 اسپویل کنم براتون؟؟😂
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ته داستان رو جلو جلو گذاشتم براتون اینقدر استرس نکشید 😂😂😂