🌹 قسمت ششم: دختری که نباید عاشق میشد🌹
آرمان نگاهش را از رها نگرفت.
گفت:
«وقتی باهات صحبت میکنم، احساس میکنم میتونم خودم باشم. ولی از وقتی مشکلات خانوادگی شروع شده، نمیدونم چطور باید آیندهام رو مدیریت کنم.»
رها با صدایی آرام گفت:
«من نمیتونم بهجای تو تصمیم بگیرم، آرمان. اما نمیخوام در تاریکی نگهم داری.»
آرمان سرش را تکان داد.
«حق با توئه.»
بعد ادامه داد:
«من بهت علاقه دارم، رها. بیشتر از چیزی که اول فکر میکردم. اما نمیخوام فقط با حرفهای قشنگ امیدوارَت کنم. میخوام اول تکلیف شرایط خودم رو روشن کنم.»
چشمان رها پر از اشک شد.
نه از ناراحتی، بلکه از اینکه بالاخره حرفی را شنیده بود که مدتها منتظرش بود.
بااینحال، گفت:
«منم بهت علاقه دارم. ولی نمیخوام تمام زندگیام رو فقط با انتظار گذرونم.»
آرمان پاسخ داد:
«نمیخوام چنین کاری کنی.»
آن روز، آنها تصمیم گرفتند بهجای پنهانکاری و وعدههای عجولانه، با احترام و صداقت پیش بروند.
وقتی رها به خانه برگشت، مادرش متوجه آرامش بیشتری در چهره او شد.
پرسید:
«دخترم، چیزی هست که بخوای با من در میون بذاری؟»
رها مدتی سکوت کرد.
بعد گفت:
«مامان، یه نفر هست که برام مهم شده.»
مادرش با دقت به او نگاه کرد.
«اسمش چیه؟»
«آرمان.»
رها همهچیز را از ابتدا تعریف کرد؛ از مهمانی اول تا پیامها، فاصلهها و گفتوگوی آخرشان.
مادرش پس از شنیدن حرفهای او گفت:
«عزیزم، دوست داشتن بهتنهایی برای ساختن آینده کافی نیست. آدم باید مسئولیتپذیر باشه، احترام بذاره و حرفش با رفتارش یکی باشه.»
رها آرام گفت:
«میدونم مامان.»
مادر دستش را فشرد.
«پس عجله نکن. بذار زمان همهچیز رو روشن کنه.»
در همان شب، آرمان نیز تصمیم گرفت با خانوادهاش درباره رها صادقانه صحبت کند.
او میدانست راه آسانی پیش رو ندارد.
اما برای اولین بار، بهجای اینکه از مشکلات فرار کند، تصمیم گرفت با آنها روبهرو شود.
بااینحال، درست زمانی که رها و آرمان فکر میکردند اوضاع در حال بهتر شدن است، خبری به گوش رها رسید که تمام آرامشش را به هم ریخت.
کسی به او گفته بود آرمان قرار است بهزودی با دختری دیگر ازدواج کند.
رها احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
اما آیا این خبر حقیقت داشت؟
پایان قسمت ششم ❤️
پارت ششم هم گذاشتم بخوانید
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت هفتم: دختری که نباید عاشق میشد🌹
رها تمام شب نتوانست آرام بگیرد.
خبر ازدواج آرمان با دختری دیگر، مثل صدایی تکراری در ذهنش میپیچید.
صبح روز بعد، تصمیم گرفت بهجای باور کردن حرف دیگران، حقیقت را از خود آرمان بپرسد.
پیام داد:
«آرمان، یه چیزی شنیدم که باید دربارهاش از خودت بپرسم.»
آرمان پاسخ داد:
«چی شده؟»
رها نوشت:
«درسته که قراره با دختر دیگهای ازدواج کنی؟»
چند دقیقه گذشت.
آرمان تماس گرفت.
رها جواب داد.
آرمان با تعجب پرسید:
«کی این حرف رو زده؟»
رها گفت:
«مهم نیست کی گفته. میخوام بدونم حقیقت داره یا نه.»
آرمان با لحنی جدی پاسخ داد:
«نه، رها. چنین تصمیمی نگرفتم. خانوادهام درباره آیندهام حرف زدهاند، اما هیچ ازدواجی قطعی نشده.»
رها پرسید:
«پس چرا از اول بهم نگفتی؟»
آرمان مکث کرد.
«چون هنوز چیزی قطعی نبود. ولی قبول دارم که باید زودتر باهات حرف میزدم.»
رها آرام گفت:
«من از شنیدن حقیقت ناراحت نمیشم، آرمان. از این ناراحت میشم که مجبور باشم حقیقت رو از دیگران بفهمم.»
آرمان چیزی نگفت.
این جمله بیشتر از هر بحثی او را به فکر فرو برد.
بعد از پایان تماس، آرمان تصمیم گرفت موضوع را با خانوادهاش روشن کند.
او به پدرش گفت:
«من نمیخوام درباره آیندهام بر اساس شایعه یا تصمیم دیگران جلو برم. اگر قرار باشه ازدواجی صورت بگیره، باید با شناخت و رضایت خودم باشه.»
پدرش ابتدا ناراحت شد، اما وقتی جدیت او را دید، پذیرفت که لازم است درباره آینده بیشتر صحبت کنند.
چند روز بعد، آرمان از رها خواست که اگر خودش هم مایل است، خانوادهها در جریان علاقه آنها قرار بگیرند.
رها پس از صحبت با مادرش موافقت کرد.
این بار، قرار نبود رابطهشان بر پایه ترس و پنهانکاری پیش برود.
بااینحال، هنوز همهچیز حل نشده بود.
رها میدانست اعتماد، چیزی نیست که با یک عذرخواهی دوباره کامل شود.
آرمان هم فهمیده بود برای نگه داشتن یک رابطه، تنها گفتن «دوستت دارم» کافی نیست.
باید آن را در رفتارهای هر روزش نشان میداد.
و این تازه آغاز امتحان واقعی عشق آنها بود.
پایان قسمت هفتم ❤️
رمان های عاشقانه
سلام سلام 🤌🏻 ما یکی کانال داریم 🫶 که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫 اگه میخای بیا پیوی
هورااا بیستت تایی مونن مبارکک
بیاید تبریک بگید اولین نفرر که تبریک بگهه براش وقت وقت 95تومان اینوو میدمشش
زود بیاا
ایدیمه: @fari1106
کانالمون:https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62