🌹 قسمت هفتم: دختری که نباید عاشق میشد🌹
رها تمام شب نتوانست آرام بگیرد.
خبر ازدواج آرمان با دختری دیگر، مثل صدایی تکراری در ذهنش میپیچید.
صبح روز بعد، تصمیم گرفت بهجای باور کردن حرف دیگران، حقیقت را از خود آرمان بپرسد.
پیام داد:
«آرمان، یه چیزی شنیدم که باید دربارهاش از خودت بپرسم.»
آرمان پاسخ داد:
«چی شده؟»
رها نوشت:
«درسته که قراره با دختر دیگهای ازدواج کنی؟»
چند دقیقه گذشت.
آرمان تماس گرفت.
رها جواب داد.
آرمان با تعجب پرسید:
«کی این حرف رو زده؟»
رها گفت:
«مهم نیست کی گفته. میخوام بدونم حقیقت داره یا نه.»
آرمان با لحنی جدی پاسخ داد:
«نه، رها. چنین تصمیمی نگرفتم. خانوادهام درباره آیندهام حرف زدهاند، اما هیچ ازدواجی قطعی نشده.»
رها پرسید:
«پس چرا از اول بهم نگفتی؟»
آرمان مکث کرد.
«چون هنوز چیزی قطعی نبود. ولی قبول دارم که باید زودتر باهات حرف میزدم.»
رها آرام گفت:
«من از شنیدن حقیقت ناراحت نمیشم، آرمان. از این ناراحت میشم که مجبور باشم حقیقت رو از دیگران بفهمم.»
آرمان چیزی نگفت.
این جمله بیشتر از هر بحثی او را به فکر فرو برد.
بعد از پایان تماس، آرمان تصمیم گرفت موضوع را با خانوادهاش روشن کند.
او به پدرش گفت:
«من نمیخوام درباره آیندهام بر اساس شایعه یا تصمیم دیگران جلو برم. اگر قرار باشه ازدواجی صورت بگیره، باید با شناخت و رضایت خودم باشه.»
پدرش ابتدا ناراحت شد، اما وقتی جدیت او را دید، پذیرفت که لازم است درباره آینده بیشتر صحبت کنند.
چند روز بعد، آرمان از رها خواست که اگر خودش هم مایل است، خانوادهها در جریان علاقه آنها قرار بگیرند.
رها پس از صحبت با مادرش موافقت کرد.
این بار، قرار نبود رابطهشان بر پایه ترس و پنهانکاری پیش برود.
بااینحال، هنوز همهچیز حل نشده بود.
رها میدانست اعتماد، چیزی نیست که با یک عذرخواهی دوباره کامل شود.
آرمان هم فهمیده بود برای نگه داشتن یک رابطه، تنها گفتن «دوستت دارم» کافی نیست.
باید آن را در رفتارهای هر روزش نشان میداد.
و این تازه آغاز امتحان واقعی عشق آنها بود.
پایان قسمت هفتم ❤️
رمان های عاشقانه
سلام سلام 🤌🏻 ما یکی کانال داریم 🫶 که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫 اگه میخای بیا پیوی
هورااا بیستت تایی مونن مبارکک
بیاید تبریک بگید اولین نفرر که تبریک بگهه براش وقت وقت 95تومان اینوو میدمشش
زود بیاا
ایدیمه: @fari1106
کانالمون:https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62