eitaa logo
رَمیم.
13 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رَمیم؛ جایی برای زنده نگه داشتنِ آنچه نباید فراموش شود.🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم‌الله❤️‍🩹
. «رَمیم» از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از روزهایی که بغض، حرف‌های ناتمام و خاطره‌ها در کنار هم ایستاده‌اند. اولین روایت های این کانال، به روزهای وداع و تشییع اختصاص دارد؛ روزهایی که برای بسیاری، تنها یک خبر نبود، بلکه بخشی از حافظه و احساسشان شد. اینجا قرار نیست فقط تصویر و خبر ببینید؛ اینجا قرار است لحظه‌ها را روایت کنیم، بی‌قضاوت، با احترام و از دریچه‌ی دل. به «رَمیم» خوش آمدید. .
. این روزها... ایران، در میان سکوتی سنگین ایستاده است؛ سکوتی که نه از نبود صدا، که از سنگینیِ بغض میلیون‌ها انسان زاده شده است. کافی‌ست قابی از او بر صفحه‌ای نقش ببندد... کافی‌ست صدایش، حتی برای چند ثانیه، در فضای خانه‌ها جاری شود... ناگهان زمان از حرکت می‌ایستد. انگار دل‌ها هنوز به رفتنش رضایت نداده‌اند. مردم، نه تصویرها را تماشا می‌کنند... که خاطرات سال‌های حضورش را زندگی می‌کنند. هر نگاهش، یادآور روزهایی است که حضورش، برای بسیاری، معنای امنیت، امید و استواری بود. هر واژه‌ای که از صدایش شنیده می‌شود، چنان بر جان می‌نشیند که گویی آخرین بار است آفتاب بر این سرزمین می‌تابد. چه دشوار است پذیرفتن حقیقتی که دل، از پذیرفتنش سر باز می‌زند. عقل می‌گوید... او رفته است... اما دل، هنوز چشم به دری دوخته که دیگر گشوده نخواهد شد. هنوز هر بار که تصویری از او منتشر می‌شود، میلیون‌ها نگاه، بی‌اختیار مکث می‌کنند... شاید این آخرین تصویر نباشد... شاید هنوز بتوان حضورش را در امتداد همین قاب‌ها لمس کرد. این روزها، اشک، زبان مشترک مردمی شده است که هیچ قرار قبلی با یکدیگر نداشتند؛ اما اندوه، همه‌شان را همدل کرده است. هیچ‌کس از دلتنگی سخن نمی‌گوید... چرا که دلتنگی، از واژه‌ها گذشته است. در چهره‌ها، چیزی عمیق‌تر از غم موج می‌زند... اندوهِ یتیم شدنِ دل‌هایی که سال‌ها، سایه مردی را بر فراز این سرزمین احساس می‌کردند. و اکنون... تقویم، بی‌رحمانه ورق می‌خورد. هر برگی که فرو می‌افتد، یعنی یک گام نزدیک‌تر به روزی که هیچ دلی آرزوی رسیدنش را ندارد. روزِ وداع... واژه‌ای که از همین امروز، سنگینی‌اش بر شانه‌های مردم افتاده است. گویی همه می‌خواهند زمان را متوقف کنند... می‌خواهند عقربه‌ها را از حرکت بازدارند... می‌خواهند چند صباح دیگر، به همین تصویرها دل خوش کنند... به همین صدا... به همین خاطره‌ها... اما زمان، برای هیچ دلی درنگ نمی‌کند. چند روز دیگر، این سرزمین، با چشمانی اشک‌بار، در برابر حقیقتی خواهد ایستاد که هیچ‌گاه آمادگیِ پذیرفتنش را نداشت. و آن روز... شاید هیچ مرثیه‌ای، رساتر از سکوت مردم نباشد. هیچ فریادی، بلندتر از اشکی که بی‌صدا بر گونه‌ها جاری می‌شود. و هیچ وداعی، تلخ‌تر از بدرقه کسی نیست که نبودنش را، نه عقل می‌تواند معنا کند، و نه دل توانِ باورش را دارد. برخی انسان‌ها، با رفتن، از میان مردم نمی‌روند... بلکه در حافظه یک ملت منتشر می‌شوند. و شاید از همین روست که این روزها، هر تصویر، هر صدا، هر یاد، نه تنها اشک بر چشم‌ها می‌نشاند... که زخمی را تازه می‌کند که هنوز هیچ قلبی، جرئتِ پذیرفتنِ آن را پیدا نکرده است. . ✍به‌قلم:ر.میم ._____________ .@ramim168 |
_.رَمیم
رَمیم.
_.رَمیم
. سه روز مانده است... سه روز تا قرار آخر... سه روز تا روزی که زمین، سنگین‌تر از همیشه نفس خواهد کشید و آسمان، داغدارتر از همیشه بر این سرزمین سایه خواهد انداخت. این روزها، انگار زمان هم دلش نمی‌آید جلو برود... هر طلوع، با بغض آغاز می‌شود و هر غروب، با دلتنگی به پایان می‌رسد. مردم، بی‌قرارند... نه برای آمدن یک روز... برای نرسیدن آن روز. در کوچه‌ها، در خانه‌ها، در نگاه مادران، در سکوت پدران، در اشک پیرمردها و در چشم‌های معصوم کودکانی که هنوز معنای وداع را نمی‌دانند، فقط یک حس جاری است... دلتنگی... مادری، فرزندش را در آغوش گرفته و اشک‌هایش را پنهان می‌کند؛ اما مگر می‌شود بغض مادری را از چشم‌هایش پنهان کرد؟ پیرمردی که سال‌ها قامتش در برابر سختی‌ها خم نشد، امروز با عصا ایستاده؛ نه از سنگینی سال‌های عمر... از سنگینی غمی که بر دلش نشسته است. جوانی که همیشه آرزو می‌کرد جانش سپر رهبرش باشد، حالا تنها با مشت‌های گره‌کرده، آسمان را نگاه می‌کند... و در دلش هزار بار آرزو می‌کند کاش این روز، هرگز از راه نمی‌رسید. دختربچه‌ای، پرچم را به سینه‌اش می‌فشارد؛ گویی می‌ترسد با این وداع، تکه‌ای از قلبش را نیز از او بگیرند. چه عجیب است... میلیون‌ها انسان... با میلیون‌ها زندگی متفاوت... اما با یک بغض مشترک... انگار تمام این سرزمین، این روزها فقط یک قلب دارد... قلبی که آرام‌آرام، خود را برای سخت‌ترین تپش عمرش آماده می‌کند. سه روز مانده است... سه روز تا آخرین سلام... تا آخرین نگاه... تا آخرین بدرقه... آن روز... خیابان‌ها دیگر خیابان نخواهند بود... رودخانه‌هایی خواهند شد از انسان‌هایی که آمده‌اند تا عزیز دلشان را بر دوش بگیرند. اشک، زبان مشترک مردم خواهد شد... و سکوت، بلندترین فریادی که تاریخ به خود خواهد دید. مردان، با چشمانی خیس خواهند ایستاد... زنان، زیر لب دعا خواهند خواند... کودکان، بی‌آنکه همه‌چیز را بفهمند، از اشک بزرگ‌ترهایشان غم را یاد خواهند گرفت. و آن لحظه... گویی تمام شهر زیر لب فقط یک جمله را زمزمه می‌کند: «کاش این وداع، خواب باشد...» اما مردمی که سال‌ها از او ایستادگی آموخته‌اند، می‌دانند که حتی میان سیل اشک هم باید استوار ماند. اشک می‌ریزند... اما خم نمی‌شوند. داغ می‌بینند... اما امید را به خاک نمی‌سپارند. زیرا عشق، با رفتن یک پیکر به پایان نمی‌رسد. بعضی آدم‌ها... وقتی از میان ما می‌روند، تازه در قلب یک ملت متولد می‌شوند. و شاید سه روز دیگر... وقتی پیکرش بر دوش مردمی عاشق آرام بگیرد، آسمان شاهد باشکوه‌ترین وداع تاریخ باشد... وداع مردمی که نه فقط رهبرشان... که تکه‌ای از جانشان را بدرقه می‌کنند. و این داغ... تا سال‌ها در حافظه این سرزمین خواهد ماند؛ مثل زخمی که هرگز کهنه نمی‌شود، مثل نامی که هرگز از دل عاشقانش پاک نخواهد شد. که هرگز از دل عاشقانش پاک نخواهد شد. . .✍به قلم:ر.میم ._____________ .@ramim168 |