4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سخنان بیسابقه یحیی ابوزکریا، متفکر شهیر الجزایری:
🔹اگر ایران سقوط کند، مسلمانان زنصفت میشوند و به تایلند میروند تا عمل تغییر جنسیت از مردانگی به زنانگی انجام دهند!
🔻مجری:
🔹شما یک متفکر عرب هستید، چرا اینگونه درباره عربها صحبت میکنید؟
🔻ابوزکریا:
🔹چون ما چنین خواهیم شد. زیرا ایران است که رهبری مقابله با آمریکا را بر عهده دارد. بهجای آنکه ما در رویارویی با طاغوت آمریکایی در کنار آن بایستیم، میگوییم: خدایا، آمریکا را بر ایران پیروز گردان.
@ranggarang
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺موزیکی که یوتیوب چند دقیقه بعد از انتشار، پاکش کرد
🔹ویدئو موزیک انگلیسی(خامنهای)
با زیرنویس فارسی
☀️ خامنهای؛ کابوس دشمنان…
@ranggarang
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلاخره سانسور شکسته شد👆:
تا حالا هرچی کلیپ دیدید رو فراموش کنید
اینجا رو تماشا کنید و لذت ببرید.
این کلیپ مربوط به چنگ ۱۲ روزه است که آن زمان سانسور شده بود🤲🤲🤲👍👍👍👍👍👏👏👏👏👏
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت ۱۱۱🎬:
ننه صغری متوجه حال زار فرنگیس شد و سریع مانند یک مردی کهنه کار ، هیکل لاغر و سبک فرنگیس را بر شانه کشید و با چادری که مانند تمام زنان روستا بر کمر می بست ، او را بر کمرش بست و چوب دستی اش را بر داشت و آرام آرام از همان راه باریکی که آمده بود ، شروع به بالا رفتن نمود.
ننه صغری که گویی شادترین روز عمرش فرا رسیده ،همانطور که آوازهای محلی را زیر لب می خواند، مابین ابیات شعر با دخترش حرف میزد : خدا را شکر دیدمت ، بخواب مادر ، بخواب که کول این پیرزن بینوا آماده است تا تو را تا آخر دنیا به دوش کشد ، مانند کودکی هایت بخواب....الان پدرت عبدالله و آن شوهر بی چشم رویت که هنوز یک سال از گم شدنت نگذشته ، زن اختیار کرد ، اگر تو را ببینند ، بی شک باورشان نخواهد شد ، بی شک فکر می کنند که من از آسمان تو را به زمین کشاندم ،قربان قدمت بشوم من که ،آمدنت یک مشت محکمی ست بر دهان یاوه گویان روستا که مرا مجنون و دیوانه می خواندند...همانهایی که کودکانشان را یاد داده بودند تا شعرهای مسخره آمیز برایم بخوانند...
فدایت شوم که دور آمدی ،اما خوب آمدی ، کم کم باید به تمام نذر و نیازهایم عمل کنم...
پیرزن حرف میزد و حرف میزد و زمانی که چشم باز کرد ، نا خوداگاه خود را بر سر زمین خودشان دید.
عبدالله که از دور آمدن او را با کوله باری بر دوش دیده بود ، دوان دوان با دسته ای علف در دستش جلو آمد و گفت : ننه صغری ،این چیه؟؟ !!
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت۱۱۲🎬:
ننه صغری همانطور که نفس نفس میزد ، خنده بلندی کرد و گفت : عبدالله! نگفتم امروز جمیله میاد !! حالا هم جای اینکه اینجا وایستی و من را نگاه کنی برو چند تا خرشک از بین این علفا پیدا کن ، بچه ام سرش شکسته باید مرهم براش درست کنم.
عبدالله که هاج و واج مانده بود ، تا شنید که سر این دخترک شکسته ،سریع به سمت زمین رفته ومشغول جمع کردن گیاه برای ضماد شد و ننه صغری هم به طرف خانه اش حرکت کرد.
انگار امروز این پیرزن ، توانی دیگر یافته بود و به مانند پهلوانی نوظهور ، فرنگیس را به کول می کشید و اصلا هم احساس خستگی نمی کرد.
ننه صغری که به آبادی رسید ، روستایی ها همانند عبدالله با تعجب سراپای او را نگاه می کردند و در گوش هم پچپچ می کردند.
ننه صغری که خوشحالی از چهره اش می بارید در حین رفتن بلند بلند می گفت تا همگان بشنوند : دو سال است همه تان مرا نیشخند می کنید و کوچک و بزرگتان به من صغری دیوونه می گفتید ، دیدید که حرف من درست بود ، اینهم جمیله ام با همان رخت زیبای عروسی...
هنوز ننه صغری به درگاه اتاق زندگی اش نرسیده بود که خبر دهان به دهان وگوش به گوش رسید : ننه صغری ، دختری را کول کرده و به خانه آورده....
وارد اتاق شد ، عبدالله با دسته ای گیاه در دستش ،نفس زنان خود را به او رساند.
ننه صغری با فریاد گفت : چرا ایستاده ای ، زود تشک نو ،همان که جهاز جمیله بود را بیانداز و با اشاره به کپهٔ رختخواب ها ادامه داد: زیر زیر گذاشتمش..
عبدالله که حال دخترک بیهوش را می دید، سریعا دستورهای زن مجنونش را که معلوم نبود این دختر بینوا را از کجا آورده ، اجرا می کرد.
تشک نو ،که بوی نا می داد ، پهن شد و پیکر بیهوش و نحیف فرنگیس که لاغرتر از همیشه می نمود بر آن قرار گرفت.
ننه صغری که زنی کارکشته و باهوش بود و قبل از مردن دخترش جمیله ، عاقله زنی بود که هزار هنر در آستین داشت ، مانند طبیبی حاذق ، مشغول تهیه ضماد شد.
خرشک ها را داخل هاون سنگی جلوی اتاق ریخت و در چشم بهم زدنی کوبید و سپس بادنبه و زرد چوبه و چند گیاه خشک دیگر قاطی کرد و در کمترین زمان ممکن ،مرهمی قوی درست کرد.
آرام چارقد خودش را که بر سر فرنگیس بسته بود باز کرد ،می خواست روسری فرنگیس را که با خون سرش رنگ گرفته بود باز کند که عبدالله متوجه سوزن طلایی رنگ که زنجیرهای کوچک طلایی به آن وصل بود و گیرهٔ زیر چارقد بود شد و گفت :
ادامه دارد...
📝به قلم : ط_حسینی
@ranggarang
گذشته هایت را ببخش
زیرا آنان همچون کفش های کودکی ات نه تنها برایت کوچکند
بلکه تو را از گام برداشتن های بلند باز می دارند … !
🌹🌹🌹
@ranggarang
💯میگن حسن ظن داشته باشید
👈 ممکنه طرف واقعا یه ریگی تو کفشش باشه ، اما چرا میگن تو حُسن ظن داشته باش؟
♨️مُضافا از اینکه ۹۹ درصد گمان هایی که ما می کنیم باطله!!!
👈چون شیطان برامون بد جلوه میده ، جدای از اون ، اینهارو تو دشمن شناسی توضیح دادیم
✔️میگن نصف شخصیت عاقل تحمله ، نصفش بیخیالی
♨️برای همینه بیخیالی باعث میشه انسان جذب بد نداشته باشه!!!
⚠️خیلی زیرکی ها، تیزی ها اصلا به نفع آدم نیست
💯👈آدم عاقل یک کسیه که خودش رو میزنه به بیخیالی ، ندیدن
@ranggarang