2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷این مرد هندی یقین دارد که حضرت آقا مدظله العالی؛ ترامپ را به اسیری می برد و با این اعتقاد یک مجسمه حصیری ساخته.👏
@ranggarang
🔴پهپاد سپاه پاسداران به نزدیکترین فاصله ناو لینکلن رسیده و همزمان یک بالگرد اوسپری ایالات متحده به پرواز درآمد
@ranggarang
به این تصویر خوب نگاه کنید تا بفهمید که وقتی رهبر انقلاب میگن «اگر آمریکاییها این دفعه جنگ راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود» یعنی چی!
یعنی علاوهبر پایگاههای آمریکا در منطقه، منافعشون هم در تیررس ایران خواهد بود!
این یعنی تغییر موازنه جنگ! یعنی یکی بزنی، ده تا میخوری!/امید نریمانی
@ranggarang
❣خدایی که در طبس؛ شمــا را در خاک غرق کرد؛ در آب های #خیلج_فارس هــــم غرقتان خواهد کرد...
#ایران_مقتدر
#دفـاع_مقدس
#انقلاب_اسلامی
@ranggarang
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝اگر آن ماه نمونه ...
📺مولودی خوانی نوستالژیک حاج محمدرضا طاهری بمناسبت ولادت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف
📎 #تا_انقلاب_مهدی
@ranggarang
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ ماه نمونه - طاهری.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
اگر آن ماه نمونه
رخ خود را بنمونه
همه بتهای جهان را
سر جاشون مینشونه
یگانه تمثال علی یا اباصالح
منتقم آل علی یا اباصالح
#محمدرضا_طاهری🎙
#تا_انقلاب_مهدی(عج)🌺
@ranggarang
44.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میای و توی عالم
صحراها روشن میشه
میایی و میبینی
چشمامون روشن میشه
همه دردا مرحم میشن
آدما آدم میشن
#محمود_کریمی🎙
#تا_انقلاب_مهدی(عج)🌺
@ranggarang
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - تو میای و توی عالم صحراها روشن میشه - کریمی.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
تو میای و توی عالم
صحراها روشن میشه
میایی و میبینی
چشمامون روشن میشه
همه دردا مرحم میشن
آدما آدم میشن
#محمود_کریمی🎙
#تا_انقلاب_مهدی(عج)🌺
@ranggarang
#داستان_واقعی
#آن_پهلوان
#قسمت_پنجم🎬:
دینا که از اتفاقات دقایقی قبل و هجوم ناگهانی راهزنان و دیدن سر بریده شوهرش سلیمان یهودی، شوکه شده بود و انگار زبانش بند آمده و لال شده بود؛ با چشمانی اشکبار به سمتی که پسرش عمران رفته بود نگاه می کرد و در دل خدا را شکر می نمود که این پسرک پر از شور و نشاط در وقت مناسب، جایی که از دید دیگران پنهان بود؛ پناه گرفت.
ریسمانی سخت دور دستان ظریف دینا پیچیدند و او را کشان کشان به طرف اسبی که پیش رویش بود و گویی انتظار او را می کشید؛ بردند.
شم زنانهٔ دینا به او هشدار میداد که توطئه ای در کار است؛ او به خوبی وقایع را دیده و متوجه شده بود که مهاجمان ، گرچه نشان میدادند راهزن هستند؛ اما با نقشه ای از پیش تعیین شده حمله کردند و او با گوش های خودش نام شوهرش سلیمان را از دهان یکی از راهزنان شنید و حتی متوجه شد که به دنبال عمران هم میگردند؛ انگار این حرامیان از طرف هرکس که بودند دستور داشتند که سلیمان و فرزندش را بکشند تا از او نسلی باقی نماند و دینا نمی دانست به چه علت به او رحم کردند و از ریختن خونش صرف نظر کردند؛ اما می دانست این رحم کردن بر او، حتما عواقبی دارد و داستانهایی پشت آن پنهان است؛ می بایست کاری کند؛ او باید کاری می کرد تا خود را از این بند برهاند و به جگر گوشه اش برساند.
سواران روی پوشیده، همانطور که عربده می کشیدند؛ این زن نگون بخت را به زور، سوار اسب کردند.
دینا باید کاری می کرد اما چه کار؟!
اسب زیر پایش، اسبی سرکش به نظر نمی رسید؛ اما میشد طوری او را وحشی کرد.
دینا مادر بود و مهر مادرانه برای رسیدن به فرزند بی پناهش به جوش آمده بود؛ می خواست کاری کند اما نمی دانست که این کار به قیمت جانش تمام خواهد شد.
آخر این قانون طبیعت است وقتی عشق فوران میکند؛ عقل باید کنج عزلت گزیند.
دینا با حرکاتی آرام به طوریکه اطرافیان متوجه نشوند؛ دستان بهم بسته اش را به سمت موهای پریشانش که از زیر روپوشی که برای محافظت از آفتاب و گرد و خاک بیابان بر سرنهاده بود برد؛ گل سری را که انتهایش سوزنی بسیار تیز داشت بیرون کشید و در یک لحظه با تمام قوا تیزی سوزن را به شدت در گردن اسب فرو کرد .
اسب نگون بخت که انتظار چنین ضربه ای را نداشت؛ رم کرد و با تمام نیرو در جهتی شروع به دویدن نمود.
اسب بی مهابا می تاخت و چند سوار هم به دنبالش می تاختند.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@ranggarang
#داستان_واقعی
#آن_پهلوان
#قسمت ششم
عمران که در عالم کودکی خود خیال می کرد با حملهٔ راهزنان، معرکه ای بی نظیر را شاهد خواهد بود؛ که بعدها می تواند خود را قهرمان آن معرکه جا بزند و برای دوستانش در خیبر، نقل کند و به آن مباهات نماید.
اما اینک با دیدن صحنه های خونین پیش رویش، آن خیال معرکه، رنگ باخت و مهلکه ای خونبار و غم انگیز در ذهنش حک شد.
او با چشم خود شاهد کشته شدن پدر و به یغما رفتن مال و به اسارت رفتن مادرش بود.
حالا رد رفتن اسب سرکش مادر را با نگاهش دنبال می کرد و متوجه شد دو سوار تازان در پی مادرش راه افتادند.
عمران نمی دانست چه کند؛ پیش رویش تن بی سر پدر و پیکرهای بی جان همسفران و دستهٔ راهزنان بود و در سمت دیگرش، رد اسبی که مادرش را به سمتی نامعلوم برد؛ او حیران بود که چه کند؟! در همین حین، دو سوار تعقیب کننده، که به دنبال مادرش رفته بودند را دید که از دور به دیگر راهزنان نزدیک می شدند.
عمران دستش را سایه چشمش کرد و دقت کرد و متوجه شد که فقط دو سوار هستند و مادرش با آنان نیست.
عمران که انگار نور امیدی در دلش افتاده بود؛ در حالیکه رد اشک روی گونه های خاک گرفته اش مشخص بود؛ لبخندی بی جان به لب آورد؛ چرا که گمان می کرد؛ مادرش از چنگ مهاجمین گریخته و می دانست که دیر یا زود برمی گردد؛ چون مادرش با چشم خود دید که عمران کجا پناه گرفته؛ پس جای او را میدانست و حتما برای بردن او می آمد.
راهزنان هر چه که در کاروان مانده و نمانده بود؛ بار اسبها و شتران غنیمتی کردند و به سمتی روان شدند.
عمران هم روی ریگ های داغ بیابان نشست و زانوهایش را در بغل گرفت و به سمتی که مادر از آن طرف رفته بود چشم دوخت.
مدتی گذشت؛ آفتاب داغ سوزان از یک طرف و هراسی که بر جان عمران افتاده بود از سمت دیگر به او فشار آورد و از جا برخیزد.
دیگر خبری از راهزنان نبود؛ ناگهان فکری به خاطر عمران رسید و تصمیم گرفت؛ درست به سمتی که اسب شیهه کنان، مادرش را به آنجا برد؛ حرکت کند.
عمران کودک تر از آن بود که بفهمد، بیابان داغ و تنهایی، خود قاتلی بی رحم برای چون اویی است.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@ranggarang