eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.6هزار دنبال‌کننده
15.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
48 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴برای مردی که عمرش را در خطِ آتش گذرانده، ترس معنا ندارد ✍سید 🔹چه کسی را تهدید می‌کنید؟ این مرد را؟ مردی که عمرش مثل انبیاء، در میدان مبارزه با کفر و مبارزه با طاغوت و استکبار گذشته؟ 🔸وقتی جوان بود، وسط میدان ایستاد و شمشیر زد، امروز که ۸۶ ساله است، حاصل یک عمر نبرد را با ترس معامله نمی‌کند؛ چون ترس در او جایی ندارد. این مرد، زندان ساواکِ تربیت‌شده‌ی سیا و موساد را چشیده، شده، دیده و عقب ننشسته. 🔹برای این مرد کودتا و فتنه و براندازی مسلحانه «تهدید» نیست؛ تجربه‌ی زیسته‌ی اوست. او بارها نقشه را قبل از اجرا دیده و به همه هشدار داده و با تکیه بر ایمان و آگاهی، خنثی‌اش کرده است. و این یعنی تهدید واقعی، نه متوجه او، بلکه متوجه کسانی است که خیال می‌کنند تاریخ، حافظه ندارد. ↩️در این زمینه بیشتر بخوانید @ranggarang
محبوبترین فرد در ایران آیت الله خامنه ای است 🔻 سیدعلی خمینی در گفت و گو با شبکه لبنانی المیادین: 🔹 اسرائیل فقط و فقط دنبال تجزیه ایران است 🔹 ملت‌های مسلمان اگر بتوانند همان کار حماس را با اسرائیل خواهند کرد 🔹بزرگترین پایگاه آمریکا، اسرائیل است ‌🔹جنگ با آمریکا، بعید است اما اگر رخ دهد، ما نمی‌ترسیم @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: عمران با شنیدن نام پدرش، یاد صحنهٔ کشتن او افتاد؛ پلک هایش لرزید و قطره اشکی از زیر آنها جاری شد. عمران برای اینکه انس متوجه حالش نشود؛ پشت خود را به او کرد و همانطور که اشک هایش جاری بود؛ قصهٔ غصه اش را مرور می کرد؛ درست است که او تازه قد کشیده بود اما هنوز هم کودک بود و با مرور خاطرات تلخش کاملاً متوجه بود راهزانانی که به کاروان حمله کرده بودند؛ آنها را می شناختند و مطمئنا به خاطر وجود سلیمان و خانواده اش آن کاروان مورد تعرض و کشتار قرار گرفته بود؛ حالا چرا و به دستور چه کسی؟! نمی دانست... عمران دندانی بهم سایید و با خود گفت : باید آن کسی را که پشت این حمله ناجوانمردانه بود پیدا کند . عمران دستش را مشت کرد و همانطور که به زانویش میزد؛ به یاد آن رؤیایش و چهرهٔ مادرش افتاد که او را به سمت «آن پهلوان» می خواند عمران آرام زیر لب زمزمه کرد: من باید خود را به مرحب برسانم. انس که از حرکات پسرک متوجه شده بود که گویا اتفاق ناگواری برای او و خانواده اش افتاده، آهسته دستش را روی مشت عمران که به زانو میزد گذاشت؛ با دودست مشت عمران را گرفت و نوازش کرد و گفت: عمران...گریه نکن و بیش از این خود را اذیت نکن، تو فقط بگو قبیله و کسانت کجایند؟ تا خودم، تو را به مقصد برسانم. عمران با شنیدن این سخن، از جا نیم خیز شد؛ خیره در چشمان میزبانش با صدای ضعیفی گفت: مرا به خیبر برسان انس خوشحال از به حرف آمدن میهمانش، دستی به سر او‌کشید و‌ گفت: پس تو از یهودیان خیبر هستی؟ نکند ...نکند سلیمان تاجر، پدر توست؟ یا اینکه فقط هم نام پدرت است؟! عمران خیره به رشته های بافته شدهٔ حصیر خرمای زیر پایش دوباره تکرار کرد: مرا به خیبر برسان...همین فردا انس آرام مشت عمران را رها کرد همانطور که دست به زانو میگذاشت از جا بلند شد و به سمت کاسهٔ سفالینی که خرماهای زرد رنگ در آن چپانده شده بود رفت. کاسه را به دست گرفت و دوباره به سر جایش برگشت. بر زمین نشست و عمران را کنار خود نشاند؛ هسته خرما را درآورد و آن را در دهان پسرک گذاشت وگفت: احساس می کنم اتفاق ناگواری برایت رخ داده؛ اما نمی دانم چرا لب فرو بستی و چیزی نمی گویی؟ اشکال ندارد؛ راستش را بخواهی من مدتهاست که قصد رفتن به مدینه را دارم؛ من رسول الله را ندیده، دوست دارم و گویی عشقش در تارو پود بدنم رخنه کرده؛ همیشه دنبال بهانه ای بودم که خودم را به محضر مقدس ایشان برسانم؛ اما هیچ وقت به خواسته ام نرسیدم؛ از وقتی هم که ازدواج کردم؛ دیگر وضعم بدتر شده و اگر بخواهم کوچکترین حرکتی کنم؛ باید جوابگوی زبیده باشم. اما اینک وضع فرق کرده؛ زبیده عاشق سکه و طلاست؛ من میتوانم او را به طمع بدست آوردن سکه رام کنم و به بهانه رساندن تو به خیبر به خواسته دلم برسم و بعد نگاه عمیقی به پسرک کرد و ادامه داد: البته اول تو را به کسانت میرسانم و توقع هیچ‌ انعام هم ندارم و آرام تر ادامه داد: چه انعامی بالاتر از دیدن روی یار... ادامه دارد... @ranggarang
🎬: وردان که شتر را نشاند؛ ابوجنید با اسبی تیزرو خود را به او رساند و همان طور که گوشهٔ دستار سفید سرش را از جلوی دهانش پایین می آورد گفت: چه شده وردان؟ چرا هنوز حرکت نکرده ایستادی؟! وردان که غافلگیر شده بود؛ افسار شتر را رهاکرد و شتابان از جا بلند و گفت: ب..ب..ببخشید ارباب، گویا مسافرمان حالش رو به راه نیست؛ ناله می کرد؛ مجبور شدم شتر را بنشانم تا ببینم اوضاع چگونه است؟ در این هنگام گوشهٔ پردهٔ محمل کنار رفت و سر کنیزکی سیاه از بین پرده بیرون آمد؛ کنیزک با صدایی هراسان رو به ابو جنید کرد و گفت: قربان! حال بانو اصلا خوب نیست؛ تبش، دم به دم بیشتر می شود و از زخم سرش خون تازه بیرون می زند. ابو جنید با شنیدن این حرف، خشمگین شد و فریاد زد: چرا الان می گویی؟ مگر نگفتم حال ایشان کوچکترین تغییری کرد مرا باخبر کنید و سپس نگاهی به پشت سرش انداخت؛ همانجا که هنوز سایه های آبادی پدیدار بود و گفت: وردان! به همهٔ همراهان بگو؛ شترها و بارهای ابو جنید از کاروان جدا می شود و به همان آبادی که اینک از آنجا گذشتیم؛ برمی گردیم و در آنجا اتراق خواهیم کرد و تا حال بانو خوب نشده، از آنجا حرکت نخواهیم کرد. وردان که با دهانی باز، اربابش را می نگریست گفت: ا...اما ارباب... ابو جنید بلندتر فریاد زد، چرا و اما و اگر ندارد، امر همان است که گفتم و با زدن این حرف، اسب را هی کرد و از آنها دور شد. وردان که از این تصمیم ابوجنید که به خاطر یک زن، کار و سفرشان را طولانی تر کرده بود؛ عصبانی شد و دندانی بهم سایید و رو به ابو زهیر که شاهد تمام قضایا بود؛ کرد و گفت : نگفتم این زن از آشناهای ارباب است وگرنه کدام تاجر راضی می شود که کل کاروان تجاریش را برای درمان ضعیفه ای ناشناس بخواباند؟! ابو زهیر که مردی سرد و گرم چشیده بود؛ سری تکان داد و گفت: درست است، یا آن زن آشناست و یا ابو جنید دل در گرو او داده است. کاروان دو قسمت شد؛ قسمتی به سمت روستایی که انس در آنجا زندگی می کرد؛ راهی شد و قسمتی هم شتابان به سمت مدینه در حرکت بود. ساعتی بعد کاروان ابو جنید به آبادی رسید و او شخصی را فرستاد که دنبال مکان مناسبی برای تیمار، آن زن در نظر بگیرند. ابو جنید به قاصد تأکید کرد که خانه ای را بیابد که در آنجا مردی نباشد و ساکنان خانه زن باشند تا هم بیمار زیبایش راحت باشد و هم از گزند نگاه مردان دیگر در امان باشد و بالاخره بعد از ساعتی جستجو‌، قاصد در حالیکه زبیده همسر انس، پشت سرش می آمد به خدمت ابو جنید رسید. قاصد رو به ابوجنید گفت: قربان! این زن جوان در خانه اش تنهاست و گویا همسرش تازگی، به سفر رفته و ادعا دارد از طبابت چیزهایی می داند؛ او آماده است تا از بیمارمان پرستاری کند. ابوجنید رو به زبیده که خود را سخت در عبا پیچانده بود؛ کرد و همان طور که کیسه ای سکه به سمتش میداد؛ گفت: ای زن! این سکه های طلا از آن تو، بیمار ما را تیمار کن و برایش دارو و هر چه لازم است فراهم نما؛ اگر کارت خوب باشد؛ انعامی در خور نزد ما داری. زبیده که از شنیدن نام سکه طلا در پوست خود نمی گنجید؛ کیسه زر را گرفت و با هیجانی وصف ناشدنی گفت: چشم! به زودی حال بانویتان خوب خواهد شد و من از هیچ رسیدگی به او کوتاهی نمی کنم و البته تجربه اش هم دارم و با زدن این حرف آنجا را ترک کرد و همان طور که کیسهٔ سکه ها را لمس می کرد؛ با خود گفت: بی شک این برکتی که به من رو کرده به خاطر آن مهربانی هست که در حق آن پسرک در راه مانده روا داشتم. ابو جنید خیره به رد رفتن زبیده، شیرینی از شنیدن سخن این زن روستایی در جانش پیچیده بود؛ آنجا که گفت: به زودی حال بانویتان... ابو جنید زیر لب تکرار کرد: بانویتان و لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست. ادامه دارد... @ranggarang
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش یعنی قایق زندگیتان را دست کسی بسپارید که صاحب ساحل آرامش است و امشب از خـدای مهربان قشنگترین، آرامش‌بخش‌ترین و بهترین شب را برایتان آرزومندم شبتون بخیر🌠🌜 @ranggarang