در " حسرت گذشته " ماندن ،
چیزی جز از دست دادن امروز نیست ؛
تو فقط یكبار هجده ساله خواهی بود ...
یكبار سی ساله ...
یكبار چهل ساله ...
و یكبار هفتاد ساله ...
در هر سنی كه هستی، روزهایی بی نظیر را تجربه می كنی ،
چرا كه مثل روزهای دیگر ،
فقط یكبار تكرار خواهد شد
هر روز از عمر تو زیباست و لذتهای خودش را دارد،
به شرط آنكه زندگی كردن را بلد باشی
@ranggarang
در زندگی مهم نیست
که چه "مدرکــی" دارید
مهم اینه
که چه "درکـــی" دارید..
@ranggarang
میدونستی جمله "دل به دل راه داره"
تو قرآن هم هست؟؟؟
خدا میگه:
فَاذکُرُونِی اَذکُرکُم
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم... ✨
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت۱۳۲🎬:
ناگهان ننه صغری که معلوم نبود کی خود را از الاغ به زیر آورده با چوبی که همیشه در دست داشت ، از پشت سر چنان بر فرق سرکردهٔ راهزنان کوبید که آن عرب نگون بخت ، بر زمین سرنگون شد.
فرنگیس که چون گنجشککی هراسان بود ، با دیدن این صحنه گویی نهیبی به ضمیر ناخوداگاهش زده شد ، در یک چشم بهم زدن شمشیر مرد عرب را که جلوی پایش افتاده بود بر داشت و به سرعت خود را به اسب بی سوار او رساند و با یک جست بر اسب نشست..
فرنگیس شمشیر زنان چنان با سرعت می تاخت که گویی رستم ایران زمین است.
جمع راهزنان که انتظار چنین جسارتی را از یک دختر نداشتند ، دستپاچه شده بودند و کاروانیان هم با دیدن هنرنمایی فرنگیس ، سر ذوق آمده و هر کدام با چوبی ، چماقی و هر وسیلهٔ ممکن در حالیکه فریاد «یا حسین» سر داده بودند به سمت راهزنان یورش آوردند.
راهزنان که اوضاع را ناجور دیدند و از طرفی سرکرده شان نقش بر زمین بود ، فوری عقب نشینی کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
فرنگیس تا فاصله ای نزدیک، درحالیکه چون جنگاوری بی همتا شمشیر را بالای سرش می چرخاند به دنبال آخرین راهزن روان شد و وقتی مطمئن از گریز آنان شد ،به سمت کاروان برگشت.
عبدالله از جا برخواسته بود و با تعجب فرنگیس را نگاه می کرد و زیر لب می گفت : براستی توکیستی ای شیرزن...توکیستی ای پاره جگر عبدالله...
ننه صغری تا این را شنید ، خنده بلندی از ذوق کرد و با آغوشی باز به طرف فرنگیس که هنوز با آنان فاصله داشت ، روان شد و فریاد میزد : تودختر منی...تو عزیز دردانه منی...
فرنگیس که صدای ننه صغری را می شنید ،لبخندی زد و زیر لب گفت :سوارکاری چه حس عجیبی به من داد...من کی هستم؟ اینجا چه می کنم؟ اما هر که هستم...جمیله نیستم...
کاش به یاد آورم کیم وچیم....
ادامه دارد..
📝به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت۱۳۳🎬:
بعد از گذشت چند ساعت ، بالاخره کاروان دزد زده ، سرپا شد و به سمت نجف اشرف که با آن فاصله چندانی نداشتند حرکت نمود.
آنطور که سر کاروان می گفت ،احتمالا تا فردا صبح همین موقع در شهر نجف بودند.
نیمی از کاروان پول و اشیاء قیمتی خود را از دست داده بودند که عبدالله هم جزء همین افراد بود. درست است دلش از حضور در نجف و بارگاه مولاعلی علیه السلام به تپش افتاده بود ، اما فکرش مدام درگیر این موضوع بود که در دیاری غریب و بدون پول و سکه و با یک زن و دختر به دنبالش چه کند؟ از کجا خرج سفرشان به کربلا را در آورد؟ اصلا از کجا معلوم که بتوانند به ایران برگردند...با دست تهی چگونه شکمشان را سیر کنند؟ کجا ساکن شوند و...هزاران سؤال بی جواب بر ذهنش سایه افکنده بود که غم بزرگی بر دلش نهاده بود...
اما فرنگیس ،موضوعی ته ته ذهنش را قلقلک می داد ، ذهن او هم درگیر بود و نمی دانست چیست...فقط می دانست که به گذشته اش مربوط است.
و اما ننه صغری که هنوز شیرینی ، قهرمانی دخترش و نگاه های تحسین برانگیز کاروانیان به آنها ، برجانش افتاده بود ، بی خبر از آنچه که در سر شوهرش و دل دخترش می گذشت ، در انتظار به سر رسیدن امروز و دیدن آفتاب فردا و قدم گذاشتن در حرم مولایش بود...
کاروان بی امان حرکت می کرد ،به سمت جایی که انگار عرش خداوند بود که در زمین فرود آمده بود...
کاروان حرکت می کرد به سمت آستانی که صاحبش مشکل گشای دو عالم نام گرفته بود...
کاروان حرکت می کرد تا سر بر آستان ارادات مولای عرشیان و فرشیان ، امیر مؤمنان بساید...
ادامه دارد
📝به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
روایت دلدادگی
قسمت ۱۳۴🎬:
روزها بود که سهراب معتکف مسجد سهله شده بود ، حالا خوب می دانست آن دلدار دلارای فرشته صفت ،کسی جز مهدی زهرا سلام الله علیها ،جز صاحب و پدر شیعیان نبوده است.
سهراب مجنون تر از همیشه ، در حالت خود غرق بود و مدام با آقایش گفتگو می کرد : امام زمانم، به امید پیدا کردن ردی از پدر و مادر و اصل و نسبم ، پشت به دیاری که در آن قد کشیده بودم کردم.
می خواستم قرانی را که از آنِ من بود بیابم، دست به دامان امام رضا علیه السلام زدم ، قرآن را یافتم اما نشناختم ، ملتفت نشدم ، آخر در دام عشق پری روی دیگری افتادم.
به عشق رسیدن به آن پری رو ، از اعمال زشت و دزدیهایی که کرده بودم توبه نمودم و به دنبال کاری آبرومند ، بودم.
دست تقدیر مرا به سوی گنجینه ای گرانبها کشاند.
از همان نگاه اول ،فکر تصاحب گنجینه در ذهنم افتاد ، هر چه کردم به آن پشت پا بزنم ،نتوانستم . آخر برای رسیدن به آن دخترک پری رو ، این گنج را لازم داشتم.
سپس مرا به بیابانی سوزان کشاندین تا واقعیت های پنهان این دنیا را نشانم دهید ، آری من در بیابان تو را دیدم و با دیدنت ،دل و دینم از دست رفت...
حال نه آن قرآن و نه اصالتم را می خواهم، نه آن دخترک زیبا و نه آن گنجینه گرانبها را ، من الان فقط و فقط تو را طلب دارم...من از جان و دل تو را می خواهم...
کجایی آقای من؟! توخود وعدهٔ دیدار در این مکان را دادی...الان چندین روز و هفته است ، لحظات را میشمارم تا یک لحظه روی مبارکتان را ببینم....
کجایی مولای من ؟! بزرگان که خلف وعده نمی کنند....مرا به خود خواندید...اینک آمده ام...اجابتم کنید ای یاری رسانِ یاریی جویان ، کجایی ای پناه بی پناهان...کجایی ای کمک دهندهٔ در راه ماندگان؟ کجایی ای مولای من ،ای مولای عالم...ای مهدی صاحب الزمان ؟!
سهراب می گفت و اشک می ریخت و همراهش جمع داخل مسجد که بیشتر از همیشه بودند هم گریه می کردند...
امشب شب چهارشنبه بود ...جمعیتی زیاد به مسجد آمده بود آخر به گوش همه رسیده بود ، بیش از یک ماه است ،انسانی خیّر کل معتکفین این مسجد را غذا می دهد...
و سهراب نمی دانست این سفرهٔ گسترده به خاطر وجود اوست و از جانب حاکم کوفه به طور ناشناس است...
ادامه دارد...
📝 به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
🔶 روش اقامه نماز استغفار
نماز استغفار دو رکعت است و در هر دو رکعت، چنین عمل کن:
1⃣👈در هر رکعت، یک بار حمد، و یک بار سوره قدر را بخوان
2⃣👈بعد از خواندن این دو سوره، 15 بار فقط بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»
3⃣👈سپس در رکوع، 10 بار فقط بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»
4⃣👈بعد از بلند شدن از رکوع ، 10 بار بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»
5⃣👈در هر دو سجده، 10 بار فقط بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»
6⃣👈بعد از هر دو سجده، 10 بار بگو: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»
@ranggarang
#در_محضر_بزرگان
#شهید_آیت_الله_بهشتی
💢در روایات بسیاری از پیغمبر اکرم روایت شده است که پیغمبر مکرر میفرمود: «من نگران آن روزی هستم که مسلمانها هم به همان راهی بروند که بنیاسرائیل رفت»
بازی کردن با قانونهای اسلام، تفسیر ناروای قوانین اسلامی به میل خود، عوض کردن تعالیم اسلام به میل دیگران، دستمالی کردن تعالیم اسلام، بیاعتنایی به عبادت خدا، نماز، روزه، حج، جهاد،
امر به معروف و نهی از منکر، بیاعتنایی به وظایف بزرگ اجتماعی که اسلام بر عهده ما گذاشته است، پاسداری از قانون اسلام و عدالت اجتماعی، عدالت اقتصادی، رأفت و رحمت و گذشت و محبت و دوستی و اجتناب از چیزهایی که عوامل تفرق و جدایی است.
🔺بنابراین وقتی بیاعتنایی شد، ما هم بنیاسرائیلی میشویم، برای اینکه دیگر امتیازی نداریم. فرقی نمیکند و این حالت کم و بیش در جامعه ما پیش آمده است. واقعاً بفهمیم چه کنیم تا بدتر از این نشود.
📚در مکتب قرآن، ج ۵، ص ۴۴
@ranggarang