اینجا مزار تنها شهید دانشگاه ماست. همین فاطمیه قدم روی چشممان گذاشت. خیال نمیکردم خیلی سرش شلوغ شود اما کمی که پیشش نشستم نظرم تغییر کرد. سر و وضع افرادی که به #آقا_محسن سر میزنند هم دیدنیست.
میآیندبه قول خودشان سلامی میدهند و میروند. مسیر مزار هم طوری است که باید تا انتهای دانشگاه برای رسیدن به آن پیادهروی کرد یعنی سر راه نیست که همینطوری بشود سلامی داد و رد شد. میآیند و مینشینند. نه فقط دانشجوها، همسایههایمان هم انصافا حق همسایگی را با جا میآورند همین امروز خیلیهایشان را دیدم که پناه آورده بودند به تنها شهید شانزدهسالهی محله. اینکه محلهای شهید داشته باشد خیلی مطلوب است. دربارهی آقا محسن حرف زیاد است که باید سر فرصت بنشینم و برایش بنویسم ولی شما فعلا بدانید که اینجا هم زندگی جریان دارد...
پ ن: ما شهیدمان را آقا محسن صدا میکنیم! دانشجو جماعت چه از حیا و حرمت میفهمد گفتیم شاید اینطوری راحتتر جوابمان را بدهد یعنی مثلا بگوییم: آقا محسن و او بگوید: بله!
البته جسارت است از جمیع دانشجوهای جمع عذرخواهم...
#شهید_گمنام
@ranjdarranj
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
دوشنبه های همدلی ۲
این روزها در کانال روابط عمومی آموزش و پرورش عکس های فراوانی از من منتشر می شود؛در حال سخنرانی؛ در حال دیدار دو یا چند جانبه؛حضور در جلسات، اعلام نظرات و دادن پیشنهادات و گفتن بعضی بدیهیات
واقعا سرم شلوغ است؛از این مدرسه به آن مدرسه؛از این جلسه به آن جلسه؛ از این همایش به آن همایش؛ از این شهرستان به آن شهرستان؛ از این استان به آن استان...
گویی فقط من کار می کنم؛ اما _ خدا شاهد است _ عمیقا اعتقاد دارم که کار اصلی آموزش و پرورش بر عهدهی آن معلم در کلاس درس است؛ آن مدیر؛ آن مربی و معاون در کف مدرسه؛ آن خدمتگزار عزیز؛ فرقی نمی کند در خلوتی حوصله بر روستا باشد و یا در شلوغی مزدحم در شهر...
آن معلمی که هر روز دانش آموزانش را سوار ماشین خودش می کند و می برد در مدرسه ای که به سختی گرم می شود؛ مدرسه کوچک و بی پول و سخت محتاج تعمیر...
آن مدیر که شب با فکر دانش آموزان و مدرسه اش می خوابد و پيوسته دنبال ایجاد روزنه ای برای جذب منابع مالی؛ به هر کسی رو می اندازد.
آن مربی یا معاون پرورشی که با کمترین امکانات موقعیت تربیتی خلق می کند تا آیا مقبول مدیر و اداره بیفتد یا نه.
آن معاون اجرایی که چشمانش را به رایانه دوخته تا کار و بار دانش آموزان را سامان بخشد.
آن معاون آموزشی که بی قرار است تا دانش آموزان قرار یابند.
آن خدمتگزار عزیز که کار می کند اما قدر کارش کم دانسته می شود.
همه و همه ...
در مدرسه همه بیش از وظیفه کار می کنند؛ سخت و لطیف؛ موقعیت سختی دارند اما از آن بلندی و مهابت، خودشان را پایین می آورند تا بشوند هم سطح یک کودک " چون که با کودک سر و کارت فتاد..."
خستگی ناپذیر
همیشه امیدوار
آنان مغلوب برق چشمان دانش آموزان معصوم می شوند
آنان هر روز حیات می بخشند.
از افق دور خنداب
در انتهای سربند
در روستاهای دور دست شازند
در گستره ی نوبران
در پهناوری زرندیه
ساوه ی سربلند
در کنار شکوه کمیجان
در دشت عزیز فراهان
در روستاهای دلیجان
در گلستان محلات
در خمین ی شهر
در کنار کوه های بلند تفرش
در شهرستان نامدار آشتیان
در شهرستان نامور اراک...
هیچ عکسی از آنان نیست
خبرگزاری ها از آنان نمی نویسند
و از کارهایشان
و از دلسوزی هایشان
از همدردی هایشان با کودکان
از شُکوه خنده هایشان در کلاس درس
از بازی های کودکانه شان با کودکان
از امیدهایی که می آفرینند
از غم هایی که از دل ها می زدایند
از اشک هایی که پاک می کنند
عکس ها و خبرها فقط از مدیرکل است و از معاونان مدیرکل و کمی دورتر از اتاق مدیرکل
اما
مدیران کل واقعی معلم ها هستند...
مدیران کل مدیران مدارس هستند و معاونان و خدمتگزاران...
مدیران کل واقعی آموزش و پرورش که هم آموزش می دهند و هم پرورش...
همیشه از خودم می پرسم :
چه کسی گفته است خبرهای اصلی آموزش و پرورش این ها هستند؟ همین هایی که مدیرکل در آن ها هست؟
خبر اصلی شمایید..
شما که در کلاس و مدرسه عشق می آفرینید...
و من مثل شما هستم الباقی اضافات است
مدیرکل شدن حتما مرا دار مکافات است
خبر پشت خبر از من؛ ولی از تو نمیگویند
تمام کارها با توست؛ کار ما که شوقات است
حسین مولوی
معلم و مدیر کل
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
نمونه ؛ آمار تفصیلی کتاب های خوانده شده در یک سال.pdf
حجم:
270.2K
اطلاعات کتابخوانی مربوط به سال ۹۷_۹۶ است. دقت کنید به آمار کتابخوانی هر کلاس و تعداد کتاب های خوانده شده .
رَنْجبَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم دوشنبه های همدلی ۲ این روزها در کانال روابط عمومی آموزش و پرورش عکس های ف
🔻این یادداشت آقای مولوی من را به یاد خانم معلم خودمان انداخت. امشب کانالش را پیدا کردم، یعنی مادرم پیدا کرده بود. تصوری که از مدیر کل آموزش و پرورش شهرم داشتم کمی جا به جا شد. البته که الان برای تصمیمگیری زود است ولی با دیدن یادداشتهای مردی حدودا ۵۰ ساله که خودش را معلم میداند و عاشق کتاب و شعر است و گاهی به دور از فضاهای خشک و رسمی اداری با ذوقِ معلمیْ عاشق مینویسد به وجد آمدم. شاید هم باید از اینکه سطح انتظار انقدر ناچیز است متاسف شد. حسرت این را هنوز هم بر دل دارم که در تمام سالهایی که مدرسه رفتم معلمی نداشتم که دغدغهی کتابخوانی ما را داشته باشد، شاید هم فقط بد شانس بودهام، نمیدانم. با این حساب حق بدهید اگر میگویم با دیدن لیست کتابهایشان و آمار کتابهایی که طی سال تحصیلی در کلاسهايشان خوانده شده سر شوق آمدهام. اطلاعی از جزئیات آن و اینکه چقدر واقعی است ندارم ولی دیدن همینقدرش هم برایم جذاب بود.
الحق که معلم خوب گلیست از گلهای بهشتی!
به هرحال برایم جالب بود و خواستم بخشی از آن را برایتان به اشتراک بگذارم.
@ranjdarranj
دلم جواب بلی میدهد صلای تو را
صلا بزن که به جان میخرم بلای تو را
بهزلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را
کشم جفای تو تا عمر باشدم، هر چند
وفا نمیکند این عمرها وفای تو را
بهجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
تو از دریچهی دل میروی و میآیی
ولی نمیشنود کس صدای پای تو را
غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمهی بقای تو را
خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعدهی لقای تو را
هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم بهگل و سر کنم ثنای تو را
به آب و آینهام ناز میکند صورت
که صوفیانه بهخود بستهام صفای تو را
بهدامن تر خود طعنه میزنم زاهد
بیا که بر نخورد گوشهی قبای تو را
ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را
ز آه من به هلال تو هاله میخواهند
به در نمیکند از سر دلم هوای تو را
شبانیم هوس است و طواف کعبهی طور
مگر بهگوش دلی بشنوم صدای تو را
بهجبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیار کنم ز آن میان رضای تو را
گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را
چه شکر گویمت ای چهره ساز پردهی شب
که چشمم این همه فیلم فرحفزای تو را
چه جای من که بر این صحنه کوههای بلند
بهصف ستاده تماشای سینمای تو را
بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستارهی سحری چشم سرمه سای تو را
بهتار چنگ نوا سنج من گره زدهاند
فداست طرّهی زلف گرهگشای تو را
بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را
دل شکستهی من گفت شهریارا بس
که من به خانهی خود یافتم خدای تو را
#شهریار
رنج در رنج
@ranjdarranj