eitaa logo
🖊 رقص قلمᏪ
55 دنبال‌کننده
19 عکس
2 ویدیو
0 فایل
یه گوشه‌ی دنج برای ثبت احوالات خاص، لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/11460246736 لینک جوین https://eitaa.com/joinchat/1565787316Cabb00ee563
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نگاشته
✏️سلبریتی‌ها بی‌تقصیرند! آری؛ می‌دانم دلخور می‌شوید امّا باید بپذیریم که آن‌ها به اقتضای شغل‌شان که «شهرت‌طلبی» است، کار می‌کنند. این ما بودیم که همه جا راه‌شان دادیم، و هر جا تریبونی برای معرفی الگو بود، بلندگو به دست‌شان دادیم؛ ندادیم؟! این ما بودیم که هر ویژه برنامه‌ای در تلویزیون گذاشتیم، از آن‌ها به عنوان شخصیت موفق دعوت کردیم و کف برنامه، سوراخ سنبه‌ی زندگی‌شان را پرسیدیم تا جوانان دیکته کنند. این ما بودیم که هر جا سفیر فرهنگی خواستند، شالی بر گردن‌شان انداختیم و کنارشان عکس سلفی گرفتیم و ازشان تقدیر کردیم. این ما بودیم که هر جا بودجه‌ی کلان فرهنگی بود، به پای‌شان ریختیم تا برای‌مان سیاه‌نمایی تولید کنند و در آخر هم فرش قرمز برای‌شان پهن کردیم تا با وضع کذا و کذا، ژست هنرمند بگیرند! آن‌ها سلبریتی‌اند، شغل‌شان شهرت است، و طبیعت شهرت آن است که یک روز با این طرف باشی و روز دیگر آن طرف. مگر مملکت ما دانشمند و فرهیخته کم دارد؟! چرا فکر کردیم فرهیختگان را فقط باید کنج شبکه‌ی چهار ببریم و در مجامع نخبگانی دعوت کنیم؟ اشتباه از ما بود، ما سلبریتی‌ها را در جایی که نباید، قرار دادیم و حال گله‌مندیم که چرا اینگونه می‌کنند و از جوان‌مان دلخوریم که چرا چشم و گوش بسته حرف آن‌ها را می‌پذیرد... 🔹باید حقیقت را پذیرفت، مرد هزارچهره، نباید چهره‌ی الگو باشد! روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد! بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی‌آمد. نمی‌دانست الاغ بالا می‌رود ولی پایین نمی‌آید! پس از مدتی تلاش، ملا نصرالدین خسته شد و پایین آمد. ولی الاغ به شدت جفتک می‌انداخت و بالا و پایین می‌پرید تا اینکه سقف فرو ریخت و الاغ جان باخت. ملا که به فکر فرو رفته بود با خود گفت: لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم، هم آن جایگاه را خراب می‌کند و هم خود را هلاک می‌نماید! ✍️ ❗️انتشار فقط به صورت نقل قول (فوروارد)❗️ @negashteh | نگاشته
"تحول در سایه‌سار عزت حسینی" در مراسم جشن امام حسین علیه‌السلام، خانمی که مشغول پذیرایی بود، ناگهان به صندلی برخورد کرد؛ دو فنجان، نقش زمین شد و سینی کم‌مانده بود از دستش بیفتد؛ نگاه‌های سنگین و سهمگین حاضران، خجالت را بر چهره‌اش نشاند. خانم حاتم‌پور خم شد و آرام جمله‌ای به او گفت؛ در یک لحظه آن شرمندگی سنگین، به لبخندی سبک تبدیل شد. وقتی بعداً خواهرم از راز این تغییرِ حال پرسید، خانم حاتم‌پور پاسخ داد: «بهش گفتم: آفرین، خوب سینی را گرفتی.» آری نگاه ما نیز می‌تواند حسینی باشد و تنها شاهد فنجان‌های شکسته نباشد؛ بلکه ناظر فنجان‌های سالمِ مانده در سینی نیز باشد؛ چرا که اگر تمرکز، تنها بر فنجان‌های شکسته باشد، فنجان‌های سالم نیز در معرض شکستن قرار می‌گیرد؛ اما با نگاه حسینی می‌توان با وجود تیره کردن عمر از روزهای باقیمانده‌ی زندگی، بهترین بهره را برد. http://eitaa.com/morsalatmedia
هدایت شده از مریم اختریان
... وعده بزرگ در پیش است دل اگر آرام نمی‌گیرد، شاید هنوز کاری مانده است… شاید هنوز سهمی بر زمین مانده از ما برای آن وعده‌ی بزرگ. تلخیِ نقدها، میوه‌ی شیرینِ دلسوزی برای آرمان‌هاست. اما به یاد داشته باشیم که آشفتگیِ امروز ما، ریشه در یک طلبِ ناتمام دارد. دل اگر آرام نمی‌گیرد، شاید هنوز کاری مانده است… شاید هنوز سهمی بر زمین مانده از ما برای آن وعده‌ی بزرگ. آن وعده‌ی بزرگ، بی‌حضورِ مجاهدتِ فردِ فردِ ما محقق نخواهد شد. بهتر است به‌جای توقف در «چه شده است»، بر «چه باید کرد» تمرکز کنیم تا سهمِ زمین‌مانده‌مان را ادا کنیم.» _یادداشت ┄┅═✧☫مرسلات مدیا☫✧═┅┄ http://eitaa.com/morsalatmedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ظهور آمدنی است یا آوردنی؟ ظهور امام زمان (عجل‌الله‌‌تعالی‌فرجه‌الشریف) وعده‌ای قطعی و تخلف‌ناپذیر از سوی خداست؛ اما طبق سنت الهی، تحقق این وعده در گرو آمادگی ما می‌باشد. از آنجا که آن حضرت حاکمیت هیچ ستمگری را به رسمیت نمی‌شناسد و ظهورش منوط به تمکین در برابر ظالمان نیست، ظهور ایشان تجسم عینی آیه‌ی کریمه «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» خواهد بود. او برای اتمام حجت نمی‌آید، زیرا حجت همواره تمام است؛ بلکه ظهورش، تجلی نهایی حق بر باطل است؛ بنابراین، تا زمینه‌ی جهانی لازم فراهم نگردد و پذیرش همگانی شکل نگیرد، ظهور تحقق نخواهد یافت. در حقیقت، منتظران راستین باید به دو جنبه توجه داشته باشند: ۱. آمدنی بودن ظهور، که ایمان به وعده‌ی حتمی الهی است. ۲. آوردنی بودن ظهور، که نتیجه‌ی تلاش و آماده‌سازی انسان‌هاست. بنا بر آنچه گذشت بر عهده ماست که با تقوا، تلاش خالصانه، تدبیر، تزکیه‌ی نفس، توکل و استواری در ایمان، بستر ظهور آن منجی موعود و بهار حقیقی عالم را فراهم آوریم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرسلات مدیا
«عبرت» چند روزی از مرخصی‌اش از بیمارستان گذشته بود. دلم می‌خواست به عیادتش بروم، اما دودل بودم. هر بار که او را می‌دیدم، زبانش بند نمی‌آمد. پرحرفی می‌کرد، گاهی بی‌ربط و گاه تند و تیز؛ طوری که فقط از سر خجالت بود که ناسزا نمی‌گفت. نمی‌دانستم رفتن بهتر است یا چشم‌پوشی از دیدارش. چند روز با همین تردید گذشت تا اینکه مادرم پا درمیانی کرد. گفت باید سری به او بزنم. با اکراه پذیرفتم و راهی شدم. وقتی وارد اتاقش شدم و چشمم به او افتاد، دلم لرزید. چنان نحیف و درهم‌شکسته بود که بی‌اختیار اشک در چشمانم نشست. با زحمت بغضم را فرو دادم و لبخند تلخی زدم: – به‌به! چی شدی پسر! نکند جنگ مجروح شدی! چند قطره اشک از گوشه چشمانش سر خورد روی بالشت، لب‌هایش به زحمت تکان خورد: – داداش، خدا به من لطف کرد... لطف بزرگ! سرش را برگرداند و آرام گفت: این اتفاق‌ها برایم عبرت شد. نفس عمیقی کشید، برگشت به سمت من و ادامه داد: – چند وقت پیش، مثل خیلی‌ها، جانم به لبم رسیده بود. بدهی موتورم کمرم را شکسته بود، ضامنم هر روز هزار بار زنگ می‌زد و فحش می‌داد. هر جا رفتم، هیچ‌کس کمکم نکرد. می‌گفتند: «این روزها مگر پولی برای کسی مانده؟» کم‌کم خون جلوی چشمم را گرفت. از خانه زدم بیرون، بی‌هدف، پر از خشم و ناامیدی. خیابان پر از جمعیت بود، غوغای عجیبی بود. انگار دنیا به آخر رسیده! با خودم گفتم شاید دجّال ظهور کرده؟! اما شور جمعیت مرا هم گرفت. فریادها، هیاهوها... نفهمیدم کِی از میان مردم خودم را وسط آن شلوغی دیدم. تنها چیزی که در ذهنم بود این بود که خشمم را جایی خالی کنم. چند سنگ از زمین برداشتم تا به شیشه بانک بزنم. همان لحظه چشمم به صحنه‌ای افتاد که مرا میخ‌کوب کرد: یکی تابلویی را برداشته بود و بر سر مردی بی‌دفاع می‌کوبید. دیگری با قمه حمله می‌کرد. سی نفر افتاده بودند به جان آن مرد. جلو رفتم و فریاد زدم: – نزنیدش! او چه کار کرده؟ تو را خدا نزنید! اما ناگهان جمعیتی به سویم هجوم آوردند. نمی‌دانم چند نفر بودند. مشت و لگد و چاقو از هر سو می‌بارید. فقط حس کردم ضربه‌ای سنگین به پهلویم خورد، گرمای خون را روی تنم حس کردم، و دنیا تیره شد... وقتی به هوش آمدم، روی تخت بیمارستان بودم. تمام بدنم می‌سوخت. هیچ جایی نبود که درد نکند. اما از همه سخت‌تر، لحظه‌ای بود که مادرم بالای سرم آمد. چشمانش مثل باران می‌بارید و گفت: – بخدا حلالت نمی‌کنم! آمده‌ام بگویم اگر مُردی هم برایم مهم نیست. تمام زحمات عمرم به باد رفت! نگاهش پر از اندوه و سرزنش بود. شرمنده شدم. نمی‌توانستم چیزی بگویم. می‌خواستم فریاد بزنم: «غلط کردم!» اما زبانم بند آمده بود. چند لحظه سکوت کرد، بعد حق حق کنان گفت: – علی، تازه فهمیدم آن‌چه دیدم "اعتراض" نبود، آشوب هم نبود... جمعی انسان‌کُش و تروریست بودند، بدتر از یزید! من اشتباه کردم، فریب خوردم. ضربه‌هایی که خوردم، مشت‌ها و لگدها، تاوان همان غفلت بود. هیچ نعمتی در دنیا بالاتر از امنیت نیست! صدای حق‌حق گریه‌اش در اتاق پیچید. گفت: – علی، من تازه معنای "أرباً أرباً" را با گوشت و پوست فهمیدم! چند روز بعد دوباره مادرم آمد. این بار دستش دسته‌گلی بود. نشست کنار تختم و در حالی که اشک می‌ریخت گفت: – آفرین سامان جان! چشمم روشن شد. باورم نمی‌شد برای دفاع رفته بودی. و من باز شرم‌زده‌تر از پیش، فقط به زمین خیره ماندم. ┄┅═✧☫مرسلات مدیا☫✧═┅┄ http://eitaa.com/morsalatmedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرسلات مدیا
«شاخص» دلآشوبم و در وجودم غوغائی بر پاست، نگاهم به یک جهت متمرکز شده، به گمانم زاویه را درست تشخیص داده ام، باید بیشتر بیاندیشم، «آیا جهت را درست شناختم!» شرط عقل نیست که بدون شاخص حرکت کنم، زاویه های متفاوتی در چشم اندازم وجود دارد. به هر سمتی که زاویه‌ی دیدم را قرار می دهم باز هم همین شک و دودلی وجود دارد، راستش آدم گیج می شود. باید نشانه‌ای بیابم تا مطمئن شوم که انتخابم درست است یا خیر! به فکر فرو می روم، نقطه‌ای روشنی در ذهنم ایجاد می شود،گویا یافتم، ولی هم چنان همان اما و اگرها وجود دارد؛! «پس اگر درست است چرا همه به سوی آن جهت حرکت نمی کنند! نمی دانم پارامترشان چیست و بر مبنای چه سنجشی اینگونه انتخاب کرده اند؟ شعارشان یکی ولی مسیرشان متفاوت است!» نگاه‌ها هر کدام به سمت زاویه ای متفاوت متمرکز شده است. مگر می شود هدف یکی باشد ولی راه متفاوت! به تجربه ثابت شده که اگر همه‌ یک دید و مقصد مشترک بیابند و با هم در یک جهت حرکت کنند خطرات و آفاتش کمتر می شود، و آن زمان که مسیر خلوت باشد تلفات پویندگان بیشتر می شود حتی اگر مسیر درستی باشد، هم چنان که طی نمودن در بیابان تاریک و جنگل ترسناک و خلوت، خطر درندگان و دزدان بیابانی را دو چندان می کند. از خودم می پرسم؛ «چرا آنها بدون نشانه می روند!چگونه می خواهند به مقصد برسند!» دلم می خواهد بر سرشان فریاد بزنم و بگویم اینجاست آن شاخص و راه امنی که به دنبالش می گردید. شروع می کنم به خواندن؛ هر زمانی که حوادث ناگوار و پیچیده بر سر راهتان آمد رجوع کنید به نائب ما، وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا... و در آن راه متحد و باهم یکصدا باشید و از آن دست نکشید تا به مقصد برسید وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ... بدانید هر زمان خدا در دلهای شما الفت قرارداد غرق در نعمت شدید.  فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا (١) اکمال الدين صدوق، ج ٢، ص ٤٨٣. (۳)۱۰۳ سوره آل عمران ┄┅═✧☫مرسلات مدیا☫✧═┅┄ http://eitaa.com/morsalatmedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا