من دارم درجا میزنم.
آره! دارم روی احساساتم درجا میزنم و این خیلی خسته کنندهست.
اصلا مرحلهی بعدیای برای خودم توی زندگی تعریف کردم؟ نمیدونم! این خیلی مسخرست.
اینکه بنویسی بنویسی بنویسی
اینکه بگی درحال گشتنی
اینکه مدام سوال کنی
اما مرحلهی بعد چیه؟ جواب چیه؟ بعد از نوشتن چیه؟
نباید انقدر با خودم رودربایستی داشته باشم، چرا وانمود میکنم آدم دیگهایم؟ چرا طوری رفتار میکنم انگار خیلی کاملم؟
انقدر در دیدن دنیا ناتوانم که به دنیای درون خودم پناه آوردم. انقدر توی خودم غرق شدم که دنیارو نمیبینم، بیرون رو نمیبینم.
کبوتر سحرگاه؛
من خودم رو روی صندلی عقب یه ماشینِ بدون راننده که ترمزش خرابه زندانی کردم.
پنجرهها بخار کردن، و من دستهام رو بستهم تا نتونم بخار رو کنار بزنم،
تا نتونم بیرون رو ببینم.
اینچنینم، به همین مقدار مضحک.
انگار چشمام چیزی رو به جز خودم نمیبینن، انگار زندانی شدم، به خودم قل و زنجیر شدم.
من میخوام زندگی رو بیینم، نه خودم رو!
بیرون از پنجره آرزوی منه!!
من میخوام بیرون باشم،
از این دنیا بیرون باشم،
از این قل و زنجیر آزاد باشم،
از این چشمهایی که مدام بهشون خیره میشم رها باشم،
و فقط فراموش کنم منی هم هست!!!
پرچم را بلند کردم؛
تا آخرش دلم نیامد زمین بگذارمش.
دستانم دیگر درد را فراموش کردند
و یک امشب را فقط میخواستند حامل نام تو باشند.
به هر حال عشق تو سنگینتر از سنگینی عَلمت است... .