از اینهمه درندگی و شرارتی که تن کوچک و پاک کودکان معصوم را تکهتکه کرد، صورتهای سرخ و کبودی مادران و پدرانی که از فرط سوگ، مدام چنگ میخورند، که ای کاش فرزند خود را اینگونه پاره پاره در آغوش نمیگرفتند و اینچنین در گهوارهی خاک تاب نمیدادند؛
از کوچکی خودم، از ناتوانیام که نمیتواند ذرهای آب بر این آتشهای جگرسوز باشد مینالم...!
آتش خشمِ غمِ مظلومیتشان از قلب من شعله میکشد، صورتم را میسوزاند، زیر چشمانم را زخم میکند و از چانهام میچکد بر دستان خالی از لطف من... .
https://eitaa.com/mycupoftea/3536
قدر یک دریا التماس دعا دارم جاسمین:))
چه در صحرای ذهنت و چه در صحرای عراق، خیلی از این شادمانم که بالاخره به این صحرای عظیم الشأن راه پیدا کردی. جایی که روزها دلت برایش پر میزد، حالا تنت هم راهی صراطش شده... .
نمیدانم، یک جای کار را اشتباه رفتهام. یک چیز را جا انداختهام، یک تکه از علتِ قلبم را، یک تکه از زندگیام را که عاشقش هستم فراموش کرده بودم. آنقدر از خود شرم دارم، که نمیدانم، چرا من دردی ندارم؟ نمیشد دردهایمان را جابههجا کنیم؟
اصلا حواست کجا بود، رَهی؟ رَهی، راهت درست است؟ رَهی، تو مسافر کدام راهی؟
دانستن اینکه چیزی را از پسِ شروع جا گذاشتهای وحشتناکترین نوع آگاهیست! مسافر، بارت کج است! این راه طویل را آمدهای، باید برگشت تا بار جا گذاشته و فراموش شده را به یادآورد؟
اما با این اوصاف این آگاهی چیزی جز خیر و لطف، از سمت خدای مهربانم نیست. اگر نمیدانستم، اگر زمانی که دیگر دیر شده بود میفهمیدم، حالم هیچ فرقی با عذاب شدگان الهی نداشت.
خدا از سر تقصیراتم بگذرد... .
کبوتر سحرگاه؛
نمیدانم، یک جای کار را اشتباه رفتهام. یک چیز را جا انداختهام، یک تکه از علتِ قلبم را، یک تکه از
مادر هم باید بگذرد، وگرنه گناهی که در حق او مرتکب شدم تا آخر به پای من قلاب میشود.
میترسم از اینکه بار را جا بگذارم، میترسم... .
هدایت شده از چای و ایوون
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را از ما گرفته؛
بیا آنهارا رها کنیم بلکه شاید رسیدیم.. الهی که توانا باشیم..
-صراط بود که میگفت آنجا که راهی شدی، گاهی باید از بارهای اضافه بگذری تا برسی-
کبوتر سحرگاه؛
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را
راست میگویی...شاید آنچیزی که باید با خود ببریم، تنها در دستانمان هم جا میشود... .
در فکر صراط هستم.
او به من گفت: «ذکر یعنی یادآوری همان چیزی که از فراموش کردنش میترسی. پس متوسل میشوی، پس چنگ میزنی و با افکارت گلاویز میشوی، ذکر میگویی و میگویی و میگویی، مبادا یادت برود چه بودی، چه میخواستی و آنی که در سبب پیدا کردنش هستی، کیست.
ذکرش را میگویی، و آرام میشوی... .»