کبوتر سحرگاه؛
نمیدانم، یک جای کار را اشتباه رفتهام. یک چیز را جا انداختهام، یک تکه از علتِ قلبم را، یک تکه از
مادر هم باید بگذرد، وگرنه گناهی که در حق او مرتکب شدم تا آخر به پای من قلاب میشود.
میترسم از اینکه بار را جا بگذارم، میترسم... .
هدایت شده از چای و ایوون
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را از ما گرفته؛
بیا آنهارا رها کنیم بلکه شاید رسیدیم.. الهی که توانا باشیم..
-صراط بود که میگفت آنجا که راهی شدی، گاهی باید از بارهای اضافه بگذری تا برسی-
کبوتر سحرگاه؛
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را
راست میگویی...شاید آنچیزی که باید با خود ببریم، تنها در دستانمان هم جا میشود... .
در فکر صراط هستم.
او به من گفت: «ذکر یعنی یادآوری همان چیزی که از فراموش کردنش میترسی. پس متوسل میشوی، پس چنگ میزنی و با افکارت گلاویز میشوی، ذکر میگویی و میگویی و میگویی، مبادا یادت برود چه بودی، چه میخواستی و آنی که در سبب پیدا کردنش هستی، کیست.
ذکرش را میگویی، و آرام میشوی... .»