انقدر در دیدن دنیا ناتوانم که به دنیای درون خودم پناه آوردم. انقدر توی خودم غرق شدم که دنیارو نمیبینم، بیرون رو نمیبینم.
کبوتر سحرگاه؛
من خودم رو روی صندلی عقب یه ماشینِ بدون راننده که ترمزش خرابه زندانی کردم.
پنجرهها بخار کردن، و من دستهام رو بستهم تا نتونم بخار رو کنار بزنم،
تا نتونم بیرون رو ببینم.
اینچنینم، به همین مقدار مضحک.
انگار چشمام چیزی رو به جز خودم نمیبینن، انگار زندانی شدم، به خودم قل و زنجیر شدم.
من میخوام زندگی رو بیینم، نه خودم رو!
بیرون از پنجره آرزوی منه!!
من میخوام بیرون باشم،
از این دنیا بیرون باشم،
از این قل و زنجیر آزاد باشم،
از این چشمهایی که مدام بهشون خیره میشم رها باشم،
و فقط فراموش کنم منی هم هست!!!
پرچم را بلند کردم؛
تا آخرش دلم نیامد زمین بگذارمش.
دستانم دیگر درد را فراموش کردند
و یک امشب را فقط میخواستند حامل نام تو باشند.
به هر حال عشق تو سنگینتر از سنگینی عَلمت است... .
هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
غمهای بسیار چشیدیم؛
اما عجب طعمی داشت، غمِ تو...!
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن❤️🩹
@SayingsOfAlavi
کبوتر سحرگاه؛
میگریم از مظلومیت جانهایی که مانندشان را جز در سلوکِ حسینی ندیدهام... .
هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
●آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام):
اگر کوه ها از جا کنده شده...
تو ثابت و #استوار باش...
دندون هات رو بهم فشار بده...
سرت را به خدا بسپار...
به صف آخر لشکر دشمن نگاه کن
به تعداد زیاد دشمن نگاه نکن
چون پیروزی از سمت خداست
@SayingsOfAlavi |
نهجالبلاغه خطبه ۱۱
گاهی فکر میکنم که شاید کمی باید آرامتر باشم. آرامتر با خود بگویم، آرامتر قلم را در دستانم فشار دهم، آرامتر روی کاغذها خراش بیندازم.
در این بازیهایی که فرای خودکوبیهای معمولیام رفتهاند، یک چیزی به آرامی جا خوش کرده و خوابش رفته است.
قبلاً هم گفته بودم، شاید آرامتر از این خونی که حال، در رگهایم در جریان است، تا به حال در من نجوشیده؛ شاید منی ساکتتر از این ندیده بودم.
قصههای این روزهای من سراسر فهمیدنِ بزرگ شدن است. درست است گیج و منگم، درست است اصلا چیزی حالیام نمیشود، اما خب، اشکالی ندارد.
همینطور که روی زمین چمنهای نمدار لم دادهام، خورشید تمامِ مرا گرم میکند و من از لطافتش از هوش میروم.