هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
●آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام):
اگر کوه ها از جا کنده شده...
تو ثابت و #استوار باش...
دندون هات رو بهم فشار بده...
سرت را به خدا بسپار...
به صف آخر لشکر دشمن نگاه کن
به تعداد زیاد دشمن نگاه نکن
چون پیروزی از سمت خداست
@SayingsOfAlavi |
نهجالبلاغه خطبه ۱۱
گاهی فکر میکنم که شاید کمی باید آرامتر باشم. آرامتر با خود بگویم، آرامتر قلم را در دستانم فشار دهم، آرامتر روی کاغذها خراش بیندازم.
در این بازیهایی که فرای خودکوبیهای معمولیام رفتهاند، یک چیزی به آرامی جا خوش کرده و خوابش رفته است.
قبلاً هم گفته بودم، شاید آرامتر از این خونی که حال، در رگهایم در جریان است، تا به حال در من نجوشیده؛ شاید منی ساکتتر از این ندیده بودم.
قصههای این روزهای من سراسر فهمیدنِ بزرگ شدن است. درست است گیج و منگم، درست است اصلا چیزی حالیام نمیشود، اما خب، اشکالی ندارد.
همینطور که روی زمین چمنهای نمدار لم دادهام، خورشید تمامِ مرا گرم میکند و من از لطافتش از هوش میروم.
نه، من آنقدرها هم تسلیم نیستم.
اما خب، بعضی اوقات از این افکار خوابم میگیرد.
میدانم که خوشاقبالترین فردی هستم که میتوانم تصور کنم، زندگی من در تاریخی رقم خورده که این را خوب میدانم.
من دیدم، این دنیا را زمانی که باید دید، دیدم.
همیشه حسرت آن شور و معنویت جوانان و مردمی که دهه ۶۰ را به چشم خود دیده بودند، میخوردم.
اما خدا موهبتی آنچنان عظیمتر نصیب دیدگان من کرد، که تا عمر دارم باید در سجدهی قدرش باشم.
دیگر از جایی به بعد، دلم برای نداشتههایم نسوخت. انگار این درد طبیعیست؛ اگر طبیعی نبود، از پنج ماهِ پیش تحملش نمیکردم.
تنهایی من طبیعیست، بیکسی و بیهمدمی در زندگیام طبیعیست.
اما میترسم از آنکه کسی مرا محدود نکرده باشد، و من در این مدت فقط در دامِ قربانی بودن خود افتاده باشم.
اما خب، وقتی میگویم واقعاً دیگر دردی ندارد، جدی میگویم.
محلی ساختم تا افکاری که هیچکس از دور و بریهایم نمیخواهد به آنها گوش دهد را، برای خود نگه دارم.
دلم را نمیدانم به چه، اما به چیزی بزرگ گرم کردهام.
چشمم به پرچم الله افتاد، به آن تابوتهای عظیم. آنقدر بزرگ، که کل ایران میخواست در آنها جای بگیرد.
دیدهام سوخت، چشمانم سوخت، از سرخیِ خون سوخت، از این ماتم سوخت. سوختم، سوختم، آه که چقدر بد آتش گرفتم... .
غمِ کل عالم در دلم زنده شد، خون شروع کرد جوشیدن. خون بود که از سر و روی ما میریخت. درد بود که داشت قطرات اشک را میسوزاند. آن خون، از عشق بود، به سرخیِ اندوهناکِ شعلهی آتش.
اگر روزی دلتان هوای صحبت کرد، من صحبت را دوست دارم... .
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِگمگشته؛