دلی که راحت میشکند را با بچه بازیهایت به زمین میکوبی!
تا به حال هیولایی مثل تو ندیده بودم.
اصلا در دایرةالمعارف تصاویرم، مانند تو پیدا نمیکنم!
فکر میکنی خداوند بیچون و چرا میپذیرد؟ نمیپرسد که آن را ول کردی و این را چسبیدی، چه شد؟
کِی آنقدر از دستم خارج شدی که شعلهی تکبّرت دامن من را هم دارد خاکستر میکند؟!
بلند شو که نمیخواهم ببینمت.
به یاد دارم مدتی را که حتی نام خدا را بر زبان نمیآوردم، گویی دستی بر دهانم فشرده میشد که مبادا از دهانم "الله" خارج شود!
همان الله مرا از دستان شیطان نجات داد؛
با همان هم باید خود را حفظ کنم... .
هدایت شده از چای و ایوون
راهیِ سفر شدم، سفری که انتهایش تویی اما میانهٔراه خیلی ها درگیرِ طوفان و گردبادِ شن شدند؛ به راستی به تو چنگ میزنیم همه، باشد که رستگار شویم..
روزها میگذرند و من در این راه گم گشتهام، از زمان جا ماندهام و خود این را نمیدانم.
همان لحظه که از دستها غافل میشوم و به صورتها خیره میشوم، همه چیز میلغزد، خراب میشود، از هم میپاشد، میریزد، خرد میشود، ریز ریز میشود، تکه هایش در هم میخورد و من بیهوش میشوم.
دنیا میخواهد همیشه این را به من گوشزد کند. خیلی زیرپوستی و آرام؛ اما مداوم. به من یادآوری میکند که فرصتی برای نگاه در آیینه نیست. به دستانت نگاه کن، همیشه به اعمالت نگاه کن!
همیشه احساس میکنم یه دیواری در هر مرحله و موضوعی از زندگیم هست که با دستای خودم سیمانشو هم زدم، بعد آجرای نیمه پخته رو بهم ریخته روی هم گذاشتم تا فقط جلوم رو نبینم. اصلا نظم ذهنی انگار در من جایی نداره.
تازگی، بعضی آجرا کمی جابهجا شدن، بعد زیباتر چیده شدن و تبدیل شدن به دیوار یک باغ، که پر از پیچک و درخت انگوره.
اما خب، هنوز تکلیف خودم با خودم معلوم نیست.
بعضی دیوارا خیلی بیمعنیان، بیجا و عجیب چیده شدن. اصلا حتی نمیدونم از چه خاکی برای درست کردنشون استفاده کردم.
گفتم دلی به دریا بزنم، یه لحظه از اون دیوارها به بیرون نگاه کنم.
بیرون، هم زیباست و هم غریب...
عجیب و هم غریب.
بیمزه و خندهدار،
دردناک و بیحوصله،
اما خب، میبخشیم.