گلزار شهدا، امامزاده، حرم حضرت معصومه(س) و...هرچیز دیگری که قرار است امروز قسمت ما باشد. :))
زندگی بخشِ من، عشق یکسری افراد نسبت به چیزهایی فرای محدودیتهای انسانیه.
عشقی بیادعا و پر از تلاشی که برای جوونههای دل من، شدن نور خورشید و طراوت آب.
هدایت شده از چای و ایوون
و الهی که ثروتمندم کنی با بخشیدن دو چشمِ خیس به من. به هنگام روضه و... دیدنِ حرم:)))
دستم را روی گلهای زرکوب ضریحش کشیدم و گفتم: «اگر حاجتم رو بدی، قول میدم زودی برگردم!»
آخر چیزی در دلم میتپید که حتماً حاجتم را از او میگیرم. نمیدانم چرا، شاید به خاطر خلوتیاش، یا از سر کنجی و خاکی بودنش. هرچه که بود این یقین را به من بخشید که حتماً راهی بهتر در پیش دارم. میدانم که طلب دعایی که از سمتش به سوی خدا کردم، مستجاب خواهد شد... .
۱۴۰۵/۵/۱
از اینهمه درندگی و شرارتی که تن کوچک و پاک کودکان معصوم را تکهتکه کرد، صورتهای سرخ و کبودی مادران و پدرانی که از فرط سوگ، مدام چنگ میخورند، که ای کاش فرزند خود را اینگونه پاره پاره در آغوش نمیگرفتند و اینچنین در گهوارهی خاک تاب نمیدادند؛
از کوچکی خودم، از ناتوانیام که نمیتواند ذرهای آب بر این آتشهای جگرسوز باشد مینالم...!
آتش خشمِ غمِ مظلومیتشان از قلب من شعله میکشد، صورتم را میسوزاند، زیر چشمانم را زخم میکند و از چانهام میچکد بر دستان خالی از لطف من... .
https://eitaa.com/mycupoftea/3536
قدر یک دریا التماس دعا دارم جاسمین:))
چه در صحرای ذهنت و چه در صحرای عراق، خیلی از این شادمانم که بالاخره به این صحرای عظیم الشأن راه پیدا کردی. جایی که روزها دلت برایش پر میزد، حالا تنت هم راهی صراطش شده... .