دوست دارم یک بار هم که شده به جای به هم بافتن کلمات، از هم بشکافمشان و بگویم: ناراحتم.
نازنین، من تورا گم کردم، نازنین، کجایی نازنین؟
نازنین، برگرد نازنینم...برگرد... .
نازنینم، چرا برایم از روزهایت ننوشتی؟ چرا هر صفحهی این دفتر را ورق میزنم، خالیتر میشود؟ چرا تورا پیدا نمیکنم؟ چرا تاریخی برای حرفهایت ننوشتی؟ من تورا در گردباد زمانه گم کردم نازنین، نازنین کجایی؟
ورق ها واقعاً خالی بودن، واقعاً تاریخی نوشته نشده بود، واقعاً نازنین رو گم کردم.
دجّال کجاست؟! حالا میدانم کجاست. میدانم که دقیقاً در آغوش من است؛ دجّال در قلب من خانه کرده و بر تخت پادشاهی ذهنم نشستهاست و آرام و فریبنده میگوید: تو کر و کور هستی، بگذار من چشمها و گوشهایت بشوم.
درست مانند خوابی که دیدم...همه چیز از یک تکهی کوچک شروع شد، اما مهمترین چیز را نابود کرد، آره...آن خواب یک پیشگویی بود... .
«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
کبوتر سحرگاه؛
«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
نمیدونم، نمیدونم...کاش واقعاً عاشق بشم.
إِلٰهِى وَأَلْحِقْنِى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائِفاً مُراقِباً.