دجّال کجاست؟! حالا میدانم کجاست. میدانم که دقیقاً در آغوش من است؛ دجّال در قلب من خانه کرده و بر تخت پادشاهی ذهنم نشستهاست و آرام و فریبنده میگوید: تو کر و کور هستی، بگذار من چشمها و گوشهایت بشوم.
درست مانند خوابی که دیدم...همه چیز از یک تکهی کوچک شروع شد، اما مهمترین چیز را نابود کرد، آره...آن خواب یک پیشگویی بود... .
«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
کبوتر سحرگاه؛
«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
نمیدونم، نمیدونم...کاش واقعاً عاشق بشم.
إِلٰهِى وَأَلْحِقْنِى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائِفاً مُراقِباً.
انگار میخواهند قلب آتشزده شدهام را در دستانشان خاکستر کنند. کاش زودتر شعلهاش خاموش شود، خرد شود و برود پی کارش؛ تا دیگر سوزشش قلقلک دلِ پلید این حرامزادگان نشود.
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
https://eitaa.com/edrakxa/9654
«چرا که بزرگترین گشایشها و باشکوهترین طلوعهای خورشید، در اعماق تاریکی اتفاق افتادن.»
:))))