«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
کبوتر سحرگاه؛
«اگر خوشبختترین آدم روی زمین بودی، جوری که غم هیچ بنی بشری ناراحتت نمیکرد، بازهم منو میخواستی؟»
نمیدونم، نمیدونم...کاش واقعاً عاشق بشم.
إِلٰهِى وَأَلْحِقْنِى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائِفاً مُراقِباً.
انگار میخواهند قلب آتشزده شدهام را در دستانشان خاکستر کنند. کاش زودتر شعلهاش خاموش شود، خرد شود و برود پی کارش؛ تا دیگر سوزشش قلقلک دلِ پلید این حرامزادگان نشود.
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
https://eitaa.com/edrakxa/9654
«چرا که بزرگترین گشایشها و باشکوهترین طلوعهای خورشید، در اعماق تاریکی اتفاق افتادن.»
:))))
آه، واقعاً آه.
من درختی ندارم.
حتی نمیدانم زمینی برای کاشت درخت از آنِ خود دارم یا نه.
نمیدانم کجا ایستادهام. نمیدانم چه چیزی را دارم گم میکنم. امّا خدا جانم؟ میدانم، میدانم که برای من عزیز بودی. تو همیشه عزیز هستی، این من خودش را گم کرده.
میشود برگردم؟