انگار میخواهند قلب آتشزده شدهام را در دستانشان خاکستر کنند. کاش زودتر شعلهاش خاموش شود، خرد شود و برود پی کارش؛ تا دیگر سوزشش قلقلک دلِ پلید این حرامزادگان نشود.
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
https://eitaa.com/edrakxa/9654
«چرا که بزرگترین گشایشها و باشکوهترین طلوعهای خورشید، در اعماق تاریکی اتفاق افتادن.»
:))))
آه، واقعاً آه.
من درختی ندارم.
حتی نمیدانم زمینی برای کاشت درخت از آنِ خود دارم یا نه.
نمیدانم کجا ایستادهام. نمیدانم چه چیزی را دارم گم میکنم. امّا خدا جانم؟ میدانم، میدانم که برای من عزیز بودی. تو همیشه عزیز هستی، این من خودش را گم کرده.
میشود برگردم؟
عزیزان، امشب در جمکرانِ مولایمان صاحبالزمان، در مجلس عزاداریِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و نوهشان امام حسن مجتبی علیهالسلام، به یاد همگیتون بودم:))
کبوتر سحرگاه؛
چون اون هیولا دیگه نیست، ولی مدت زیادی مهمون خونهی قلبم بود. شاید در حال حاضر، دارم از داخل خونه،
بهت گفتم نیا توی خونهم! مگه کری؟! زدی در و سقف خونهم رو پکوندی! مگه تو پشت پنجره نبودی؟ توی خونهی من که برای تو جا نیست. الآن بارون میاد، چیکار کنم؟! هردومون خیس میشیم!