آه، واقعاً آه.
من درختی ندارم.
حتی نمیدانم زمینی برای کاشت درخت از آنِ خود دارم یا نه.
نمیدانم کجا ایستادهام. نمیدانم چه چیزی را دارم گم میکنم. امّا خدا جانم؟ میدانم، میدانم که برای من عزیز بودی. تو همیشه عزیز هستی، این من خودش را گم کرده.
میشود برگردم؟
عزیزان، امشب در جمکرانِ مولایمان صاحبالزمان، در مجلس عزاداریِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و نوهشان امام حسن مجتبی علیهالسلام، به یاد همگیتون بودم:))
کبوتر سحرگاه؛
چون اون هیولا دیگه نیست، ولی مدت زیادی مهمون خونهی قلبم بود. شاید در حال حاضر، دارم از داخل خونه،
بهت گفتم نیا توی خونهم! مگه کری؟! زدی در و سقف خونهم رو پکوندی! مگه تو پشت پنجره نبودی؟ توی خونهی من که برای تو جا نیست. الآن بارون میاد، چیکار کنم؟! هردومون خیس میشیم!
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
کاش خودم خرابش میکردم، نه تو.
خدایا میشود بصیرت دیدن نعمتهایت را به من ببخشی؟ این روزها حس میکنم کورِ کور شدهام.