«خدا را از یاد نبرید؛ که آدمی وقتی خدا را فراموش میکند، کمکم خودش را هم گم میکند. و آنان که از خدا دور میشوند، سرانجام از خویشتن نیز بیگانه میگردند.»
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
پس به راستی، تنها تو هستی که مارا تیره بخت و خوش بخت میکنی، ای خالق. هدایتمان کن.
این یه مرحلهست که باید ازش سربلند بیرون بیام، مرحلهای که درش میتونم ثابت کنم واقعاً در این مدت تغییر کردم.
خدایا، خودت حواست به دلم باشه، که یادم نره این تغییرات رو مدیون کی هستم.
https://eitaa.com/mycupoftea/4047
وای، دقیقاًاا میفهمم چه هیجانی داره=))
گفتی دینی، یاد این افتادم که من سال نهم برای معلم دینیمون، حالا به هر دلیلی بچهی جالبی به حساب میومدم-(شاید چون اطلاعات دینیم بیشتر بود، یا بیشتر به درسش اهمیت میدادم)
هروقت حرفی پیش میومد، من بدون ترس دست بالا میکردم و ایدهها و حرفهای ناگفتهای رو که بقیه بهش توجه نمیکردن رو میگفتم. اما علاقهی معلم به حدی بود که وقتی دستم رو بالا میکردم، بچههارو ساکت میکرد، میگفت ببینید چی میگه. و خلاصه...نگاههای سنگین بقیه رو قشنگ روی خودم حس میکردم-- سر همین موضوع بعد از چندوقت دیگه دستم رو بالا نبردم. اما الآن که به اون زمان فکر میکنم، حالا میفهمم چه زن خوبی بود... و میبینم چه فرصت خوبی رو برای داشتن ارتباط با یه آدم خوب از دست دادم، اون هم سر فشار بیخودی و نگاه دیگران. از همین چیزها به این رسیدم که باید هرطوری که شده پای اعتقادم بمونم، حتی به قیمت تنها موندن.
خلاصه، این به من اثبات شده که مدرسه، هر دقیقهش واقعاً رشده، البته اگر دانشآموزش بخواد-
https://eitaa.com/mycupoftea/4050
هومم...اما من فکر نمیکنم بیرحمی باشه. بیرحمی اینه که وقت و ذهنت صرف این آدمها بشه.
اگر این بیرحمیه منم باید بیرحمتر باشم--
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
کبوترسحرگاه، همون کبوتری که صبحگاه شروع میکنه به ستایش و حمد خدا. همونی که گاهی هیولاها خنجش میزنن ولی نور رو آخر پیدا میکنه..
کبوتر سحرگاه. دوست خوب منه. دوست خوب من در صراطی که طی میکنم.
کبوتر سحرگاه؛
کبوترسحرگاه، همون کبوتری که صبحگاه شروع میکنه به ستایش و حمد خدا. همونی که گاهی هیولاها خنجش میزنن
دارم لبخند میزنم، یه لبخند خیلی بزرگ، جاسمین:))
خیلی خوشحالم که تو هم در این راه منو دوستِ خودت میدونی، از ته دل.
خیلی نازی، خیلی. :))
https://eitaa.com/mycupoftea/4065
چقدر دیدار شیرینی میشه-با کوکی سیب و دارچین--
کبوتر سحرگاه؛
https://eitaa.com/mycupoftea/4065 چقدر دیدار شیرینی میشه-با کوکی سیب و دارچین--
اتفاقاً خیلی خوب میشه-(حرفها دارم!)
کبوتر سحرگاه؛
اتفاقاً خیلی خوب میشه-(حرفها دارم!)
حقیقتا امروز سر کلاس آمار یادت افتادم، گفتم شاید جاسمینهم همینقدر که من با این موجود(منطقِ درس احتمال) حس خوبی کردم، ارتباط بگیره-(لازمه بگم همرشته و همپایهای هستیم؟)
https://eitaa.com/mycupoftea/4082
بلی بلی، همینقدر جذاب=)
برای ماهم خیلی وقت نیست که شروع شده(کلا دوروزه)- و باید بگم آره، واقعاً فرصت مهمیه برای مرور درسهای سال پیش(خودم الآن میگم کاش کمی مرور میکردم قبل از شروع)
:)) هیهی، امیدوارم به دلت بشینه- درس شیرینیه.