eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
30 دنبال‌کننده
50 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قدرتت در مقابل وجودیت انسانی‌ و نفسانی‌ات چقدر است؟
تو باید قدرتی بیابی که منشأش آسمان است. از آسمان ستاره می‌ریزد، چقدر برای با دست جمع‌کردنشان استقامت و صبر داری؟
وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ ۝ وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ «و اینکه برای انسان جز حاصل تلاش او نیست؛ و تلاش او به‌زودی دیده خواهد شد.» سورهٔ نجم، آیات ۳۹–۴۰
این ورود جدید من به اجتماع، زمینی سخت برای امتحان من است. امتحان از تمام آنچه در این مدت طولانی جمع کرده‌ام، که از تمام آن، تنها دو ماهش را سودآور و مفید می‌بینم.
امتحانی بزرگ. آزمونی کاملا خاص، مشخص و سرسام آور، که با هر لحظه‌اش، روبه‌روی تو و تمام اعمالت علامت سوال می‌کشد. «ما قلبت را در میان جمعیت امتحان می‌کنیم. به راستی که آیا تو مؤمنی حقیقی هستی؟»
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
از تو رزقی نمی‌طلبیم، ما به تو روزی می‌دهیم و همانا..
خاکِ وجودم هنوز آنقدر زنده نیست که دانه‌ای را زنده سازد.
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ «هیچ چیزی مانند او نیست.» سوره شوری، آیه ۱۱. آنجا بود که فهمیدم چقدر راه را کج رفته‌ام. باید بهتر می‌دانستم که آن خدایی که در ذهن دارم، خیلی کوچک‌تر از خدای حقیقی‌ست. این من هستم که کوچک، ناتوان و محدود هستم. این را باید مدام به خود یادآوری کرد، آری؛ که خدا خیلی از آن موجودی عظیمی که برای خودت متصور شده‌ای، بزرگ‌تر است. هیچ چیزی، مانند او نیست. خدا مرا ببخشد. باید دوباره بازگردم و بگویم: سبحان الله! خدا منزّه است از هرآنچه من درباره‌‌اش پنداشته‌ام، اما در شأن‌ راستین‌ش نیست... .
هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا الْأَحْزَاب-۱۱ «آنجا بود که مسلمانان در معرض امتحان قرار گرفتند و دچار تزلزل و اضطرابِ شدید شدند!»
وقتی حالت از لجن‌زاری که همه‌ش در آن دست و پا می‌زنی به‌هم می‌خورد، چه می‌کنی؟ اصلا چه می‌شود کرد؟ رفتن خیلی آسان است، برگشتن به همان اندازه سخت. از این دست و پایی که مانعشان می‌شوم ناراحتم. آنها خودشان می‌دانند چه کنند، اما من نمی‌گذارم؛ امانشان نمی‌دهم. هرروز بدتر از دیروز است. فکر می‌کردم قرار است بهتر باشد. دیگر حالم در استعاره جای نمی‌گیرد. اصلا دیگر نمی‌توانم. از این کلمه متنفرم. من گفته بودم می‌توانم، باید بشود. گفته بودم برمی‌گردم، بالاخره. اما چه شد؟ دارد تمام می‌شود. با هر تیک‌تاک عقربه، یک ضربه به سرم می‌خورد. دارم له می‌شوم. زیر این چرخ دنده‌ها، زیر این عقربه‌ها، زیر این صفحه‌ی عددنما دارم خُرد می‌شوم. کاش این‌ها همه خواب باشند. کاش مغزم دست بردارد از تحلیل‌ این خزعبلات. حس زنده بودنی را که برایش شَصت و اندی روز تلاش کرده بودم را دارم سه روزه به باد می‌دهم. کاش کودکی کتک‌‌خورده بودم. این قلب‌درد، دردش خیلی بیشتر است. حرکات انگشتانم برای نوشتن را به سخره می‌گیرم. چرا فکر می‌کنند قرار است معجزه‌ای رخ بدهد؟ چرا فکر می‌کنند دوباره جرقه خواهند زد؟ این توهمات را کی به خورد عصب‌هایشان داده؟ همه‌اش کار‌ خودم است. هنوز هم نمی‌توانم از دست رفتن آن همه از خدا کمک خواستن‌ها و عهد‌ بستن‌ها را قبول کنم. نمی‌توانم بپذیرم که تمام شده. آری، یک بار گفتم، دوبار گفتم، سومین بار هم می‌گویم که نباید اینطوری شود، نباید و نمی‌شود! نمی‌گذارم، نه، نمی‌گذارم زحماتم به باد روند. اگر بنا به سقوط است، انگشتانی که مرا لب دره نگه داشته بودند را رها می‌کنم. سقوط می‌کنم، هبوط می‌کنم. از ته دره هم که شده دوباره لنگ لنگان خودم را بر زمین می‌کشم. خونم را روی سنگ‌های کوه می‌کشم تا ردی از زنده بودنم باشند. بال‌هایم را از جا می‌کنم و زیر خاک دره دفن می‌کنم. من باید دوباره برگردم، برمی‌گردم.