کبوتر سحرگاه؛
وقتی حالت از لجنزاری که همهش در آن دست و پا میزنی بههم میخورد، چه میکنی؟ اصلا چه میشود کرد؟ ر
بالاخره دستم رو ول کردم، تا اطلاع ثانوی خدانگهدارتون.
آن شبی که روی جدولهای خاکین پارک نشسته بودیم، نور لامپ افتاد توی چشم هامون. گفتم بلند شو بریم، اما نگو تو با نور لامپ داشتی ذوب میشدی. آخه این چه جسم نحیفیه که با گرمای یکذرهایِ لامپ، وا میره؟ اما حالا متوجه شدم مشکل از جسم تو نبود، مشکل از جنسی بود که من روی آن با مدادْ چندین خط پشتسرهم، با خط میخی نوشته بودم.
خلاصه، بادِ مهربون خدا به ما وزید و تو با باد رفتی. اونجا بود که فهمیدم کربن مداد خیلی کمتر از خاک رسش بود.
آن نارنجی نحس که تورا به گل قالی کشاند، همهاش تقصیر من بود.
نتیجه میگیریم که مداد بیکربن خیلی بهتر از ماژیک نارنجیه.
این خرگوش وحشیه!
همه فرار کردن. گلهشون بالاخره هجوم آورده بود. راهی ندیدم، راهی که بقیه خاکش رو لگد کردن رو تشخیص ندادم. دویدم بالا و روی یک سنگ وایسادم. یکی از همونها به دنبال من بالا پرید و ناخنهاش رو به پارچهی پاچهم گیر داد. غبار و خاکی که ازش بلند شد، تمام حلق و دهنم رو پر کرد.
از سرعتش وحشت کردم، ترس رو از چشمام خوند و دندونهای وحشیش رو نشونم داد. میتونستم خیال کنم که زخمی که قصد کرده روی تنم بندازه، قراره چه عمقی داشته باشه.
با شدت پام رو تکون دادم، دستم رو روی صورتش گذاشتم و هولش دادم.
پرت شد. فرار کردم. نجات پیدا کردم. تسلیم دندونهاش نشدم، نه.
صحرای من وسط آسفالت بود، میون جمعیت.