انگار سالهاست به باغ سر نزدهام. مدتهاست که نمیبویم. مدتهاست درِ خانهی خود را نکوفتهام.
دستم را عقب میکشم، مردد و شلختهام.
نگاهی به دستانم میکنم.
درِ خانه، دلش تنگِ لمس دستان پاک اوست؛ از دلتنگی دیگر ترک برداشته. میخواهد شکافته شود. میخواهد تا جانش بر زمینِ پای او بریزد. او تشنهی برگشت اوست... .
بیا و در خانهام را بزن.
به دستان پر از نورت که مرز زمین و بهشت را کنار میزند، قَسمت میدهم؛ به حدودِ زمینی من رحم کن.
هنگام سکوت، کسی در جمع شعری خواند که دلم از شدت زیبایی کلماتش به هم خورد. من هم خواستم بنویسم، اما کلمات نمیتوانستند مرا مرتب کنند. نتوانستند و قطره شدند و لغزیدند روی آن تپهی خشک از محبّت.
احساسات در سرخی جانم جریان گرفته بودند و قلبم از آنچه بر سرش آمده بود سخت میتپید. اشک میریختم که چرا این دهان آنقدر بسته است؛ که چرا هیچ رشتهجملهی آهنگینی از این سر و کله بیرون نمیزند؟
به منتهای خطخطیهای پشتبهپشت هم رسیده بودم. شعری ننوشتم، اما جملهای را زمزمه میکردم... ترنمی داشت که برایم آشنا بود، برای قلبم.
«هرگاه شوریدهحال و پریشان گشتم، دانستم که این عشق اهلبیت است که سینهی من از نور آن خالی شده.»
اومدم از عظمت معجزهی به دنیا اومدن نوزادها بنویسم، فهمیدم زبانم قاصره؛
فقط اینکه بوی بهشت میدن، همین.
هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
زمان:
حجم:
5.8M
🌱 ` @raredream
عجب قلمِ نرمی، خوشبیانی، نرمنرمک و خوشعطری. کلمات شما، تنها به چشم نمیرسه، به قلبِ آدمی رسوخ میکنه و پژواک میشه. امید دارم این قلم، تا همیشه بنویسه.
کبوتر سحرگاه؛
🌱 ` @raredream عجب قلمِ نرمی، خوشبیانی، نرمنرمک و خوشعطری. کلمات شما، تنها به چشم نمیرسه، به قلب
این توصیفهای مهربون خیلی خشنودم کردند.
چه بسا این امید برای من هم هست؛ چون من هم چیزی جز امید و حبّ از قلمت ندیدم.
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
سحر امشب حتماً بوی نرگس میدهد. یادت سراسر اشک و لبخند و بغض است. این روسیاهی هارا که میکند روشن؟