حالا دیگر هیولا را میشناسم، میدانم زندگی را هم میخواهد از من بگیرد.
دوست دارد فقط به او توجه کنم، دوست دارد فقط به او نگاه کنم، دوست دارد فقط برای او زندگی کنم، میدانم میخواهد مرا اسیر کند. دوست دارد آنقدر نگاهش کنم که دیگر چشمانم سو نداشته باشند، دیگر تاریکی را از نور تشخیص ندهند.
در میان تلاشهایم برای فهمیدنش، دست و پا میزنم تا خفه نشوم.
به زندگیام نگاه میکنم، در گذشته، حال و آیندهای احتمالی. زندگیهایی که چشیدم، چیزهایی که نچیشدم، چیزهایی که حسرتشان را میخورم، چیزهایی که فقط و فقط غم هستند.
باران میزند. باران تمامی ندارد. زیر این باران خیس میشوم، زیر پای هیولا لِه میشوم؛ گِل میشوم.
آنقدر احساس ناتوانی میکنم که فقط توسل میکنم. میگویم خدایا، مرا ترک نکن. خدایا، خیلی ماتم زدهام. خدایا، خیلی دوستت دارم. خدایا، مرا زنده کن. ای خدایی که مُرده را زنده میکند، مرا هم زنده کن.
خستهام، سرم تیر میکشد، چشمانم درد میکنند...دوست دارم دراز بکِشم، چشمانم را ببندم و بخوابم.
زیر لب میگویم:
ای نور من...ای امید من... .
امشب شبیست که میگویند باید برای امام زمان(عج) صدقه بگذاریم، انقدر که این غم و ماتم، سنگین است. :))
هدایت شده از «غلت خورده در چای»
محاسنِ خونینِ حسین رویِ خاک بود.. زمزمهی زیرلبش این بود؛
«رِضاً بِقَضائِکَ، تَسْلیماً لِأَمْرِکَ، لا مَعْبُودَ سِواکَ»
«راضیام به قضای تو و تسلیمم به امر تو...»
«خدا گفت برای پیدا کردن من که نمیخواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. من توی سفرهی خالی شما هستم. (...) . توی زبان طفل شش ماههای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند. توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت میکشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی خاکهایی که روی شهید ریخته می شه. توی اشکهای بچهای که برای اولین بار از درد بیپدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمیتونه بفهمه. توی تنهایی آدمها. توی استیصال آدمها. توی استیصال. توی استیصال. توی خدایا چه کنم ها؟ توی خوشحالی شب عید بچهها. توی شادی عروسها. توی غم تمام نشدنی زنهای بیوه. توی بازی بچهها. توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبههای مکرری که دائم شکسته میشن. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمی شه. توی قول می دم دیگه بچهی خوبی باشم. توی دوستت دارم. توی آدمهایی که خودشون شدهاند بهشت. توی علی(ع) که خودش بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی. توی اشکهای علی. توی غمهای علی. توی لبهای مونس که روزی سه بار مهر نماز رو میبوسه. توی دستهای سایه که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی باز میکنه. توی دل شلوغ تو. توی همهی دانستههای بیدر و پیکر تو. توی تقلای تو. توی شک تو. توی خواستن تو. توی عشق تو به سایه. توی ... »
به نقل از
"روی ماه خداوند را ببوس"
ماهم دنیای کوچیک خودمونو داریم، حسینجان.
دنیای تو بزرگه، مارو هم درِش جا بده...میخوام "تو"، تمام دنیای من باشی.