eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
11 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های یک رهگذرِ گیج. برای نگفته‌هایی که جایی نداشتند. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِ‌گم‌گشته؛
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۴۰۵/۴/۴ زمان آنقدر سریع من را پشت سرش جا گذاشت که نفهمیدم چه شد، اما به این شب رسیدیم...شب دهم. دیگر دیروقت شده بود، روضه‌‌ها داشتند به آخر می‌رسیدند و من چقدر سعادت نداشتم. راه را بسته بودند. به آن مادر گفتم: «کمک می‌خوایید؟ می‌تونم براتون این کالسکه رو از اینجا رد کنم.» استقبال کرد. چهره‌اش را درست نمی‌دیدم، مثل همیشه چشمانم دنیا را محو نشانم می‌داد. اما خوشحالی‌اش را از تُن صدایش حس می‌کردم، همان لحظه بود که احساس کردم من هم چقدر خوشحالم. کار خیلی ناچیزی بود، اما قلبم دوست داشت آن لحظه برایش محکم‌تر بتپد. لبخندم بزرگ‌تر شد. همزمان کالسکه را از جدول رد کردم. مادرش تشکر کرد، سرم را خم کردم، من هم تشکر کردم. کمی ایستادم تا ببینم کار دیگری هم از این دستان بر می‌آید یا نه. به فرزندش نگاه کردم. مادر، سَر کوچکِ کودکِ خردسالش را با ملایمت روی بالشت گذاشت. با دقت نگاهش کردم. آخ که چه چشمانی داشت...چقدر لطیف و زیبا بود...چقدر دوستش داشتم. با آن قد و قواره‌‌ی ظریفش سیاه پوشیده بود. همه جا سیاه بود اما نور را در کل وجود بچه می‌دیدم. لحظه‌ای حس کردم نفسم بند آمد؛ آخر خدایا، چطور انسان آنقدر ضعیف است؟ چرا آنقدر ناتوان است؟ خدایا... . صداها به گوشم راه پیدا کردند. صدای دستانی که همزمان با فریاد 'یا حسین' به سینه‌ها ضربت می‌زد، صدای جمعیتی که برای حسین و آل حسین آمده بودند، این صدا...همان صدایی که به دنبالش آمده بودم. یاد فرزندان او افتادم، یاد جگر گوشه‌های او افتادم، یاد شیرخواره‌ی تشنه‌اش...آه خدا، اصلا من یکی چه می‌توانم بگویم؟! من جرئتش را ندارم اسمش را بر زبان ناپاکم بیاورم! دوست دارم در همین روضه اسمش را فریاد بزنم، اما گلویم به خواسته‌ام گوش نمی‌دهد. بغض راهش را بسته، دارد خفه‌ام می‌کند. کاش این فریاد را بشنوی، ای تنها پناه من... .
ماه در حسرت نور توست... .
در انتظار نگاه بودن چیزی وحشتناک است، امیدوارم دلبسته‌اش نشوم. خدایا خودت به دادم برس، دلم نمی‌خواهد درگیر ظاهر شوم. دلم نمی‌خواهد درگیر چیزهایی که من نیستند، درگیر نقش‌هایی که نمی‌خواهم بازی‌شان کنم و زندگی‌ای که نمی‌خواهم به خودیِ خود در آن زنده باشم، بشوم. دوست دارم دور باشم، از تزئینات درونی دور باشم. اما می‌خواهم به حقیقت‌هایی که به سختی درکشان می‌کنم نزدیک‌تر شوم. من این خوشبختی را تا به حال نچشیده بودم، من تا به حال این عشق را تجربه نکرده بودم. من تا قبل از این دوازده روز اصلا چیزی نمی‌فهمیدم، نه از دنیایت و نه از خودت هیچ نمی‌دانستم. خدایا واقعاً چطور می‌توانی انقدر مهربان باشی؟ خدایا، من با زبان بی‌زبانی از تو می‌خواهم به دادم برسی، دعای همیشگی‌ من همین است. خدایا از شر خودم نجاتم ده. مرا ببخش که لحظه‌های بی‌شماری از حقیقت فاصله گرفتم. من فکر می‌کردم هیچ‌چیز ندارم، اما فهمیدم تو به من هر چیز که می‌توانستم داشته باشم را بی‌حد و حساب بخشیده‌ای... .
خدایا، بصیرت دیدن‌ نعمت‌هایت را به چشمان کم‌سوی من ارزانی دار؛ آمینَ یا ربَّ العالمین.
امیدوارم محرم سال بعد رو ببینم. من تازه اولای راهم، خداجون :))
هدایت شده از چای و ایوون
إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ در حقیقت خدا حال(سرنوشت) قومی را تغییر نمی‌دهد تا آنان حال (سرنوشت) خود را تغییر دهند.(11-رعد)
آیا این خود توست که در جسم‌ت خانه کرده!؟ هشیار باش.
«وَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» «و در زمین از هر نوع روییدنیِ زیبا و شادی‌بخش رویاندیم.» ••سورهٔ ق آیه ۷
می‌دونم تعداد بالایی نیست، اما از هرکسی که این پیام رو ممکنه ببینه تقاضا می‌کنم که برام دعا کنید. من خیلی خیلی خیلی محتاجم. فردا برای من یکی، خیلی روز سرنوشت سازیه. یک بسم الله هم برام کفایت می‌کنه:)))
هدایت شده از چای و ایوون