eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
11 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های یک رهگذرِ گیج. برای نگفته‌هایی که جایی نداشتند. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِ‌گم‌گشته؛
مشاهده در ایتا
دانلود
«وَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» «و در زمین از هر نوع روییدنیِ زیبا و شادی‌بخش رویاندیم.» ••سورهٔ ق آیه ۷
می‌دونم تعداد بالایی نیست، اما از هرکسی که این پیام رو ممکنه ببینه تقاضا می‌کنم که برام دعا کنید. من خیلی خیلی خیلی محتاجم. فردا برای من یکی، خیلی روز سرنوشت سازیه. یک بسم الله هم برام کفایت می‌کنه:)))
هدایت شده از چای و ایوون
کبوتر سحرگاه؛
شاید دانه‌هایی که ماه‌ها پیش کاشتی، هنوز دارند ریشه می‌دوانند. خاصیت علف‌های هرز، زود به چشم آمدنشان است. ریشه‌های ضعیف و سست، اما ساقه‌های بلند و انبوه. اما گل‌ها و درختان اول ریشه می‌کنند، صبر می‌کنند، منتظر تو می‌مانند تا هرروز سیرآبشان کنی. شاید آنقدر زشتی علف‌ها چشمت را گرفته‌ که چشمت به گل‌های لطیف و ساقه‌های ظریفشان که زیر ‌آنها قایم شده‌اند نمی‌خورد. شاید نمی‌توانی از زیر این انبوهی که برای خودت متصور شدی رنگشان را تشخیص دهی. به هر حال همه‌ی گیاهان سبز هستند! باید صبر کرد، اگر بی‌تابی کنی می‌ترسانی‌شان. هرچند این‌ها فقط حدس است، من در قصد قضاوت باغ‌ و باغبان نیستم. می‌دانم، خیلی خوب می‌دانم در انتظار ماندن چقدر سخت است. می‌دانم مبهوت ماندن و خیره شدن به کم‌توانی‌هایمان در مقابل این باغ‌ بی‌نهایت چقدر سخت است. امّا، فقط این را بگویم که من دست کم یکی از گل‌هایت را دیده‌ام؛ و مطمئنم آن را با علف هرز اشتباه نگرفته‌ام. آخر چای‌هایی که می‌ریزی، همیشه عطر گل‌ می‌دهند. :))
هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
●آقا امیرالمومنین (علیه‌السلام): از حوادث گذشته بگیر، که حوادث روزگار همانند همند.... @SayingsOfAlavi |
نهج‌البلاغه نامه ۶۹
حسین آنی بود که گمشده‌ام را به من برگرداند؛ زیرا هیولا از نور می‌ترسد.
می‌گردم، می‌گردم و می‌گردم. چیزی پیدا نمی‌کنم. همه چیز را پاک می‌کنم. هیچ‌چیز آنچه روحم انتظار دارد نیست، هیچ‌چیز آنچه می‌خواهم نیست. لحظه‌ای فکر می‌کنم آزاده تر از این من، منی نیست؛ اما ساعتی بعد می‌بینم زندانی‌تر از من، کسی نیست. صدای اذان می‌آید، خیلی دور است. من همیشه دور بوده‌ام. کاش من خود نوای او بودم. کسی می‌گوید می‌خواهد بمیرد، می‌ترسم. می‌گوید زندگی خیلی سخت است، برایش می‌شِکَنم. غصه دارد، این زندگی غصه دارد. کاش آنقدر آسوده خاطر نبودم. کاش آنقدر بدبخت بودم که دیگر حالم به حال کسی نسوزد. نمی‌دانم با خود چه کنم، تا می‌آیم به خود نگاه کنم دیگران را می‌بینم. سخت است. اصلا کسی در اطراف من نیست، من خیلی وقت است اطرافم را نمی‌بینم؛ همه چیز محو است و این مِه خیلی وقت است که ماندگار شده. اصلا به دنبال چه می‌گردی؟ چه کسی به این خزئبل‌بافی‌ها اهمیت می‌دهد؟ اصلا کسی را داری که اهمیت بدهد؟ چه می‌خواهی؟ چیزی ناپیداست، چیزی نیست، چیزی باید باشد و نیست، چیزی را باید بیاورم، چیزی را باید ببینم که نمی‌بینم، چیزی مرا فرا می‌خواند که نمی‌شنومش. آه که آدمیتم را چقدر راحت گم می‌کنم. نمی‌دانم، شاید خوابم می‌آید. شاید هم آنقدر آرامم که از این حال متعجبم، آنقدر آرام که نمی‌توانی تصورش را بکنی.
من دارم درجا می‌زنم. آره! دارم روی احساساتم درجا می‌زنم و این خیلی خسته کننده‌ست.
اگر جای دیگران بودم، عمرا این متن‌های اسفناک و بدردنخور رو می‌خوندم.
نمی‌دونم، فقط خستم. از درجا زدن، از له کردن، از ندیدن و حس نکردن واقعی خستم.
اصلا مرحله‌ی بعدی‌ای برای خودم توی زندگی تعریف کردم؟ نمی‌دونم! این خیلی مسخرست. اینکه بنویسی بنویسی بنویسی اینکه بگی درحال گشتنی اینکه مدام سوال کنی اما مرحله‌ی بعد چیه؟ جواب چیه؟ بعد از نوشتن چیه؟